تصدّقت
Ir al canal en Telegram
| چنل وقفِ مولا و اولاد زهراست💚 (با همین آیدی توی بله هستیم.)
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
258
Suscriptores
+324 horas
+267 días
+4530 días
Archivo de publicaciones
256
یکی از پسربچههای بامزهی اینجا اسمش مجتبیس. وای خیلی نازه از اوناس که از چهرهش مشخصه بزرگ بشه یه مذهبی سفت ازش میاد بیرون، نازعسل رو بهش گفتم میدونستی اسمت شبیه حضرتآقاست؟! تازه بهش میگن سیدمجتبی... وای قربونش رفتم واقعا. خیلی نازه خیلی.
256
میری روضه به جز عزاداری چیکار میکنی؟! هیچی فقط چنددور قربون همهی بچههای ریز مجلس میرم. دستم برسه میچلونم.
256
Repost from 🇮🇷| پناه هستم
کانال رسمی «بدرقه آقای شهید ایران» آغاز به کار کرد. آخرین اخبار و اطلاعات درباره مراسم وداع، تشییع و تدفین امام مجاهد شهید حضرت آیت الله سید علی خامنه ای
🔹تلگرام
https://t.me/Badraghe_agha
🔹ایتا
https://eitaa.com/Badraghe_agha
🔹بله
https://ble.ir/Badraghe_agha
🔹روبیکا
https://rubika.ir/Badraghe_agha
🔹سروش
https://splus.ir/Badraghe_agha
🔹توییتر
https://x.com/Badraghe_agha
256
از بعضی آدما نور میبره انگار. انگار که اینا شب تا صبح قرآن خونده باشن نماز خونده باشن، یه آرامش عجیبی صادر میکنن؛ محو تماشاشون میشی.. عجیبن و غریب.
256
همیشه فکر میکردم ترس، همون چیزیه که آدم رو وادار میکنه فرار کنه. بعد یه مدت فهمیدم نه... ترس، همیشه شبیه ترس نیست. گاهی لباسِ عاقل بودن میپوشه. گاهی خودش رو پشتِ «الان وقتش نیست» قایم میکنه. گاهی اسمش میشه صبر. گاهی احتیاط. و گاهی هم انقدر محترمانه وارد زندگی آدم میشه که تا مدتها اصلاً نمیفهمی داره همهچیز رو ازت میگیره.
نمیدونم...
شاید بزرگترین ترس زندگی من، هیچوقت تپش قلب یا لرزیدن دستهام نبوده. شاید همون لحظهای بوده که به خودم گفتم: «ولش کن...» همون لحظهای که برای نگفتن، هزار تا دلیل منطقی پیدا کردم. برای نرفتن. برای شروع نکردن. برای امتحان نکردن.
عجیبه... ترس خیلی وقتها بیصداست. خیلی وقتها آروم کنار گوشت میشینه و با صدای خودت باهات حرف میزنه. اونقدر شبیه خودته که باورش میکنی.
میگه: «اگه نشد چی؟» بعد یه مدت دیگه نمیگه. میپرسه: «اصلاً چرا باید بشه؟» و تو نمیفهمی از کی، سؤالهاش شدن باورهای خودت. فکر میکنم خطرناکترین ترسها، اونایی نیستن که آدم رو میترسونن. اونایین که آدم رو قانع میکنن. قانع میکنن که همینجا خوبه. که آرزوها زیادی بزرگن. که فرصت هنوز هست. که فردا بهتره. و بعد، یه روز از خواب بیدار میشی و میبینی چیزی ازت دزدیده نشده... خودت، خودت رو جا گذاشتی. شاید ترس، هیچوقت قرار نبود شبیه هیولا باشه. شاید قرار بود شبیه یه دوست دلسوز بیاد. همونی که آخر هر تصمیم مهم، آروم میگه: «بیخیال...» و بدترین قسمت ماجرا اینه... که بیشترِ وقتها، صدای اون دوست از صدای خودمون قابل تشخیص نیست..
256
همیشه فکر میکردم ترس، همون چیزیه که آدم رو وادار میکنه فرار کنه. بعد یه مدت فهمیدم نه... ترس، همیشه شبیه ترس نیست. گاهی لباسِ عاقل بودن میپوشه. گاهی خودش رو پشتِ «الان وقتش نیست» قایم میکنه. گاهی اسمش میشه صبر. گاهی احتیاط. و گاهی هم انقدر محترمانه وارد زندگی آدم میشه که تا مدتها اصلاً نمیفهمی داره همهچیز رو ازت میگیره.
نمیدونم...
شاید بزرگترین ترس زندگی من، هیچوقت تپش قلب یا لرزیدن دستهام نبوده. شاید اون لحظاتی بوده که به خودم میگفتم: «ولش کن...»
همون لحظهای که برای نگفتن، هزار تا دلیل منطقی پیدا کردم. برای نرفتن. برای شروع نکردن. برای امتحان نکردن.
عجیبه...
ترس گاهی هیچصدایی نداره اصلا. خیلی وقتها آروم کنار گوشم میشینه و با صدای خودم باهام حرف میزنه. اونقدر شبیه خودته که باورش میکنی.
همیشه فکر میکردم ترس، همون چیزیه که آدم رو وادار میکنه فرار کنه.
بعد یه مدت فهمیدم نه...
ترس، همیشه شبیه ترس نیست.
گاهی لباسِ عاقل بودن میپوشه.
گاهی خودش رو پشتِ «الان وقتش نیست» قایم میکنه.
گاهی اسمش میشه صبر.
گاهی احتیاط.
و گاهی هم انقدر محترمانه وارد زندگی آدم میشه که تا مدتها اصلاً نمیفهمی داره همهچیز رو ازت میگیره.
نمیدونم...
شاید بزرگترین ترس زندگی من، هیچوقت تپش قلب یا لرزیدن دستهام نبوده.
شاید همون لحظهای بوده که به خودم بارها گفتم: «ولش کن...»
اغلب ترسهای من صدایی ندارن، خیلی از مواقع کنار گوشم میشینن و با صدای خودم باهام صحبت میکنن. اونقدر شبیهمه که باور میکنم خودمم.
میگه: «اگه نشد چی؟» بعد یه مدت دیگه نمیگه. میپرسه: «اصلاً چرا باید بشه؟»
و من نمیفهمم از کی، سؤالهاش شدن باورهای من.
فکر میکنم خطرناکترین ترسها، اونایی نیستن که آدم رو میترسونن. اونایین که آدم رو قانع میکنن. قانع میکنن که همینجا خوبه. که آرزوها زیادی بزرگن. که فرصت هنوز هست. که فردا بهتره. و بعد، یه روز از خواب بیدار میشی و میبینی چیزی ازت دزدیده نشده... خودت، خودت رو جا گذاشتی. شاید ترس، هیچوقت قرار نبود شبیه هیولا باشه. شاید قرار بود شبیه یه دوست دلسوز بیاد. همونی که آخر هر تصمیم مهم، آروم میگه: «بیخیال...»
و بدترین قسمت ماجرا اینه... که بیشترِ وقتها، صدای اون دوست... از صدای خودمون قابل تشخیص نیست.
256
فلذا درستش اینه ادم بگه شرمنده از درست استفاده نکردن از فرصت، شرمنده از زندگی کردن در راهی جز راه خدا. وگرنه که زندگی نعمته کفر نعمت میشه.
256
من فرضا اوایل خیلی ارزوی شهادت میکردم. میگفتم خدایا پس کی منم بیام؟ بعد برگشتم به خودم گفتم خب عزیزجان تو چیکار کردی مگه که شهید شی؟ بجاش باید بگی خدایا بهم فرصت بده یه کاری برات بکنم.
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
