🐾 FOX ART🐾
前往频道在 Telegram
هر چه در ذهن میگذرد و هر آنچه در روزمرگی میگذرد… 🎞️🎨 نقاشیهایی که از لحظهها میآیند، نه از کتابها. همراه من باش تا زندگی را رنگی ببینیم. ناشناس 👇🏻🐾🦊 http://t.me/HidenChat_Bot?start=8541376131
显示更多未指定国家未指定类别
287
订阅者
-224 小时
-157 天
-3230 天
帖子存档
287
«چشمهام عسلیه؛ مثل دو قطرهی گرمِ نور که هنوز بلد نیستن حرف بزنن، فقط نگاه میکنن و دلِ آدم رو آرام میکنن. انگار توی این نگاه، یه خورشید کوچیک خوابیده که هر بار باز میشه، دنیا یه لحظه مهربونتر میشه.»
287
نام اثر: “نغمهی کهن”
شخصیت: پیرمردی با ریش سفید و صورتی پر از چین و چروک که حکایت از سالها زندگی و تجربه دارد. لباسهایش گشاد و سنتی است و روی زمین، کنار کیسهای که شاید وسایلش در آن است، نشسته است.
ساز: سازی شبیه به عود یا بربط در دست دارد، سازی که صدای گرم و پرطنینش میتواند دل هر شنوندهای را بلرزاند.
داستان:
هوای بعد از ظهر، با نسیمی خنک در کوچههای قدیمی پیچیده بود. پیرمرد، که همه او را “استاد رحیم” صدا میکردند، روی سکوی سنگی کنار دیوار مسجد قدیمی نشسته بود. انگشتان پینهبستهاش که روزی در باغ و مزرعه عرق میریختند، حالا با مهارتی وصفناپذیر بر سیمهای ساز کهنهاش میلغزیدند.
صدای سازش، نه تنها موسیقی، بلکه خاطره بود. خاطرهی روزهای جوانی، عشقهای از دست رفته، خندههای کودکی که دیگر در این کوچهها پژواک نداشتند، و غمهایی که با گذر زمان، رنگ تلخیشان کمتر شده بود. هر زخمهی او، داستانی بود از دورانی که مردم بیشتر به هم دل میدادند، بیشتر میشنیدند، و بیشتر میفهمیدند.
کودکانی که از مدرسه برمیگشتند، بازیکنانشان را کنار میکشیدند و با چشمانی گرد شده به دستان استاد رحیم و سازش خیره میشدند. حتی گربههای ولگرد کوچه هم، انگار که لالایی گوش میدهند، آرام در کنارش لم میدادند و خواب به چشمانشان میکشید.
استاد رحیم، چشمهایش را بسته بود و در دنیای نغمههایش غرق بود. شاید به یاد یار سفر کردهاش، شاید به شوق رویش گلی در باغچهی خانهاش، یا شاید فقط به لذت نواختن، که تنها همدم واقعیاش بود. و هرچه مینواخت، گویی سکوت و دلتنگی کوچه را پر میکرد و به عابران، آرامشی از جنس هزاران سال تاریخ هدیه میداد.
287
ما هنرمندا از یه کلمه خیلی بدمون میاد «واییی عزیزم خودت کشیدی» مثل فوش میمونه برامون 😂🤝
هر بار یکی میپرسه ازم کهیر میزنم
287
**شببخیر رفقا ✨
امیدوارم شبتون پر از آرامش و خوابهاتون قشنگ باشه.
تا فردا، مراقب خودتون باشید 💙**
287
یادی کنیم از خاتون 🫠
یک کار گروهی فوقالعاده 🤝✨
«از سبزه در دستانم نپرسید که از کجا آمده، فقط بدانید که بهار، وقتی مرا میبیند، خودش را به دستانم میسپارد؛ و شما هم ای مرغ و خروس، آرام بگیرید که این قاب، جایِ جنگ نیست، جایِ جشن است!»
287
«خطخطیهای بیپایان، ریشهایی که تا ناکجاآباد ادامه دارن، و چهرههایی که لابلای این همه خط دارن دنبالِ راهِ خروج میگردن! یسنا هستم، هنرمندی که با هر خط، یه تیکه از صبرش رو خرجِ ریشهای این آقایون کرده!» 😂🎨
