ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

🐾 FOX ART🐾

🐾 FOX ART🐾

Открыть в Telegram

هر چه در ذهن می‌گذرد و هر آنچه در روزمرگی می‌گذرد… 🎞️🎨 نقاشی‌هایی که از لحظه‌ها می‌آیند، نه از کتاب‌ها. همراه من باش تا زندگی را رنگی ببینیم. ناشناس 👇🏻🐾🦊 http://t.me/HidenChat_Bot?start=8541376131

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
287
Подписчики
-224 часа
-117 дней
-4630 дней
Архив постов
«چشم‌هام عسلیه؛ مثل دو قطره‌ی گرمِ نور که هنوز بلد نیستن حرف بزنن، فقط نگاه می‌کنن و دلِ آدم رو آرام می‌کنن. انگار توی این نگاه، یه خورشید کوچیک خوابیده که هر بار باز می‌شه، دنیا یه لحظه مهربون‌تر می‌شه.»

photo content

نام اثر: “نغمه‌ی کهن” شخصیت: پیرمردی با ریش سفید و صورتی پر از چین و چروک که حکایت از سال‌ها زندگی و تجربه دارد. لباس‌هایش گشاد و سنتی است و روی زمین، کنار کیسه‌ای که شاید وسایلش در آن است، نشسته است. ساز: سازی شبیه به عود یا بربط در دست دارد، سازی که صدای گرم و پرطنینش می‌تواند دل هر شنونده‌ای را بلرزاند. داستان: هوای بعد از ظهر، با نسیمی خنک در کوچه‌های قدیمی پیچیده بود. پیرمرد، که همه او را “استاد رحیم” صدا می‌کردند، روی سکوی سنگی کنار دیوار مسجد قدیمی نشسته بود. انگشتان پینه‌بسته‌اش که روزی در باغ و مزرعه عرق می‌ریختند، حالا با مهارتی وصف‌ناپذیر بر سیم‌های ساز کهنه‌اش می‌لغزیدند. صدای سازش، نه تنها موسیقی، بلکه خاطره بود. خاطره‌ی روزهای جوانی، عشق‌های از دست رفته، خنده‌های کودکی که دیگر در این کوچه‌ها پژواک نداشتند، و غم‌هایی که با گذر زمان، رنگ تلخی‌شان کمتر شده بود. هر زخمه‌ی او، داستانی بود از دورانی که مردم بیشتر به هم دل می‌دادند، بیشتر می‌شنیدند، و بیشتر می‌فهمیدند. کودکانی که از مدرسه برمی‌گشتند، بازی‌کنانشان را کنار می‌کشیدند و با چشمانی گرد شده به دستان استاد رحیم و سازش خیره می‌شدند. حتی گربه‌های ولگرد کوچه هم، انگار که لالایی گوش می‌دهند، آرام در کنارش لم می‌دادند و خواب به چشمانشان می‌کشید. استاد رحیم، چشم‌هایش را بسته بود و در دنیای نغمه‌هایش غرق بود. شاید به یاد یار سفر کرده‌اش، شاید به شوق رویش گلی در باغچه‌ی خانه‌اش، یا شاید فقط به لذت نواختن، که تنها همدم واقعی‌اش بود. و هرچه می‌نواخت، گویی سکوت و دلتنگی کوچه را پر می‌کرد و به عابران، آرامشی از جنس هزاران سال تاریخ هدیه می‌داد.

photo content

قشنگ حس حالمو میشه از روی این خط ها خواند 🫠✨

photo content
+3

نه لابد عمم می‌کشه من میزارم کانالم 🤌😏

ما هنرمندا از یه کلمه خیلی بدمون میاد «واییی عزیزم خودت کشیدی» مثل فوش میمونه برامون 😂🤝 هر بار یکی می‌پرسه ازم کهیر میزنم

موقعیت: من وقتی میرم مهمونی بچه فامیل: وایی چه نقاشی قشنگی میشه منم بکشی🤌🫩

photo content

وایی اینقدر دوست دارم اینا رو بکشم 😍ولی وقت ندارم باید درسامو بخونم🫩💔🍷

photo content
+3

امید وارم وقتی اومد منو نکشه 😂🍷

Repost from N/a
داداشمون غیب شده تا منو از مدیری برداره فعلا باید تحملم کنید 🤌😘

صبح بخیر 🥱

**شب‌بخیر رفقا ✨ امیدوارم شب‌تون پر از آرامش و خواب‌هاتون قشنگ باشه. تا فردا، مراقب خودتون باشید 💙**

یادی کنیم از خاتون 🫠 یک کار گروهی فوق‌العاده 🤝✨ «از سبزه در دستانم نپرسید که از کجا آمده، فقط بدانید که بهار، وقتی مرا می‌بیند، خودش را به دستانم می‌سپارد؛ و شما هم ای مرغ و خروس، آرام بگیرید که این قاب، جایِ جنگ نیست، جایِ جشن است!»

+1

«خط‌خطی‌های بی‌پایان، ریش‌هایی که تا ناکجاآباد ادامه دارن، و چهره‌هایی که لابلای این همه خط دارن دنبالِ راهِ خروج می‌گردن! یسنا هستم، هنرمندی که با هر خط، یه تیکه از صبرش رو خرجِ ریش‌های این آقایون کرده!» 😂🎨

photo content
+2