ch
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

前往频道在 Telegram

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

显示更多
未指定国家未指定类别
550
订阅者
-224 小时
+77 天
+8230 天
帖子存档
هیچ‌کس در دنیا نمی‌تواند مرا سخت‌تر از خودم محکوم کند.
قطره‌اشکی در اقیانوس، مانس اشپربر

کاش ذهنم باور می‌کرد که هر سکوتی، مقدمه‌ی طوفان نیست.

نوشته بود: انتخابتون آدم‌های جسور باشه. آدم‌هایی که اختیار زندگی و انتخاب‌هاشون دست خودشونه، و سر روابطشون با کسی تعارف ندارن.

منم یه ورژن بی‌احساس دارم که اخیرا بالا اومده؛ نه از روی سنگدلی، از روی انتخاب. یاد گرفتم انرژی‌مو فقط برای خودم و آدمای امنم بذارم. بقیه؟ راستش دیگه نه دغدغه‌من، نه اولویتم.

آدم به بعضی گفت‌و‌گو‌های قدیمی فکر می‌کنه و هر بار، آسیبِ جدیدی می‌بینه.

Repost from N/a
حتی به دنبال شادی هم نبود؛ همین‌که چیزی روانش را نمی آزرد رضایت داشت.

مرسی که بهمون یاددادی روح بزرگ و متواضع داشتن چقدر مهم و ارزشمنده.

مرسی آقای رونالدو که بهمون یاد دادی گاهی قدرت تلاش و عشق برای رسیدن به آرزوهامون، زورش به شرایط محیطی می‌تونه بچربه.

I'll drop and speak a charm Take the weather from your heart And the weight from on your toes And there's nothing to your side For you to recognise It tarnished long ago

درسته جنابِ عظیمی، آدم که بدونِ غم، نمیشه. راه هم بی پیچ و خم‌ نمی‌شه. اما، آرزوی کم؟! نداریم آرزوی کم! ندارم آرزو که کم!! نداریم آرزو یه‌کم!!! نداریم ...

وقتی از خودش و جهان به ستوه می‌آمد، به غروب پناه می‌برد.

این روزها بیشتر از هر احساسی، خشم و بغض باهام زندگی می‌کنن؛ و حرصی که مدام زیر پوستم راه می‌ره.

هر سری که سعی می‌کنم از لاک خودم بیام بیرون و کمی با آدم‌ها تعامل برقرارکنم، با چنان جلوه‌ی ویژه‌ای رو به رو می‌شم که درود بر غارنشینی، سکوت و تنهایی.

Repost from N/a
من عاشق چیزای ثابت و مداومم، حتی اگه ارزش مالی نداشته باشن. برای من بعضی وسیله‌ها فقط یه شیء نیستن؛ باهاشون انس می‌گیرم، به حضورشون عادت می‌کنم و کم‌کم تبدیل می‌شن به بخشی از روزمرگیم. شاید از بیرون یه خودکار، یه لیوان یا یه جاکلیدی ساده باشن، اما برای من همون «خودِ اون وسیله» ارزش داره، نه قیمتش. برای همین وقتی گمشون می‌کنم، فقط یه وسیله رو از دست ندادم؛ انگار یه تیکه از چیزهای آشنا و ثابتی که بهشون دل بسته بودم، از کنارم رفته. تا وقتی پیداشون نکنم، یه حس ناتموم همراهمه؛ انگار چیزی سر جاش نیست. شاید خیلی‌ها این حس رو درک نکنن، اما من به چیزهایی دل می‌بندم که بی‌سروصدا کنارم می‌مونن.

هر روز یه نسخه‌ی جدید از خودم رو کشف میکنم. بعضیاش رو دوست دارم، بعضیاش رو نه. ولی خب، این منِ واقعیه دیگه، با همه‌ی تناقض‌های قشنگش.

بهم می‌گفت: تو خیلی خوب آدم‌ها رو درک می‌کنی، رنجشون رو حس می‌کنی و باهاشون همدلی می‌کنی. واقعیتش اینه که من فقط سعی می‌کنم برای آدم‌ها تو حال بدشون، اون کسی باشم که خودم توی حالِ بدم نیازش داشتم و نداشتمش، و بهشون حرف ‌هایی رو می‌گم که نیاز داشتم بشنوم، ولی نشنیدم.

اگه نیمه‌ی گمشده‌ام همینطوری بخواد طولش بده و پیداش نشه، فکر کنم تا رسیدنش هیچ ذوقی دیگه برام نمونه. :>