ch
Feedback
می‌خواهم زنده بمانم

می‌خواهم زنده بمانم

前往频道在 Telegram

روزمرگی‌های یک ج‌ن‌گ‌جوی تنها و مغلوب‌. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

显示更多
未指定国家未指定类别
551
订阅者
+224 小时
+117 天
+8630 天
帖子存档
خورشیدگرفتگی دیروز رو یادتونه؟ ما نتونستیم ببینیمش، چون خورشید این سمتِ زمین غروب کرده بود. اما ندیدن ما، به معنی اتفاق نیفتادنش بود؟ نه خورشید پشت ماه پنهون شد و بعد بیرون اومد. خیلی وقت‌ها ما آدم‌ها با رنج‌هایی درگیر هستیم که فقط خودمون از وجودشون، دردشون و سایه‌ای که روی زندگیمون انداختن آگاهیم. و چیزی که از دریچه‌ی چشم خودمون داریم می‌بینیم، نمی‌تونه صرف حقیقت باشه‌. پس چه خوبه وقتی مغز پردازشگرمون سریع داره همه چیزو بر اساس دیده‌های خودش تحلیل می‌کنه و می‌چینه، یه استپ بهش بدیم و به خودمون بگیم: من از اون روی داستان اطلاعی ندارم و شاید همه چیز اونطور که من فکر می‌کنم نباشه. تو دنیای هر کدوم از ما، پشت نقاب‌های زیادی که یادگرفتیم به چهره‌ی رنج‌هامون بزنیم، خورشید‌های زیادی هزاران بار پشت ماه پنهون می‌شن و باز بیرون میان.

امروز، روز جهانیِ چپ دست‌هاست. روزمون مبارک.✨🌻

تو ارزششو داری! ارزش بخشیده شدن از طرف خودت. دوست داشته شدن از جانب خودت. دیده شدن از نگاهِ خودت. اولویت بودن برای خودت. حتی اگه بی‌نهایت شکست و ناکامی توی کارنامه‌‌ات داشته باشی. تو، بیشتر از هرکس دیگه‌ای لایق ترینی، برای نگاه و عشقِ خودت.

شبت بخیر، ای کشیده رنج‌های گران به دوش‌.🌻✨

انقدر که راحت به خودم سخت گرفتم از عشق شده باور من درد کشیدن

بیاید یه کم معاشرت کنیم. از اینجا بهم بگید، که چه حسی داره براتون، چه شکلی می‌بینیدش، از دلیل بودنتون اینجا. دوست دارم گاهی از دریچه‌ی چشم شما اینجا رو ببینم. و اگه سوالی بود می‌تونید بپرسید. http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41

خواستم بگم کسی نمی‌آد نجاتت بده، کسی نمی‌آد زخم‌هاتو برات پانسمان کنه، کسی نمی‌آد همه‌چیز رو واست درست کنه، کسی نمی‌آد به جای تو زندگی کنه، کسی نمی‌آد.

یه جایی از زندگی می‌فهمی هر چیزی که بهش عادت کردی، لزوما چیز خوبی برات نیست. ممکنه به نادیده گرفته شدن، به توضیح دادن خودت، به قهر کردن، به اضطراب، حتی به غمگین بودن عادت کرده باشی. آدم می‌تونه به چیزهایی عادت کنه که اصلاً نباید براش عادی می‌شدن.

Repost from N/a
— اصلاً کسی جرئت دارد مستقیم به هستیِ خویش بنگرد و هیچ‌چیزِ همخوانی در آن نبیند؟ هیچ‌چیزِ هماهنگی؟ کسی جرئت دارد با خودخواهی، با خودخواهیِ محض همه‌چیز را خُرد کند و درهم بشکند؟ تا شاید از سوختن خاکستری زاد و از خاکستر، آتشی دیگر؟ نه. معلوم است که نه! چه چیزی مانعش می‌شود؟ غریزهٔ بقا؟ واقع‌بینی؟ ترس از فقدان و یا نیستی؟ همهٔ ما مردار ماهیانی هستیم بر کرانهٔ دریای خویش از شوریِ خود لبریز اما از خوردنِ خود عاجز! ما جسارت نداریم که حتی یک‌بار در هستی، با خودمان روبه‌رو شویم. بله، با خودمان.

غروبِ قبل از خورشید گرفتگی.

با نوعی احساس رهایی دریافت که خاطرات آینده دیگر قدرتشان را از دست داده اند. دیگر مجبور نبود آینده را به گذشته ببرد، تا به زمان حال تبدیل بشود. دیگر از زمان حال نمی‌گریخت. دیگر برای خودش غیر قابل تحمل نبود.
قطره اشکی در اقیانوس، مانس اشپربر، روشنک داریوش

جونِ اضافه‌؟ اینکه شاگردام گاهی یادم می‌کنن.🌻
جونِ اضافه‌؟ اینکه شاگردام گاهی یادم می‌کنن.🌻

هیچ‌ طوفانی نمی‌تونه درختی که ریشه‌های محکمی توی خاک داره رو از پا دربیاره. حتی اگه موفق بشه تنه‌ی اون درخت رو بشکنه، باز اون درخت جوونه می‌زنه و از نو رشد می‌کنه.

مثلا دست به دست هم دهیم به مهر و اینجا 1.3 کا بشود...

آبی، از میانِ تمامِ طیف‌ها تو لطیف‌ترین بودی، مثلِ آسمان. من اما کبودی‌هایم به رنگِ کهربا بود، و عشقم به تو، آخرین طیف، آنجا که آبی به سیاهی می‌رسد، چیزی شبیهِ عمیق‌ترین نقطه‌ی اقیانوس.

امروز فقط یه روز بد بود. مثل‌ همه‌ی روزهای بدی که پشت سرگذاشتی. گریه‌هاتو بکن، غرهاتم بزن و به شب برسونش. فردا یه روز جدیده. معلوم نیست خوب باشه یا بد، حداقلش اینه که فردا که بیاد، اتفاقایی که تجربه کردی می‌شه خاطراتِ بدِ دیروز. و دیروز گذشته، تو هم می‌گذری و ادامه می‌دی.