267
订阅者
无数据24 小时
-47 天
+1730 天
帖子存档
267
میبینم ایسو قراره پدر فادیمهاش رو در بیاره
ایسوممممم
یه کاری کن عمر از گور بیاد بگه اسماعیل بس کن🙂↔️
267
ــ کدوم مرد؟
+ همونی که...اسلحه داشت!
ــ نه..
چند لحظه مکث کردم.
+ اون یکی...چی؟
نگاهم کرد.
ــ نه فادیمه...منم هیچکدومشون رو نمیشناسم!
سرمو پایین انداختم.
+ عجیبه...
ــ چی عجیبه؟
نگاهم رو بالا آوردم
+ هیچی..
یکم بعد ، دوتا ماشین از کوچاری اومد ؛
ایوبهان و بقیه...
ایوبهان از ماشین پیاده شد و رفت سمت داداشم..
ــ رئیس...ما...شنیدیم چی شده...سریع خودمونو رسوندیم! اما...اینجا که خبری نیست؟!
داداشم سری تکون داد
ــ حل شد...فعلا!
ایوبهان به من نگاهی انداخت
ــ فادیمه...تو خوبی؟!
فقط سرمو تکون دادم
ــ راستی رئیس...انبار...آتیش گرفته!
با شدت سرمو بالا آوردم
+چیییییی؟!
چرخیدم سمت داداشم و با بغض گفتم:
+داداش؟ ایسو....
داداشم با خشم زمزمه کرد
ــ ایسو...
اشکام بی اختیار ریختن و دویدم سمت ماشین..
اسمه هم سریع سوار شد..
حرکت کردم سمت کوچاری...
تموم مسیر افکار منفیم از اتفاقایی که ممکن بود افتاده باشه رو پس زدم..
وقتی رسیدم ، انبار سوخته بود و آتیش رو خاموش کرده بودن..
267
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: اول«فادیمه» تیمور شروع به شمارش کرد... واقعا...از ته دلم میخواستم داداشم اسمه یا النی رو نجات بده ، خانواده ای که بعد بیست سال بهشون رسیده... اشک توی چشمام جمع شده بود. ــ یک... - دو... - سه... ــ بدو یالا...عادیل کوچاری! بدو یکی رو نجات بده...! کامیون ها روشن شدن... با ترس و چشمای اشکی نگاهش میکردم... با دیدن داداشم که دوید سمت النی ، توی دلم لبخندی زدم و چشمای اشکیم رو بستم. صدای موتور کامیون هی نزدیک و نزدیک تر میشد و تمام بدنم از استرس میلرزید... صدای قدمهایی رو شنیدم که بلند و محکم و سریع داشت سمتم می اومد و بعدِ چند لحظه ، من همراه با صندلی کشیده شدم... با صدای تیری که اومد ، چشمامو باز کردم. اونور تر از کامیون افتاده بودم... یکی کنارم بود که پشتش بهم بود... شبیه ایسو بود یا من اشتباه میکردم..؟! ولی ایسو که داخل انبار زندانی بود..! با لبخند تلخی که روی لبم اومد ، دنبال اسمه گشتم. اونم مثل من گوشه ای افتاده بود... نگاهم افتاد به داداشم که النی رو نجات داده بود و کنار هم ایستاده بودن... با تعجب به سمتی که تیمور بود نگاه میکردن که منم نگاهمو چرخوندم اونور. درست نمیتونستم ببینم اما یکنفر که نقابی روی صورتش بود ، اسلحه گذاشته بود روی سر تیمور اما... اون کی بود؟ نه لباسش شبیه آدمهای تیمور بود...نه کسی رو میشناختم که بتونه اینقدر راحت خودش رو به تیمور برسونه..! ــ تیمور...! برای خودت بهتره که زن هارو رو وارد بازی های کثیفت نکنی...هر بلایی میخوای بیاری سر عادیل بیار! + تو دیگه کی هستی مرتیکه.؟! اصلا تو چرا دخالت میکنی..؟! مرده اسلحه رو محکم تر روی سر تیمور فشار داد ــ اونش..دیگه به تو مربوط نیست! بعد به مردی که کنار من ایستاد بود اشاره زد که مرده چرخید.. پارچه ای به صورتش بسته شده بود که چهرهاش کامل مشخص نبود... آروم کنارم نشست و شروع به باز کردنم کرد. چشمایِآبی...شبیه به چشمایِ ایسو داشت..! یعنی...ممکنه...خود ایسو باشه؟! نه...نه ممکن نیست...ایسو توی انباره و...نمیتونه بیرون بیاد! پس...این کیه که منو نجاتم داد..؟ پارچه رو از دهنم باز کرد و جوری نگاهم کرد که نمیتونستم بفهمم... کمکم کرد بایستم. هنوز سرم گیج میرفت و زانوهام توان نگه داشتنم رو نداشت برای همین ، دستم رو ناخودآگاه به بازوش چنگ زدم تا نیفتم... برای چند لحظه فقط به چشمهاش خیره موندم آبی...! همون آبیِ آشنایی که هزار بار توی چشمهای ایسو دیده بودم..! لبهام خشک شده بود ــ تو... چیزی نگفت... فقط دستم رو از بازوش جدا کرد و یک قدم عقب رفت. نگاهم هنوز روی صورت پوشیدهش بود.. ــ چشمات... دوباره چیزی نگفت و روشو برگردوند. رفت سمت مردی که با اسلحه کنار تیمور بود و من همینجوری خشک شده با نگاهم دنبالش کردم تا زمانی که داداشم اومد سمتم و النی رفت سمت اسمه. ــ فادیمه...خوبی تاتارام؟ سرمو تکون دادم و کمکم کرد با هم رفتیم سمت اسمه و النی. النی هنوز گیج و وحشتزده بود و اسمه هم روی زمین نشسته بود. کنارشون زانو زدم. ــ اسمه...؟! اسمه با دیدنم دستهاش رو دورم حلقه کرد. ــ فادیمه! چشمهام رو بستم و برای چند لحظه فقط به آغوشش پناه بردم. داداشم رو شنیدم که با عجله گفت: ــ از اینجا برید! + تو چی پس؟ اسمه: ــ تنهات نمیزاریم مرد با نقابی که اسلحه داشت گفت: ــ تیمور...ادماتو بردار و از اینجا برو ! و بعد هولش داد سمت ماشین. تیمور سوار ماشین شد و گفت: ــ این قضیه...اینجا...تموم...نمیشه! منتظرم باشید..! ماشین تیمور از محوطه دور شد و چند لحظه همه ساکت موندیم. داداشم برگشت سمت دو مرد نقابدار و چند قدم به طرفشون رفت. ــ شما کی هستید؟ مردی که اسلحه دستش بود ، فقط نگاهش کرد. ــ چرا...به ما کمک کردید؟ همچنان سکوت. داداشم اخم کرد ــ از کجا میدونستید ما اینجاییم؟ باز هم جوابی نشنید... مردی که اسلحه داشت رو به اون مرد چشم آبی گفت: + بریم...کارهای دیگهای داریم! اونم سرشو تکون داد و بدون هیچ جوابی به ما ، ازمون دور شدن. چند لحظه فقط به جایی که رفته بودن خیره موندم. صدای قدمهاشون کمکم دور و محو شد. ولی اون چشمها... هنوز جلوی چشمم بودن..! چشمهایِ آبی! همون رنگی که بارها...توی چشمهای ایسو دیده بودم! ــ فادیمه؟ صدای اسمه منو به خودم آورد. + جانم؟ ــ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ لب باز کردم چیزی بگم، اما منصرف شدم. + هیچی... داداشم نزدیکمون شد. ــ باید بریم. نگاهم افتاد بهش. + داداش... ــ هوم؟ + تو...اون مرد رو میشناختی؟ داداشم ابروهاشو تو هم کشید.
