𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
前往频道在 Telegram
268
订阅者
-124 小时
-27 天
-1030 天
帖子存档
268
ربات الان برام بالا نمیاد بچها ، هرموقع اومد چک میکنم🫶🏼
بچها از اون سکانس که فادیمه جلوی کامیون به صندلی بسته بود اگه عکسی دارید برام بفرستید لطفا :
@ZarahearsBot
268
گوشیمو در آوردم و عکسا رو نگاه کردم.
با نگاه کردن بهشون و یادآوری خندههاموم ، قطره اشکی از چشمم چکید.
بعد از پاک کردن اشکام ، صدای ضبط شدهی ضربان قلب کوچولوها رو گذاشتم و چشامو بستم.
این صدا ...بهم آرامش عجیبی میداد!
«ایسو»
صدای بسته شدن در اتاق پیچید.
نگاهم هنوز روی تلویزیون بود...اما حتی نمیدونستم چی دارم میبینم.
کنترلو برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم.
سکوت خونه بیشتر از هر صدایی آزارم میداد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
چند وقت بود که خودم رو مجبور کرده بودم از فادیمه فاصله بگیرم؛نه به خاطر اینکه دلم نمیخواست کنارش باشم...
اتفاقاً هر لحظه بیشتر از قبل دلم براش تنگ میشد...
اما بعد از اون صبح...بعد از اینکه بیاجازه بغلش کرده بودم و اون با اون لحن ازم خواسته بود دست از رفتارهای احمقانهم بردارم...فهمیده بودم هر بار نزدیک شدنم فقط بیشتر اذیتش میکنه.
نمیتونم بگم دلخور نشدم ولی به هرحال... فادیمه مهم تره!
برای همین فقط از دور مراقبش بودم ؛
غذاش ،
داروهاش ،
ایلهامورش ،
همهچی رو آماده میکردم.
اما خودم...ازش فاصله میگرفتم...
شاید این تنها کاری بود که از دستم برمیاومد.
توی فکر بودم که به خاطر سکوت خونه ، صدای خیلی آرومی از اتاق به گوشم رسید.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم...اما چند ثانیه بعد دوباره همون صدا اومد.
صدای ضربان قلب دوقلوها...
بیاختیار از جام بلند شدم و آروم تا جلوی در اتاق رفتم.
گوشیش روی بالش کنارش بود و صدای تند و منظم قلب کوچولوها توی اتاق پیچیده بود.
آروم زیر لب گفتم:
ــ برای خوابیدن هم... به صدای بچههامون احتیاج داری؟
بیاختیار یک قدم جلو رفتم...اما همون لحظه یاد حرفاش افتادم.
"ایسو... دست از این کارا بردار."
پاهام همونجا خشک شد..
فقط خم شدم خیلی آروم گوشی رو برداشتم و صدا رو قطع کردم که فادیمه رو اذیت نکنه.
چند ثانیه دیگه نگاهش کردم.
پتورو روی فادیمه کشیدم و بعد بیصدا از اتاق بیرون رفتم
نمیدونستم این فاصله...بالاخره یه روز تموم میشه یا نه؟
بعد دراز کشیدن توی جام ، گوشیمو در آوردم و به تصویر زمینهش خیره شدم.
عکسِ منو فادیمه...
شاید هم یه روزی ، عکسِ منو و فادیمه و بچههامون..!
268
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهمهمون موقع صدای زنگ خونه اومد. با تعجب به ایسو نگاه کردم. + کسی قرار بود بیاد؟ ــ نه پس کیه؟ ایسو بدون اینکه بهم نگاه کنه، فقط شونهای بالا انداخت و سمت در رفت. هنوزم قهر بودیم و دیگه تحمل این قهر داشت برام سخت میشد. چند لحظه بعد، صدای خندهی یه دختر توی خونه پیچید. چقدر این صدا آشنا بود... از جام بلند شدم و سمت در رفتم. با دیدن فیدان حس کردم خون با سرعت توی صورتم دوید! این... اینجا چیکار میکرد؟ فیدان با دیدنم لبخند کوتاهی زد. ــ سلام جواب سلامش رو ندادم و فقط نگاهم بین اون و ایسو میچرخید. با یادآوری چیزی توی دلم گفتم "یعنی... ایسو هم وقتی ایوبهان رو کنار من میبینه، همین...حس لعنتی رو تجربه میکنه؟" ایسو رو به فیدان کرد و گفت: ــ فیدان؟کاری داشتی که تا اینجا اومدی؟ فیدان موهاش رو پشت گوشش زد، هول زده و با خندهی مصنوعی گفت: ــ راستش... از این طرفا رد میشدم...گفتم حال شما و کوچولوهاتون هم رو بپرسم! با حرص لبخند زدم و دستم که ناخودآگاه مشت شده بود رو پشتم قایم کردم. + چه کار خوبی کردی...فقط...آدرس خونهمون رو از کجا آوردی؟ فیدان چند لحظه مکث کرد و بعد انگار جواب آمادهای پیدا کرده باشه، گفت: ــ خاله ظریفه...آره..دفعهی قبل که رفته بودم پیشش، آدرس خونتون رو بهم داده بود. بعد بستهی شکلاتی که دستش بود رو سمت ایسو گرفت ــ آقای محترم ، نمیخوای اینا رو از دستم بگیری؟ ایسو بدون هیچ واکنش خاصی بسته رو گرفت و گفت: ــ ممنون و بعد سمت آشپزخونه رفت. من هم رو به فیدان لبخند زدم + بیا بشین.. و کلمهای که گفتنش برام خیلی عجیب بود رو به زبون اوردم: + عزیزم فیدان نشست و چند دقیقه بعد ایسو با دو فنجون قهوه و یه لیوان ایلهامور برگشت. ایلهامور رو آروم جلوی من گذاشت و بعد خواست روی مبل یهنفرهی کنار فیدان بشینه اما قبل از اینکه بشینه، مچ دستش رو گرفتم. انگشتام دور دستش حلقه شد و آروم، طوری که فقط خودش بشنوه گفتم: +پیشم..بشین! نگاهم از صورتش برداشته نمیشد اما اون به دستامون نگاه میکرد نه به من. بدون هیچ حرفی سری تکون داد و کنارم نشست. فیدان نگاهشو از فنجون قهوه گرفت و به شکمم دوخت و گفت: ــ دکتر گفته بود بارداریت یکم حساسه... الان بهتر شدی؟ سرمو تکون دادم + فقط..ضعف و حال تهوع دارم. ــ طبیعیه..مخصوصا برای دوقلوها ایسو چیزی نمیگفت و در سکوت به ما نگاه میکرد. سری تکون دادم که رو به ایسو گفت: ــ ایسو تو که بیشتر وقتا سر کاری زنت خونه تنهاست؟ خطرناکه ها! قبل از اینکه ایسو بخواد جواب بده سریع گفتم: ــ مشکلی ندارم من! لبخند حرصی زد. ایسو آروم گفت: ــ مشکل هست با تعجب بهش نگاه کردم ، هرچند اون به من نگاه نمیکرد . ــ سرکار...همش نگرانم و فکرم اینجاست مثلا همین امروز انقد فکرم اینجا بود که حسابا رو جا به جا نوشتم! ته دلم خوشحال شدم ،فکرش پیش منه! ایسو ادامه داد ــ میخواستم نرم..ولی چون اوروچ برای یه کاری رفته روسیه تا برگشتنش باید به جاش برم. فیدان سری تکون داد ــ خب من..میتونم تا مرخصی میگیری از فادیمه مراقبت کنم. البته..اگه راحتید یعنی! ایسو سرشو بالا آورد و به فیدان نگاه کرد ــ کارت چی؟ فیدان دوباره به فنجونش چشم دوخت ــ حقیقتا...اخراج شدم. یه دعوایی پیش اومد با یکی از بیمارا و تهش..من اخراج شدم. سری تکون دادم + متاسفم ــ نه عزیزم..مشکلی نیست قسمت بوده دیگه. سرمو تکون دادم. دوست نداشتم فیدان ازم مراقبت کنه..یعنی به مراقبتش احتیاجی ندارم.. اما اگه اینجوری از نگرانی ایسو کم میشد.. باهاش راه میام! نگاه ایسو بین منو فیدان میچرخید ــ نمیدونم..نمیخوام زحمت بشه! فیدان شونه ای بالا انداخت ــ چه زحمتی، من که بیکارم. تازه دیگه نه حوصله من سر میره نه فادیمه. نگاهی به من انداخت ــ مگه نه فادیمه تو همین حین ، ایسو سمت من برگشت و با نگاهی آروم پرسید: - فادیمه؟تو راحتی؟مشکلی که نداری؟ سرم و تکون دادم و گفتم. + نه..فکر بدی نیست! ایسو نگاهی به من انداخت ــ اگه تو موافقی که...باشه. سرمو تکون دادم ــ ولی فیدان.. من حقوق میدم بهت! فیدان دستاشو تکون داد و گفت: ــ نه..نه لازم نیست! + اینجوری ما راحت تریم فیدان جون! بعد چند ثانیه سرشو تکون داد و گفت: ــ باشه. حدود نیم ساعت ، بعد فیدان رفت. قرار بود از فردا بیاد کنارم . ایسو نشسته بود فوتبال میدید و طبق معمول اصلا بهم نگاه نمیکرد +ایسو..؟من میرم بخوابم. فقط سرشو تکون داد که ناخودآگاه بغض کردم ، ولی اهمیت ندادم و رفتم سمت اتاق. روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم. یهو یاد اون روزی که ایسو موهامو بافت و بهشون مهره زد افتادم.
