273
订阅者
-424 小时
-37 天
+2930 天
帖子存档
273
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم- دخترا..اول اروم باشید...خب اینا ماشین ندارن..ذاتا مست هم هستن.. نزاشتم ادامهی حرفشو بزنه و با تعجب گفتم: + اوها...اینارو... بهشون اشارهای زدم و ادامه دادم: + ما برسونیم؟! مرت سرش رو تکون داد که به سمتشون برگشتم. ایسو به زور خودش رو نگه داشته بود و بوراهم خودش رو کاملا به ایسو تکیه داده بود و چشماش بسته بودن. با کلافگی نگاهی به الیف انداختم که شونهای بالا انداخت. + نچ..نمیبرمشون! مرت با لحن ملتمسانهای گفت: - فادیمه...این یه بار! قبل از اینکه چیزی بگم،ایسو گفت: + لازم نیست منو کسی ببره.. ابرویی بالا دادم و گفتم: - اره خب..همون بیرون بمونی بمیری بهتره! - خب مرت...دوستاتم که خودشون میرن..مشکلی نیست دیگه! الیف لبخندی به نشونهی رضایت زد و بوسی روی گونهی ایپک گذاشت. پشت سر الیف،منم بوسی روی گونهی ایپک گذاشتم و دستی تو هوا براشون تکون دادم. + شب بخیرر! الیف هم شببخیری گفت و سوار ماشین شدیم. نمیدونم چطور شد و چقدر طول کشید اما به خودم که اومدم،جلوی در بودیم. ماشینو پارک کردم؛ کمربندمو باز کردم و راهی خونه شدیم. سوار اسانسور شدیم و با چشمایی که باز نمیشدن،دستمو رو یکی از دکمه ها فشار دادم. با باز شدن در اسانسور،بیرون اومدیم؛ کیفم رو دست الیف دادم و سعی کردم با کلید درو باز کنم اما هر چقد سعی کردم،باز نشد که نشد. کلیدو سمت الیف گرفتم و گفتم: + الیف..باز نمیشه.بیا تو امتحان کن! کلیدو از دستم گرفت و چند بار امتحان کرد اما بازم باز نشد. کلیدارو از دستش گرفتم و نگاهی بهشون انداختم ولی با دیدن گلدون هایی که جلوی در بودن،چشمام گرد شدن. سریع دست الیفو داخل اسانسور کشیدم و دکمهی طبقهی دوم رو زدم. - فادیمه...داری چیکار میکنی! + چیز...طبقه رو اشتباهی اومدیم..اینجا طبقه چهارمه! چند ثانیه به هم خیره شدیم و بعد جفتمون زدیم زیر خنده که همون لحظه آسانسور هم وایساد. درو باز کردم و وارد خونه شدیم که نفسمو محکم بیرون دادم و گفتم: + دارم میمیرم.. لباسم رو عوض کردم و بدون اینکه ارایشم رو پاک کنم،خودمو روی تخت انداختم. چشامو تازه بسته بودم که با صدای الیف،خواب از سرم پرید. - فادیمه.. + هوم؟! - میگم...بد نشد اونارو نرسوندیم.. + نهبابا! بعد نگاه عاقل اندر سفیحانهای بهش انداختم و گفتم: + الان دلت واسه اونا سوخت الیف؟! ابروهاشو بالا داد و همزمان که به اون سمت میچرخید گفت: - نهبابا...همینجوری گفتم! سرمو تکون دادم و چشمامو بستم که به ثانیه نکشیده خوابم برد. - قهوهام رو روی میزم گذاشتم و سمت مرت که جلوی اتاقش بود رفتم. + مرت..دیشب عروسیت بود پسر عروسیت..محض رضای خدا یه امروزو میخوابیدی..سر صبح مارو اوردی شرکت نمیدونم کی به کیه! دستش رو روی شونهام فشار داد و گفت: - فادیمه...اگه غر زدنات تموم شد که بگم.. نفسمو محکم بیرون دادم و گفتم: + باشه...باشه بگو! - باید دوتا طرح رو تکمیل کنیم تا شب.. همین موقع بود که ایسو هم با چشمایی که قرمز بود و مشخص بود به زور بیدار شده رسید. کیفش رو روی میز انداخت و با صدای گرفتهای گفت: - داداش فردای عروسیتو میخوابیدی حداقل! مرت خندهی کوتاهی کرد و با اشاره بهش گفت: - زودباشید...واسه شوخی وقت نداریم! ایسو..تو و فادیمه باهم یه طرحو تکمیل کنید. با این حرفش هم من و هم ایسو نگاهی بههم انداختیم و سمتش برگشتیم. + نه...من و ایسو؟! سرشو تکون داد که گفتم: + ابدا.. - فادیمه...اینجا به جز ایسو کسی هست؟! با من میخوای پروژه رو تکمیل کنی؟! یه ایسو هست دیگه... سمت ایسو برگشتم که شونهای بالا انداخت و صندلی که کنار میزم بود رو روبهروی صندلی من گذاشت و نشست. - من مشکلی ندارم! با حرص گفتم: + مشکلی نداری؟! گوشه لبش کمی بالا رفت و گفت: - بالاخره یه نفر باید تحملت کنه.. با آرامش ظاهری لبخندی زدم. چند قدم به مرت نزدیکتر شدم و با ابروهای بالا رفته گفتم: + بهخدا...این آخرین باریه که مجبورم میکنی من با این تو یه پروژه همکار باشم! - باشه دیگه فادیمه..پسره کاری نمیکنه که...این آخرین باره..باشه! ناچار سرشو تکون داد که دوباره پرسیدم: + راستی...دوستم هم مثل خودت نفرستادی سرکار که؟! - نهبابا...ذاتا حامله هم هست،دیگه نمیزارم بره سرکار! سری تکون دادم. با قدم های کوچیک سمت میز رفتم که با چیزی که دیدم،خون توی رگهام جوشید. ایسو با دیدنم قهوهرو روی میز گذاشت و صاف نشست که بدون توجه به گرمایی که قهوه داشت،برش داشتم و با بازکردنِ درش روی لباس سفید ایسو خالیش کردم. سرشو بالا اورد و نگاهش رو بهم دوخت.
