273
订阅者
无数据24 小时
-27 天
+3130 天
帖子存档
273
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍:هفدهم
سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید و نگرانی رو بهم گفت:
- ایسو...صورتت..
سمتش برگشتم که ادامه داد:
- خیلی درد کرد؟!
صورتم رو تو هم جمع کردم و گفتم:
+ یعنی..اونقدراهم نه!
همچنان با نگرانی بهم خیره شده بود که رو برگردوندم و ماشین رو پشت سر داداش عادل به حرکت در اوردم.
تا وقتی به کلانتری برسیم،هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
اظهارات من رو گرفته بودن و روی صندلی نشسته بودم که فادیمه هم بیرون بیاد.
درست وقتی فادیمه از اون اتاق تنگ و کوچیک بیرون اومد،داداش عادل هم سمتم اومد و گفت:
+ ایسو..تو فادیمه رو ببر..فعلا میمونم تا جای تیمورو اعتراف کنه!
جفتمون سری تکون دادیم که من بیرون اومدم و به ماشین تکیه دادم تا فادیمه هم بیاد.
به دست چپم خیره شدم و با انگشت شصتم حلقهام رو لمس کردم
متوجه نشدم کی فادیمه اومده اما سرم رو که بالا گرفتم باهاش مواجه شدم که بهم نگاه میکرد و لبخند خیلی ریزی روی لبش بود.
با دیدنم نگاهش رو از روم برداشت و همزمان که توی موهاش دست میکشید گفت:
- خب...تموم شد! بالاخره...کمکم همهچیز درست میشه!
انگار فادیمه دوباره خوشحال بود که با فهمیدن این لبخندی روی لبم نقش بست که با دیدنش ابروهاشو بالا داد و گفت:
+ خب...فورتوناجوک...بهچیمیخندی؟! بریم؟!
سرمو تکون دادم و سمت ماشین رفتم که اونم سوار شد.
قبل از اینکه استارت ماشین رو بزنم،با یادآوری حرفی که زد سمتش برگشتم و گفتم:
- حتی..ما؟! یعنی ما هم درست میش-
با فهمیدن اینکه دارم چی میگم،حرفم رو نصفه گذاشتم و هول زده ماشینو به حرکت دراوردم که پرسید:
+ ایسو...چی ما؟! نفهمیدم که!
بدون اینکه سمتش برگردم گفتم:
- هیچی...فراموشش کن!
نگاهای سنگینش رو روی خودم حس میکردم اما سمتش برنمیگشتم.
به کوچاری که رسیدیم،آروم گفتم:
- رسیدیم..
از ماشین پیاده شد اما قبل از اینکه درو ببنده خم شد و گفت:
+ میتونه...یعنی میتونیم درست بشیم!
با تعجب بهش نگاه کردم که با لبخند ریزی که روی لبش بود درو بست و از ماشین دور شد.
وقتی فهمیدم چی گفت،لبخند ریزی روی لبم نقش بست.
دوباره نگاهی به حلقهام انداختم و به سمت خونمون روندم.
خونهای که همیشه آرزوشو داشتم و اینبار قراره واقعا خونمون باشه..
-
-یک هفته بعد-
بعد از این مدت طولانی،بالاخره فادیمه قراره به این خونه بیاد.
شاید ماهم درست بشیم...
273
Repost from N/a
تنها معیاری که آدمیان را به دو دسته تقسیم میکند، نه خوب یا بد بودنشان است و نه زن یا مرد بودنشان، بلکه تنها معیار این است که شما اسماعیل پرسن هستید یا ایسو پرسن.
273
البته یادم رفت بگم بهتون من فامیلیم فورتونا نمیشه اسماعیل فامیلش عوض میشه،فامیلی منو میزاره
