𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"
前往频道在 Telegram
268
订阅者
-124 小时
-27 天
-1030 天
帖子存档
268
ولی واقعا خیلی نویسنده خوبی هستیی توی کلمه توصیفیت اینو جا انداختم نمیگفتمم خوابم نمیبرد💋
268
« فادیمه »
بعد از رفتن ایسو ، قرصی که دکتر بهم داده بود رو خورده بودم و فکر کنم به خاطر همون خوابم برده بود.
وقتی بیدار شدم ، بوی توت فرنگی توی بینیم پیچید.
با خیال اینکه ایسو اومده و توت فرنگی خریده ، بلند شدم و سمت یخچال رفتم.
بعد از زیر و رو کردن یخچال و پیدا نکردن هیچ توتفرنگیای ، کلافه روی زمین نشستم.
با نگاه به ساعت و فهمیدن اینکه ایسو هنوز نیومده ، اشک توی چشمام جمع شد.
ناخودآگاه دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به گریه کردم.
با شنیدن صدای پیامی که به گوشیم اومد ، گوشی رو برداشتم و شماره ایسورو گرفتم.
- ایسو؟
+ فادیمه؟ داری گریه میکنی؟ چیشده؟
با شنیدن صداش ناخودآگاه بغضم بیشتر شد که اروم گفتم:
- نه..چیزی نشده. ایسو؟ کجایی..؟
+ میخوام راه بیوفتم سمت خونه. چیزی شده فادیمه؟
- میشه..میشه توتفرنگی بخری واسم؟ توی یخچال نداریم!
+ واسه این گریه میکنی؟ چرا نخرم! منتظر باش سریع خودمو میرسونم.
- باشه.
تلفن و قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و سمت یکی از مبلا رفتم.
تا وقتی ایسو بیاد ،دستمو روی شکمم گذاشتم و شروع به حرف زدن باهاشون کردم.
- کوچولوهام..چطورید؟ مامانتون خیلی بیقراره..کی میاید پس شما؟
- مثلا یکیتون دختر باشید ، یکیتون پسر. موهای یکیتونو من شونه کنم ، موهای اون یکیتونو باباتون.
- موهای دختر کوچولومو باباش ببافه...منم با پسرم ماشین بازی کنم!
- خیلی میترسما..مامانتون مامان نداشته.. باباتونم-
- نه مهم نیست ، ما میشیم بهترین مامان بابای دنیا!
بعد با یادآوری فاصلهی بینمون صاف نشستم و ادامه دادم:
- البته..فعلا با باباتون قهریم! میگم..شما میدونید چجوری باهاش آشتی کنم؟ باید یه نقشهی سه نفری بکشیم!
توی همین حال ، با صدای در سریع خودمو جمع کردم و گوشهی مبل نشستم.
ایسو از در وارد شد و بعد دراوردن کتش، اول سمت من اومد.
- خوبی؟
+ خوبیم!
بدون اینکه به چشمام نگاه کنه ، لبخند ریزی زد و با برداشتن توتفرنگی ها سمت آشپزخونه رفت.
بعد شستنشون ، روی مبل یه نفره نشست و بشقاب توتفرنگی رو جلوم گذاشت.
با ذوق و لبخند توتفرنگی هارو برداشتم و شروع به خوردن کردم.
+ به خاطر این گریه میکردی؟
با تعجب سرمو بالا اوردم.
ایسو با چشمای پر از ارامش بهم نگاه میکرد ولی به محض اینکه سمتش برگشتم نگاهشو ازم گرفت.
- خب دلم میخواست!
بعد خوردن چند تا دونه ، بشقاب و روی میز گذاشتم .
+ تو...نمیخوری؟
دستشو دراز کرد که با خوشحالی بشقابو سمتش فرستادم.
268
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهمهمین که با وجود همهی دلخوری ها ، از بودن اون دوقلو ها خوشحال بودیم کافی بود. سوار ماشین شدیم و بعد بستن کمربندم ، با دیدن فادیمه که بی حرکت نشسته بود اروم گفتم: - کمربندتو ببند چند ثانیه انگار که متوجه نشده باشه بهم نگاه کرد و بعد هول زده سرشو تکون داد و کمربند و بست. قبل از اینکه شروع به حرکت کنم ، فادیمه گفت: + ایسو..؟ گوشیتو میدی؟ گوشیمو از جیبم دراوردم و بهش دادم و بعدش ماشینو به حرکت دراوردم. رمز گوشی رو میدونست و بعد باز کردنش ، صدای قلب کوچولوهارو پلی کرد. اول با ذوق بهم نگاه کرد. باوجود دلخوری ، نمیتونستم توی ذوقش بزنم. لبخند محوی زدم و سرم رو اروم برگردوندم. سرشو به صندلی تکیه داده بود و با لبخند ، به صدای قلبشون که پشت هم تکرار میشد گوش میکرد. سعی میکردم آروم و در امن ترین حالت ممکن ، رانندگی کنم. به خونه که رسیدیم ، ماشین و پارک کردم و هر جفتمون پیاده شدیم. وارد خونهشدیم و بعد از برداشتن مدارک ، رو به فادیمه گفتم: - من دارم میرم کارخونه ، شاید..دیر بیام ، ولی اگه چیزی لازم داشتی..حتما بهم زنگ بزن. حله؟ مظلومانه سری تکون داد . داشتم سمت در میرفتم که فادیمه دویید سمتم و هول زده گوشی رو سمتم گرفت. - ندو دختر! +گوشیت نمونه.. گوشی رو از دستش گرفتم و سمت ماشین رفتم. « دانایِکل » بعد از تموم شدن تایم کاری ، فیدان روپوشش رو دراورد و سمت اتاقی که مامانش بستری بود رفت. خمیازهای از روی خستگی زیاد کشید و چشماش رو روی هم مالید. وقتی چشاشو باز کرد با جای خالی مامانش روی تخت مواجه شد. سریع نگاهی به سرویس بهداشتی انداخت. - مامان؟ - مامان کجایی؟ - مامااان؟ قطرهاشکی که از گوشهی چشماش پایین افتاده بود رو با دستش پس زد و از اتاق بیرون رفت. - مامانم؟ مامانم و ندیدید؟ همکارش توی پذیرش سمتش اومد : + فیدان؟ چیشده؟ - نورای...مامانم! نیست.. + خیلی خب نفس بگیر. من الان میرم بگم دوربینارو چک کنن! حالت خوبه؟ - خوبم. برو.. با دور شدن دوستش ، تلفنش زنگ خورد. با دیدن شماره ناشناس ابروهاشو بالا داد و جواب داد: - بله؟ + مامانت حالش خوبه- - ما..مانم؟ تو کی هستی مرتیکه؟ مامانم کجاست؟جواب ب- + آروم باش دختر! بدون اینکه کسی بفهمه بیا اتاق 160. و بعد بدون اینکه فرصت صحبت کردن به فیدان بده ،تلفن رو قطع کرد. فیدان با عجله ، اما با احتیاط سمت اتاق 160 رفت. سریع درو باز کرد و وارد اتاق شد و بدون توجه به اطراف ، سمت تختی که مامانش روش خوابیده بود رفت. - مامان ؟ خوبی؟ چیزیت که نشده؟ ماسک روی صورتش رو پایین داد و گفت: + خوبم..دخترم! فیدان با یادآوری صدای اون مرد ، برگشت و با مردی که کت شلوار مشکی پوشیده بود و روی صندلی نشسته بود مواجه شد. - شما؟ با مامان من چیکار داری مرتیکه؟ + تند نرو شاید..پشیمون شدی! فیدان با تعجب و یه ذره ترسی که توی وجودش بود ابروهاش رو بالا داد. + میگن وضعیت مامانت وخیمه..یعنی همین امروز و فرداست.. + نمیخوای عمل بشه؟ - به تو چه مرتیکه؟ + هزینهی بالایی داره! مثلا...هنوز هزینهی بیمارستانم ندادی! - به تو چههه؟ + دوست نداری که...مامانت..به هر نحوی ،بمیره؟ - یعنی چی؟ تو کی هستی؟ + من... + شریف فورتونا! - ف..فورتونا؟ + اره. فورتونا! عموی ایسو..الان در ازای جونِ مادرت..فقط یه چیز ازت میخوام. فیدان ترسیده و متعجب سرشو تکون داد. شریف ، اول اسلحه و بعد صدا خفه کنی رو از جیب کتش دراورد و سمتش گرفت. + نمیخوام کسیو بکشی..فقط تا دم مرگ ببرشون. هیچی اندازه جون بچهی آدم واسه آدم عزیز نیست..میدونی که؟ فیدان ناباورانه سرش رو تکون داد. - نم..نمیتونم! + نگو نمیتونم! مامانت چی میشه؟ - هیچ..کاری! هیچکاری نمیتونی..بکنی! + میخوای..امتحانش کنی؟ فیدان نگاهی به مامانش انداخت. کلافه دستشو روی صورتش کشید و روی صندلی نشست. همراه با اشکایی که از چشماش میریختن گفت: - کیه؟ + ایسو فورتونا! فیدان سریع سرشو بالا اورد و با چشمای گرد شده از تعجب گفت: - ایسو..؟ - چرا؟ + هر خیانتی یه تاوانی داره. یادت نره..این واسه توهم صدق میکنه! اسلحه رو روی میز گذاشت و با گفتن کلام آخرش ، از اتاق بیرون رفت: + دو هفته!..وقت داری! فیدان کلافه و سرگردون ، قبل از اینکه ادمای دیگه بیان و اون اسلحه رو ببینن ، برش داشت و زیر لباسش قایمش کرد. با نگرانی و اظطراب سمت مادرش رفت و دستشو روی صورتش گذاشت: - مامان ؟ کاری که باهات نکرد؟ الان میبرمت اتاق خود- + دخترم؟ نکن...به خاطر من..اینکارو نکن! - بریم اتاقت مامان. با گریه و اشکایی که سعی میکرد به مادرش نشون نده ، تخت مادرش رو به حرکت دراورد.
