ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

前往频道在 Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

显示更多
未指定国家未指定类别
270
订阅者
+324 小时
-57 天
+3030 天
帖子存档
والا بخاطر یه نقشه بچم دستش بریدددد

https://t.me/Evimizz1/4839 فادیمهههه خدا ورت داره این همه حرص خوردیم آخرشم هاکان جون همش نقشه بود ایسو اینو تلافی نکنی نمیبخشمتتتت

جای ایسو من رفتم اون دنیا برگشتم :)

اوییی جمله اخرششششش🥹🥹🥹❤️❤️❤️

فادیمه‌کوچاری قشنگ با تنظیمات شوهرش بازی میکنه🥲❤️‍🔥

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوازدهم
همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم فاتیح روی صفحه خودنمایی کرد. ــ الو ایسو..داداش؟! + جانم؟! بلند خندید و با آرامش گفت: ــ فادیمه رو دزدیدیا ...برش گردون ، همش نقشه بوده! اخمام بیشتر توی هم رفت و پرسیدم: + یعنی چی..؟! ــ انگار همه‌ی اینا نقشه بوده که اون پدر و پسر رو بندازن زندان... اخمام محو شدن و یه لبخند کمرنگ روی لبم نشست. + باشه داداش قطع کن که این‌طور... چرا زنمو پیش خودم نگه‌ندارم؟! فادیمه با لباس عروس توی بغلش از اتاق بیرون اومد و با لب و دهن آویزون گفت: ــ بریم! شکل ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم: + فادیمه...میدونم هاکان منتظرته ها..ولی در خراب شده باز نمیشه! لباسو روی زمین انداخت و سمت در رفت؛ چندچبار دستگیره رو بالا پایین کرد و با شک پرسید: ــ ایسو میگم... تو مطمئنی که قفل درو باز کردی؟! حق به جانب گفتم: + معلومه باز کردم..چرا دروغ بگم..یعنی تحمل کردن تو و اینا..! فادیمه با اخم به در نگاه کرد و دوباره دستگیره رو بالا و پایین برد؛ با دیدن اینکه در تکون نمیخوره ، با ناامیدی پیشونیش رو به چوبِ در تکیه داد و نفس عمیقی کشید. از دیدنش توی این حال خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم و سعی کردم با بی میلی حرف بزنم: + چاره ای نیست دیگه...امشبو باید اینجا بمونیم...صبح میگم بیان باز کنن! ــ هووف..داداشم نگران میشه! گوشیمو در آوردم و برای داداش عادل نوشتم: Iso: زنم امشب پیش من میمونه...نگرانش نباش! و گوشی رو خاموش کردم + خب اون حل شد..دیگه؟! سری تکون داد و با ناراحتی روی مبل نشست و دستاش رو روی سینه‌اش قلاب کرد . نگاهش رو به زمین دوخته بود و لبش رو به نشونه‌ی نارضایتی جمع کرده بود . چند ثانیه بهش خیره شدم . با اون لباس راحت من ، با اون موهای نامرتبش ، با اون اخم لعنتیش که حتی زیباترش هم کرده بود ، دلم میخواست بغلش کنم ولی میدونستم اگه اینکارو بکنم ، دوباره پسم میزنه.. با خونسردی ساختگی پرسیدم: +گرسنه‌ات نیست؟! تخس لب زد: ــ نه شونه ای بالا انداختم و ریلکس گفتم: + خب پس..فقط برای خودم درست میکنم! از داخل یخچال مواد ماکارونی رو برداشتم و شروع کردم به درست کردن . چند دقیقه گذشت و فادیمه هنوز همونجا نشسته بود و به زمین خیره شده بود؛ انگار که داره به هزار تا چیز فکر میکنه به جز غذایی که دارم درست میکنم . غذا که آماده شد ، توی دوتا بشقاب کشیدم و بردمشون توی هال ، یکی رو جلو فادیمه گذاشتم. + بخور...فردا بتونی بری پیش هاکان جون! دستمو مشت کرده بودم و فشار میدادم که فادیمه نگاهی به دستم انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که متوجه نشدم . آروم شروع به خورد ماکارونی داخل بشقاب کرد و منم کنارش نشستم و در سکوت غذامونو خوردیم . ــ ایسو؟ ناخودآگاه گفتم: + جانم ؟! برای چند لحظه به چشمام خیره شد و بعد هول زده نگاهشو دزدید: ــ چطوری از توی انبار اومدی بیرون؟! ــ یعنی...چطوری نجات پیدا کردی؟! نگاهم تار شد و به یه نقطه تا معلوم خیره شدم . + وقتی داشتم میمردم..فاتیح نجاتم داد...داداشم! پوزخندی زدم و تلخ گفتم: + از زنده موندنم خوشحال نیستی نه؟! طی یه حرکتی که انتظارشو نداشتم ، آروم دستمو گرفت که با تعجب سمتش برگشتم: ــ تنها اتفاق خوبِ این چند وقت...زنده بودن تو بود ایسو!

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

یا یه حرکتی بزنم و پارت و فقط واسه کسایی که تبریک گفتن بفرستم عاا😔؟!

همه تبریک گفتید بریم پارت؟!

وای به‌ یه تبریک راضی بودم هر چند با تبریک قبلیت کلی شرمنده‌م کردی🥹 بقیه پیامت نیومده برام😔

بازم تولد شوهرت مبارک برای هدیه یه نوبت دکتر براش بگیر💐

sticker.webp0.20 KB

مرسی عشقمم🤏🏻😔

زهرا راستی تولد شوشوت مبارک🥹❤️

نه نه خیلیم خوشگله🤣🤣

https://t.me/Evimizz1/4826 حالا که دقت میکنم شبیه این تابلوهای مشهده که همه ی خانواده ها تو خونشون دارن-

sticker.webp0.24 KB

چقد خوشم اومد

photo content