332
订阅者
无数据24 小时
-37 天
+8030 天
帖子存档
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 23
آوا: این قهوهای که تو مسیر خوردیم.. بد گشنهام کرد.
ایلسو:آها. پس اینکه گرسنهات شده روش جدید بحث عوض کردنه.
آوا:واقعا گشنمه.
ایلسو:چیز دیگهای هم هست؟
آوا:ایلسو..
ایلسو:چیه؟ من رو از دانشگاه کشوندی رفتم قهوه خریدم اومدم دفتر دنبال خانوم بهش میگم بیا حداقل تاکسی بگیریم میگه نه پیاده بریم چهارساعت منو تو خیابون پیاده کشوندی که بالاخره حرف بزنی یا نه؟
آوا چند ثانیه بهش نگاه کرد.
آوا:صبح رفتم خونه..
ایلسو:خونهی کی؟
آوا:اگر اجازه بدی میگم. بوراک.
ایلسو منو رو روی میز کوبید.
ایلسو:همون افسر سونر؟
آوا:آره.
ایلسو چند ثانیه بهش نگاه کرد.
ایلسو:عه؟
آوا:عه؟ یعنی چی عه؟
ایلسو:هیچی. بگو.
آوا نفس عمیقی کشید. نگاهش رو به بیرون پنجره انداخت. خیابون خلوت، چراغهای نارنجی.
آوا: دیشب که توی کادیکوی دعوا شد اون به خاطر من شروعش کرد. صبح با پینار رفتیم دادگستری دیدیم نه خودش اومده نه دادستان. پینار گفت شمارشو نداره ولی آدرس رو داره. اول نمیخواستم برم ولی..رفتم. داداشش داشت زخمهاش رو میبست. اصرار کرد رفتم داخل. غذا خوردم. با سگش آشنا شدم.
ایلسو:سگش؟
آوا:آره. اسمش کوپره.
ایلسو:یعنی میتونه با مافین دوست شه؟
آوا:مافین با همه دوست میشه.
ایلسو چند ثانیه بهش نگاه کرد.
ایلسو: خب پس چی؟ عاشق سگش شدی؟
آوا خندید.
ایلسو: جدیم کلش همین بود؟
آوا نگاهش کرد.
آوا: خب آره.
ایلسو:پس چرا اینقدر ذهنت بهم ریخته؟
آوا چند ثانیه سکوت کرد.
آوا: «چون یه جوری نگاهم میکرد انگار.. انگار منتظرم بود.
ایلسو فقط بهش نگاه کرد.
خونه اولاش
دنیز و اولاش وارد آپارتمان شدند. دنیز کتش رو آویزان کرد. دنیز با دقت به اطراف نگاه کرد. بزرگترین کتابخونه زندگیش جلوش بود. یه دیوار پر از عکس سفرهاش بود. همه چیز با دقت چیده شده بود. اولاش کتش رو درآورد و روی صندلی انداخت. مستقیم رفت سمت مبل و نشست. نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست.
دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد.
دنیز:آب؟
اولاش:دنیز. بیا اینجا بشین.
دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد آروم رفت و کنارش روی مبل نشست. به اطراف نگاه کرد. اولاش هم نگاهش به زمین بود.
اولاش:ممنون.
دنیز:چرا؟
اولاش:کل امروز.
سکوت.
دنیز:کاری نکردم.
اولاش تکیه داد. برگشت و به دنیز خیره شد. هیچوقت فکرشم نمیکرد یه روزی دنیز توی خونهاش کنارش بشینه. نفس عمیقی کشید که باعث شد دنیز هم بهش نگاه کنه.
اولاش:اگه بخوای همین الان میبرمت خونه.
دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد.
دنیز:نه.
اولاش میترسید اگه نگاهش رو برداره دنیز محو بشه. دستش رو روی زانوش گذاشت. انگشتهاش کمی میلرزید. دنیز بهش نگاه کرد. نگاهش روی خط فک اولاش و چشمایی که خسته بود موند. نفس عمیقی کشید. بعد نگاهش به شونهاش افتاد. دوباره همهچیز توی ذهنش قاطی شد. نمیدونست این مرد چی داره. چرا اینجا بود. چرا بهش گفت نمیخواد بره. چرا وقتی گوشی رو شکسته و چشمای گریه کردهاش رو دید نتونست فقط تماشا کنه. چرا توی انبار وقتی دستش رو گرفت و اونقدر نزدیک بودن پسش نزد. چرا طوری شده بود که وقتی گفتن «نمیتونم نباشم» واقعا نمیتونستن. دستش رو روی سینهاش فشار داد. نفس عمیقی کشید. نمیدونست چطور به خودش توضیح بده. چشماش رو بست.
دنیز:اولاش.
اولاش:جانم؟
دنیز با شنیدن این کلمه چشماش رو باز کرد. نگاهش به اولاش افتاد. دهنش باز موند. اولاش آب دهنش رو قورت داد. دنیز صداش رو صاف کرد.
دنیز: لباست رو باید عوض کنی.
اولاش نگاهش رو پایین انداخت. به پیرهن خونآلودش کرد.
اولاش:آره.
دنیز:برو عوض کن.
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد.
اولاش:بیا خودتم یه تیشرت بردار.
اتاق اولاش
دنیز وارد شدو اینبار یه دیوار کامل پر از دوربینهای عکاسی دید. قدیمی، جدید، حرفهای، کلکسیونی. دنیز با چشمانی گرد شده چند قدم به سمت دیوار رفت.
دنیز: وای خدای من..اینجا بهشته!
انگشتهاش رو روی یک دوربین قدیمی کلکسیونی کشید. دوربین رو بغل کرد. مثل یک بچه که تازه اسباببازی موردعلاقهاش رو پیدا کرده به اولاش نگاه کرد.
دنیز:وای عاشقشم! دوربین موردعلاقم!
اولاش لبخندی زد.
اولاش:میدونم.
دنیز دوربین رو پایین آورد و به اولاش خیره شد.
دنیز: میدونی؟
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد.
اولاش: خب این دوربینو همه دوست دارن. خیلی خفنه. ولی بدهاش من.
دنیز خندید.
دنیز:نه! میخوام باهاش عکس بگیرم!
اولاش:توروخدا دختر، با بقیه عکس بگیر.. اصلا از چی میخوای عکس بگیری؟
دنیز با ذوق دوربین رو روشن کرد. اولاش دوربین رو از دستش کشید. دنیز اخم کرد.
اولاش: باشه دختر. مال خودت ولی اول یه تیشرت بردار برو عوض کن.
پینار چند لحظهای سکوت کرد.
پینار:ای وای.. آلپرن که بیرون بود الان راه افتاده به مامان بزرگمون سر بزنه.. من هم اومدم خارج از شهر.. نمیتونم بیام پیشش..
سکوت.
پینار:میگم دنیز میتونی بمونی پیشش؟
دنیز نگاهش به اولاش افتاد.
دنیز:چی؟
پینار:لطفا. من دلم میمونه اونجا پیشتون.
دنیز چند ثانیه سکوت کرد.
دنیز: باشه.
پینار: مرسی.
دنیز قطع کرد.
اولاش:پینار بود؟
دنیز:آره.
اولاش:چیزی گفت؟
دنیز: گفت نمیتونه بیاد پیشت. من بمونم.
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد. به تته پته افتاد.
اولاش: میدونی که لازم نیست.
رستوران
آوا و ایلسو پشت میز کنار پنجره نشسته بودن. ایلسو منو رو ورق زد و به آوا نگاه کرد.
ایلسو: خب؟
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 22
آیدین:منظورم اینه هر چیزی که دوباره گیر آوردی و باعث شدی شیر شی و جواب منو ندی مثل بار های قبل پوچ میشن.
آلپرن: چرا انقدر حرف میزنی؟
آیدین ابرو بالا انداخت.
آلپرن: آدم مطمئن نیازی به زر زدن نداره.
سکوت. نگاه آیدین لحظهای آلپرن رو بلعید.
ایدین:ببین چقدر بزرگ شدین؟ ولی من هنوز پیگیر کارای همتون هستم.
به شیشه تکیه داد.
ایدین:اینکه سونر به داداشش گفته که کادیکویِ من، مربوط به یه ماموریته. اردم بیچاره فکر میکنه داره از دخترا مراقبت میکنه.
آلپرن عضلات فکش سفت شد.
ایدین: و میدونم اون دختره باریستا..
مکث.
ایدین: مامور مخفی کانه.
آلپرن ابرو بالا انداخت. کمی به سمت اونور برگشت. دستش روی شونهاش گذاشت.
آلپرن: اگه اینقدر مطمئن بودی که ما پوچیم زحمت نمیدادی بیای تو بیمارستان و بعد سال ها دنیز رو ببینی. زحمت نمیدادی اولاش رو زخمی کنی. زحمت نمیدادی. برات پوچ کردنش کاری نداشت ولی تو ترسیدی اونور آیدین چون نمیدونی. این مکانیسم دفاعیه توعه.
دو دستش رو دو طرف صورت اونور گذاشت. هیچ حسی توی چشمای آلپرن نبود.
آلپرن: این بار فرق میکنه.
آیدین چند ثانیه بهش نگاه کرد.
ایدین:کان میدونه مامور کوچولوش و داداش سونر همو میبینن؟
دست های آلپرن رو کنار زد.
ایدین: واقعا دیدنیه تونا. تماشای آدمایی که فکر میکنن دارن بازی رو میبرن.
مکث.
ایدین: مثل خودت. بریم یه چیزی بخوریم؟ تا اونا تنها باشن؟ ببین تونا.. من از اولاش خوشم میاد تو این چند سال جور همتون رو با هم کشیده.
به پنجره نگاه کرد.
ایدین:اما دنیز برای من فرق میکنه.
آلپرن برگشت.
آلپرن:ببین اونور. اولاش همهچیزش رو داد تا تو سمت دنیز نری پس..
ایدین: میدونم ولی قرارمون تا یه زمانی بود.
مکث.
ایدین:و الان تمومه.
آلپرن:اولاش نمیذاره. من نمیذارم. کان و بوراک نمیذارن. نزدیک اون دختر نمیشی.
آیدین چشماش رو بست وقتی باز کرد برق میزدن.
ایدین:اگه هشت سال پیش هم همینقدر رفیق خوبی بودی و به اولاش دروغ نمیگفتی الان هیچکدومتون اینجا نبودین، میدونی نه؟
آلپرن دستاش کمی لرزید.
ایدین: دریا خواهش کرد سیستم شوهرش رو هک کنی اما به اولاش دروغ گفتی تونا. اون موقع فکر میکردی داری به یه زن آسیب دیده کمک میکنی ولی..
آلپرن رگ سرش باد کرد. قلنج گردنش رو شکوند. ایدین نگاهش کرد.
ایدین: پینار چطوره؟
آلپرن با نگاه سنگین برگشت.
آلپرن: پینار رو ولش کن. میخوام پیاده شم.
ایدین لحظهای بعد نگاهی به راننده کرد. ماشین کنار خیابون ایستاد.
آلپرن: دیدار به قیامت.
در رو محکم بست. بعد از اینکه ماشین دور شد گوشی رو از جیبش درآورد.
پینار:داداش؟
آلپرن:کجایی؟
پینار:دادگستری. تازه کارم تموم شد. چی شده؟
آلپرن نفس عمیقی کشید.
آلپرن: بیا خونه.
پینار:چرا؟
آلپرن:کارت دارم.
مکث.
پینار:چیزی شده؟ صدات عجیبه.
آلپرن دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
آلپرن:اولاش چاقو خورده.
پینار تقریبا جیغ زد.
پینار:چی؟!
آلپرن:آره ولی حالش خوبه. دنیز پیششه.
پینار:من میرم ببینمش.
آلپرن:نه!
پینار:چرا؟
آلپرن:میگم کارت دارم. الان به دنیز زنگ بزن.
پینار:برای چی؟
آلپرن:یه جوری راضیش کن امشب پیش اولاش بمونه.
پینار:من؟
آلپرن:به جز تو کی بلده دروغای خوشگل بگه؟
پینار چند ثانیه سکوت کرد.
پینار: آلپرن به نفعته زودتر بیای خونه.
اتاق دکتر
دکتر: خب آقای کوروغلو تا چند روز هیچ کار سنگینی نکنید. پانسمان رو هر روز عوض کنید. مراقب باشید خیس نشه.
اولاش:باشه.
دکتر برگه رو به اولاش داد.
دکتر:اگه دردتون اومد، بیایید.
اولاش برگه رو گرفت و از جا بلند شد. یه لحظه دستش رو روی شانهاش گرفت و صورتش رو خم کرد. دنیز جلو رفت و دستش رو زیر بازوی سالم اولاش گرفت. اولاش نگاهش کرد.
اولاش:نیاز نیس..
دنیز دست دیگه آروم کمرش رو نگه داشت.
«حالا ساکت باش». اولاش نفسش رو حبس کرد. بوی عطر دنیز توی مغزش پیچید. دیگه حفظش کرده بود. چند ثانیه بهش خیره موند. دنیز نگاهش رو پایین انداخته بود و داشت روی پاهای اولاش تمرکز میکرد. قدمهاشون آروم بود. اولاش بیشتر از اینکه راه بره به دنیز تکیه داده بود.
دنیز: میتونی راه بری؟
اولاش: آره.
دنیز: پس چرا اینقدر سنگینی میکنی؟
اولاش خواست چیزی بگه که گوشی دنیز زنگ خورد. اولاش با بیمیلی دستش رو از روی شونهی دنیز برداشت و کمی عقب رفت.
دنیز: پینار؟
پینار:دنیز. خوبی؟
دنیز نگاهی به اولاش انداخت که داشت بهش نگاه میکرد.
دنیز: آره. تو چی؟
پینار صداش میلرزید.
پینار: گوش کن..آلپرن همین الان بهم گفت اولاش چاقو خورده. راست میگه؟
دنیز: آره. ولی حالش خوبه.
پینار:دکتر چی گفت؟
دنیز:گفت تا چند روز هیچ کار سنگینی نکنه. پانسمان رو عوض کنه.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 21
آیدین: آلپرن! تو هم اینجایی؟
لبخندش پهنتر شد و بدون معطلی آلپرن رو در آغوش گرفت. آلپرن خشک ایستاد. به اولاش خیره شد. آیدین عقب کشید.
آیدین: خیلی وقت بود ندیدمت. چند بار زنگ زدم جواب ندادی.
الپرن لباسش رو مرتب کرد
آلپرن: سرم شلوغ بود.
آیدین خندید بعد نگاهش روی دنیز ثابت موند.
آیدین: افتخار آشنایی با کی رو دارم؟
قبل از اینکه دنیز جواب بده اولاش قدمی جلو رفت.
اولاش: دنیز آرکان.
دنیز نگاه کوتاهی بهش انداخت. اخمی روی صورتش نشست.
آیدین: آرکان؟
مکث.
آیدین: با آقای ارکان نسبتی دارین؟
اولاش فکش سفت شد. دنیز فرصت دوباره به اولاش نداد.
دنیز: دخترشونم.
آیدین: خدای من..
سرش رو تکون داد.
آیدین: چقدر این شهر کوچیکه. بچهها که سالها پیش پیشش کار میکردن.. ما هم کم و بیش رفاقتی داشتیم.
آلپرن با نگاهش به اولاش گفت که آروم باشه.
آیدین: مرد خوبی بود. حیف که زود از بینمون رفت.
سکوت. دنیز نگاهش رو از صورتش برنداشت.
دنیز: بله. حیف.
آیدین: در ضمن اونور آیدین.
دنیز: خوشبختم.
آیدین: تاجر جواهرات و عتیقهام. عجیبه که اسمم رو نشنیدین.
به گردنبند دنیز خیره شد.
آیدین: بیشتر همسرم طراحیهارو انجام میده.
مکث.
آیدین: جالبه.. گردنبندتون خیلی شبیه یکی از کارهای اونه.
دنیز ناخودآگاه دستش رو روی پلاک گذاشت.
دنیز: این یادگاری پدرمه.
پوزخند خیلی کوتاهی روی لب اولاش نشست. کاملا میدونست آیدین سعی داره چیکار کنه. قبل از اینکه آیدین دوباره چیزی بگه دست دنیز رو گرفت.
اولاش: بریم؟
دنیز خشکش زد. نگاهش اول روی دستشون افتاد و بعد روی صورت اولاش. چند ثانیه بهم نگاه کردن.
اولاش: نوبتمون از دست میره.
سکوت. آیدین به دستهای گره خوردهشون نگاه کرد. لبخندش محو شد.
آیدین: معلومه عجله دارین.
اولاش دست دنیز رو رها نکرد.
اولاش: از دیدنت خیلی خوشحال شدم اونور جان.
آیدین لبخند زد.
آیدین: لطف داری.
آلپرن صداش رو صاف کرد.
آلپرن: اونور نظرت چیه بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟
سکوت.
آیدین: چرا که نه.
اولاش از گوشه چشم به آلپرن نگاه کرد. آیدین سمت آسانسور راه افتاد. آلپرن چند ثانیه سر جاش موند. نگاه کوتاهی به اولاش انداخت. برگشت و پشت سر آیدین رفت. در آسانسور بسته شد. سکوت. دنیز چند ثانیه به در فلزی خیره موند بعد آروم سمت اولاش برگشت.
دنیز: این کی بود؟
اولاش نگاهش به آسانسور بود.
اولاش: دوست قدیمی بابات.
دنیز اخم کرد.
دنیز: نه، منظورم اینه که کی بود؟
اولاش: تاجر جواهرات؟
دنیز خندید. اولاش برگشت و دقیق نگاهی به چال دنیز کرد. دنیز شروع به راه رفتن کرد. اولاش پشت سرش رفت.
دنیز: تو پنج دقیقه پیش وسط بیمارستان دست منو گرفتی که از اون دورم کنی.
اولاش:آره گرفتم.
دنیز:چرا؟
اولاش:آدم چشم چرونیه.
دنیز چند ثانیه ساکت موند بعد ابروهاش بالا رفت.
دنیز:این دلیلته؟
اولاش:برای من کافیه.
دنیز ناباورانه خندید. جلوی اتاق دکتر ایستاد. اولاش از ایستادن ناگهانیش جا خورد.
دنیز:ببین. از دیشب تا الان هر سوالی ازت پرسیدم یا جواب ندادی یا یه جواب عجیب دادی.
اولاش لبخند خیلی کوچیکی زد.
دنیز:جدی میگم. مادرم یه چیز میگه. تو یه چیز میگی. بعد میام دفتر و تو رو اون شکلی پیدا میکنم.
نگاهش ناخواسته روی شونهی زخمی اولاش افتاد.
دنیز: گوشی شکسته. لباس خونی.
مکث.
دنیز: الانم این. هر بار یه اتفاق میافته که یادم میره اصلا چی میخواستم بگم.
اولاش دستش رو بالا آورد.
اولاش: دختر.
همین یک کلمه بود که ذهن دنیز رو برای یک لحظه توقف کنه. پلک زد. اولاش سرش رو کمی کج کرد.
اولاش: یه نفس بکش اول.
دنیز موهاش رو پشت گوشش داد و دست به سینه ایستاد. اولاش لبخندش رو حفظ کرد.
اولاش: خانوم خبرنگار.
دنیز سر تکون داد. «چیه؟»
اولاش: من خودمم خبرنگارم. میدونم وقتی یه سوال میافته توی سرت ولش نمیکنی.
دنیز خیره نگاهش میکرد.
اولاش: ولی بذار اول مطمئن شیم نمیمیرم بعد قول میدم بشینم و دونه دونه جواب همه سوالاتو بدم.
سکوت. اخم دنیز برگشت.
دنیز: آها. الان یادت افتاد ممکنه بمیری؟
اولاش خندش گرفت.
دنیز: اگه من صبح نمیومدم تو همون دفتر نشسته بودی و خودت بخیه میزدی.
اولاش خندش بیشتر شد. دنیز انگشتش رو جلوی صورت اولاش گرفت.
دنیز:نخند.
اولاش:دارم گوش میدم.
نگاهش کرد. حقیقت این بود که از این حالت دنیز خوشش اومده بود. از اینکه برای اولین بار تمام اون خونسردی همیشگی دنیز ترک برداشته بود. از اینکه این همه نگرانی برای اون بود. از صبح هر بار که اسمش رو صدا زده بود، اخم کرده بود فقط داشت سعی میکرد حسرت تمام سال ها از دور دیدنش رو جبران کنه.
ماشین آیدین
ماشین وارد خیابون شد. ایدین روی صندلی عقب نشسته بود و آلپرن کنارش. نور غروب صورتشون رو نصفهنصفه روشن کرده بود.
راننده: کجا، آقا؟
آیدین: فعلا یه دوری بزن.
نگاهش رو به آلپرن چرخوند.
ایدین: دارین چه غلطی میکنین؟
آلپرن: منظورتو رو نمیفهمم.
خاله ببین آقا و خانوم آرسلان هم پروانه طلایی گرفتن ولی آستپه و بایسال نه :)))))))
Repost from N/a
Çek, bebeksi tenimi çek
Dostum, düşmanım görsün, çek
Or'dan çek, bur'dan çek
Kralı çek, kraliçeyi çek
