es
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

Ir al canal en Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
330
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
+7730 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
آخه واسه من اون با همه فرق داشت...💋🥹
#edit | @moonshadonw

Repost from N/a
از خاله متنفرم!😭 دلیلش هم به خودم مربوطه💆🏻‍♀️

— 𝖪𝗋𝖺𝗅𝗂𝖼𝖾 𝗏𝖾 𝖪𝗋𝖺𝗅👸🏻🤴🏻✨
— 𝖪𝗋𝖺𝗅𝗂𝖼𝖾 𝗏𝖾 𝖪𝗋𝖺𝗅👸🏻🤴🏻✨

پارتنرهایی که تو نظرسنجی onedio خوشگل ترین و خوشتیپ ترین بازیگر های این فصل انتخاب شدن🥹🤌🏻💘
پارتنرهایی که تو نظرسنجی onedio خوشگل ترین و خوشتیپ ترین بازیگر های این فصل انتخاب شدن🥹🤌🏻💘

من دلم برای ایتک دمیر هم تنگ شده اونور شبیه عزرائیله میترسم

قربون خوشگلیت برم زن😭! نوشته بود: یه انسان نباید وقتی گریه می‌کنه اینقدر خوشگل بشه✨ #esme | #tweet
قربون خوشگلیت برم زن😭!
نوشته بود: یه انسان نباید وقتی گریه می‌کنه اینقدر خوشگل بشه✨
#esme | #tweet

Repost from N/a
برای فیکش مردم😭😭😭😭😭😭

لابد گفت شاید خانوم‌وکیل وسواس باشه

مرد باید با دست نصف کنه بوراک این پرنسس بازیا چیه🎀

یاد سکانسی افتادم که النی رفت دم در خونه اوروچ ایسو چپ چپ نگاهشون میکرد😂😂😂😂😂😂

ژانر موردعلاقم✨

و البته کاراجا و شاهین!
و البته کاراجا و شاهین!

شنیدم دلتون برای آقا و خانوم آرسلان تنگ شده بود!
شنیدم دلتون برای آقا و خانوم آرسلان تنگ شده بود!

Kağıt Geceler #P_a_r_t 20 دنیز اخمی کرد. دنیز: ترسناکه؟ اولاش نگاهش کرد. دنیز یک‌دفعه بلند شد. چند قدم به عقب رفت. دستش رو لای موهاش برد و شروع کرد به راه رفتن. اولاش از جا بلند شد و خواست چیزی بگه که دنیز برگشت. دنیز: خواهشا. اولاش سر جاش ایستاد. نگاهش به دنیز بود که داشت توی اتاق قدم می‌زد. دنیز ایستاد. نگاهش رو به اولاش دوخت. دنیز: خیلی سوال تو ذهنمه. ذهنم بهم ریخته. از این حس متنفرم. اولاش جلو رفت. اولاش: بپرس. دنیز با نگاهی که از عصبانیت و گیجی می‌سوخت بهش نگاه کرد. دنیز: الان موقعش نیست. دوباره شروع کرد به راه رفتن. اولاش فقط نگاهش کرد. دنیز این‌بار سمت در رفت. دنیز: پایین منتظرم. دادگستری Ava: هر جا هستی امروز جلو چشمم نباش Pinar: ازش راجب کان پرسیدی؟ جوابی نیومد. پینار دوباره شماره‌ی کان رو آورد. خیره شد. 8 سال پیش دو ماه قبل از اتفاق کان روی نیمکت کنار پینار نشسته بود. پینار با خودکار چیزی رو خط می‌زد. کان بهش نگاه کرد و لبخند زد. کان: چی می‌نویسی؟ پینار خندید و برگه رو قایم کرد. پینار: نامه‌ست. کان: برای کی؟ پینار نگاهش رو به کان دوخت. پینار: تو. کان خندید. دستش رو دراز کرد و برگه رو از دست پینار گرفت. پینار اعتراض کرد اما کان برگه رو بالا گرفت و بلند بلند خوند. کان: کان عزیز..صبح بارون اومد. مثل روزی که اولین بار همدیگه رو دیدیم.. پینار: خفه شو. کان با خنده برگه رو پایین آورد. کان: من عاشق نامه‌هاتم دختر. پینار: ولی خودت هیچی نمی‌نویسی‌. کان: بهت رو در رو میگم. پینار: بنویس. کان چند ثانیه بهش نگاه کرد. کان: باشه. زمان حال این بار شماره‌ی کان رو گرفت. بوق اول. کان: پینار؟ پینار نفسش رو حبس کرد. چند ثانیه سکوت. بعد بدون اینکه کلمه‌ای بگه گوشی رو قطع کرد. بیمارستان اولاش روی تخت نشسته بود. پیرهنش رو درآورده بود و پرستار جوونی داشت بخیه‌هاش رو بررسی می‌کرد. پرستار: چطوری اینطوری شدید جناب کوروغلو؟ دنیز که کنار دیوار ایستاده بود. نگاهش رو به اولاش دوخت. اولاش: یه زد و خورد معمولی بود. پرستار: باید گزارش بدین اما بخیه‌ها خوب بسته شدن. به هر حال باید مراقب باشید. در باز شد و آلپرن وارد شد. دنیز: سلام. آلپرن سری تکون داد و اولاش رو روی تخت دید. چند ثانیه به شونه‌اش نگاه کرد. آلپرن: دنیز زنگ زد. اولاش: فهمیدم. پرستار: من می‌رم. شماها هم برید اتاق دکتر که بررسی آخر رو بکنن. اونجا منتظرتون هستن. دنیز: ممنون خانوم. آلپرن چند قدم به سمت اولاش رفت و دستش رو زیر شونه‌ی سالمش گرفت تا کمکش کنه بلند بشه. اولاش: می‌تونم. آلپرن: می‌دونم. اولاش بلند شد. از اتاق خارج شدن. دنیز چند قدم جلوتر بود و داشت به تابلوهای مسیر نگاه می‌کرد که ناگهان به مردی برخورد کرد. سر بلند کرد. یه قدم عقب رفت. دنیز: اوه. ببخشید. متوجه نشدم. آلپرن دستش رو از زیر شونه‌ی اولاش کشید. انگار که دستش سوخته باشه. تمام بدنش یخ کرد. اولاش هم ایستاد. نگاهی بهم کردن. دفتر آوا آوا پشت میزش نشسته بود. پرونده‌ها جلوش بود ولی تمرکز نداشت. یک بوق. دو بوق. سه بوق. ایلسو: آوا؟ خوبی؟ آوا لبخند کوچیکی زد. صدای خواهرش حتی از پشت تلفن بهش ارامش می‌داد. آوا: آره. خوبم. تو کجایی؟ ایلسو: دانشگاه. تازه کنفرانسم تموم شده. چرا؟ آوا چند ثانیه به سقف نگاه کرد. آوا: می‌خوام ببینمت. ایلسو مکث کرد. ایلسو: چی شده دختر؟ آوا: هیچی باجی. ذهنم بهم ریخته. ایلسو: کجایی؟ آوا: دفترم. ایلسو: قهوه بیارم؟ آوا لبخند زد. آوا: بیار. بیمارستان آیدین. نگاهش رو به دنیز دوخت. از گردنبندش شروع کرد. پلاک D. صورتش. موهای رنگ شده‌اش. به چشمای شبیه پدرش. لباساش. کامل. دست روی دست گذاشت و سرش رو خم کرد. لبخندش کج شد. آیدین: خواهش می‌کنم خانوم محترم. اشتباه از من بوده. اولاش جلو رفت و کنار دنیز ایستاد. آیدین نگاهش رو به اولاش چرخوند. ابروهاش رو بالا برد انگار که تازه متوجه حضور اون شده باشه. آیدین: اولاش؟ پسرم؟ اولاش نگاهش کرد. آیدین: برای تو اینجایین؟ چیشده؟ قدمی به سمت اولاش برداشت. دستش رو دراز کرد و دقیقا روی جای زخم اولاش گذاشت. اولاش خم نشد اما ثانیه‌ای از درد فشار دست آیدین دندون‌هاش رو به هم فشار داد. آیدین چند ثانیه نگاهش کرد. بعد دستش رو برداشت. آیدین: وای ببخشید‌. پس زخمی شدی. چطور زخمی شدی شیرمردم؟ دنیز بین اولاش و آیدین نگاه کرد. آیدین نگاهش رو به آلپرن چرخوند مثل مجسمه پشت سر اولاش ایستاده بود. ایدین: آلپرن! تو هم اینجایی؟ لبخندش پهن‌تر شد.

دچار ایست قلبی شدم این چی یپدذذلثثثیس