332
订阅者
无数据24 小时
-37 天
+8030 天
帖子存档
منم بگم.
مشکی
اوروچ
سیرداشیم
هرموقع سکانسی که جیلین پاشو میکوبید زمین و ایلگاز از پشت گرفته بودش رو میبینم یاده صحنه ای که برای اولدن نوشتی میافتم😭
رمانه قبلیت واقعا تکرار نشدنی بود😭
البته این یکیم نیست
بوراک: خیلی سریع دوست نمیشه.
آوا خم شد و دوباره نازش کرد.
آوا: خوش شانس بودم.
سرش رو بلند کرد که چشم تو چشم شدن. بوراک چند ثانیه فکر کرد.
بوراک: راستش به نظرم دیگه نرین اونجا.
آوا صاف ایستاد.
آوا: قصدشم نداشتم.
بوراک بعد چند لحظه سمت در رفت و بازش کرد.
بوراک: مراقب خودتون باشین.
آوا از در بیرون رفت.
بوراک: خانوم وکیل.
آوا برگشت.
بوراک: ممنون که اومدین.
آوا سری تکون داد.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 19
اولاش: تو چرا.. مگه نگفتم نیا؟
دنیز: میدونم ولی..
اولاش: ولی چی؟
دنیز چند قدم جلوتر رفت و پشت میز کنار اولاش ایستاد. اولاش صندلی رو چرخوند تا رو به دنیز باشه. لیوان رو روی میز گذاشت. آرنج هاش رو روی زانوش گذاشت و از پایین نگاهش کرد. دنیز نگاهش به پیرهنش افتاد که روی شونه خونی بود. نفسش رو حبس کرد. نگاهش دوباره به گوشی شکسته روی زمین چرخید. کاکتوسش. چشمهای قرمز و خستهاش که با اشک رنگشون کمی تغییر کرده بود. همهچیز یادش رفت. چی میخواست بپرسه. مادرش چی گفته بود. هر چیزی که توی ذهنش بود محو شد.
دنیز: خون..
اولاش بالاخره نگاهش رو دزدید.
اولاش: چیز مهمی نیست.
دنیز: چیز مهمی نیست؟ خون اومده.
اولاش: گفتم مهم نیست.
دنیز دستش رو دراز کرد. آروم انگشتهاش رو روی شونهی اولاش گذاشت. اولاش دوباره نگاهش کرد. نفسش رو حبس کرد. تمام عضلات شونهاش سفت شد.
دنیز: باید بیمارستان..
اولاش: نیاز نیست.
دنیز: آقای کوروغلو!
اولاش با شنیدن فامیلیش از زبون دنیز بعد از اتفاقات دیشب ذهنش بهم ریخت. دستش رو یهو رو میز گذاشت و بلند شد. باعث شد دنیز دستش رو از روی شونهاش برداره و قدمی عقب بره.
اولاش: خودم درستش میکنم.. خانوم آرکان.
دنیز ابرو بالا انداخت. به خون خشک شده اولاش که کمی به نوک انگشتاش گرفته بود نگاه کرد. به اولاش نگاه کرد که نگاهش رو از روش برنداشته بود.
دنیز: ببخشید دیشب رفتم. گفتی.. گفتین برم و من رفتم.
اولاش صداش رو صاف کرد.
اولاش: خودم گفتم برین و بهتون گفتم امروز نیاین. چرا اومدین؟
دنیز چند ثانیه بهش نگاه کرد. رسمی بودن یهوییش روی اعصابش رفت ولی میدونست خودش شروعش کرده.
دنیز: نگران شدم.
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد. انگار که این دو کلمه باعث شد یهو فرو بریزه. نشست. سرش رو پایین انداخت و دستش رو روی پیشونیش گذاشت. دنیز نفسش رو حبس کرد. بعد چند ثانیه خم شد و کنار صندلیش روی زانو نشست. اولاش سریع سر بلند کرد. دستش رو دراز کرد و مچ دنیز رو گرفت. دنیز خشکش زد.
اولاش: چیشد؟ تو چرا نشستی؟ خوبی؟
دنیز حرف زدن از یادش رفت.
دنیز: من خوبم. تو بودی که..
اولاش: من چی؟
دنیز: تو داشتی فرو میریختی.
اولاش چند ثانیه بهش نگاه کرد بعد دستش رو از روی مچ دنیز برداشت و دوباره به زمین نگاه کرد.
اولاش: نه. خوبم.
دنیز: دروغ.
اولاش: آره.
دنیز با شنیدن این کلمه لبخندی زد. اولاش سرش رو بلند کرد.
اولاش: تو خوبی؟
دنیز با ناباوری نگاهش کرد.
دنیز: من خوبم.
اولاش فقط نگاهش کرد. دنیز بالاخره صداش رو صاف کرد.
دنیز: اولین بار که اومدم اینجا مصاحبه کنم خیلی به نظر بیمسئولیت بودی که نبودی. کلا اون اوایل که نبودی رو مخم بودی.
اولاش لبخند کوچیکی زد.
دنیز: ولی تو همین چند روز هر جا رفتم بودی. زیرزمین، انبار، اینجا.. هر جا که گیر کردم..
سکوت. دنیز چشماش رو بست و دستاش رو مشت کرد.
دنیز: این بهم حس عجیبی میده که تو چرا..
اولاش صورتش رو جمع کرد.
اولاش: حس بد؟
دنیز چشماش رو باز کرد.
دنیز: الان اینجام چون نمیتونستم نباشم.
اولاش خشک شد. کلمه های دیشب خودش. حالا داشت از دهن دنیز میشنید. سری تکون داد.
اولاش: اگه اینو گفتی که من..
دنیز: نه.
سکوت. طولانی.
اولاش: نمیدونستم اگه همینو بگی اینقدر..
دنیز اخمی کرد.
اولاش: اینقدر ترسناکه.
خونه سونر
آوا: بازم ببخشید. به خاطر من شد.
بوراک: نه. لطفا دیگه اینو نگین.
آوا فقط نگاه کرد. بوراک هم نگاهش کرد.
بوراک: شما.. قبلا شعبهی ۷ اومده بودین؟
آوا: نه.
بوراک لبخند کوچیکی زد.
بوراک: پس برای همون قبلا ندیدمتون.
آوا سری تکون داد. دوباره سکوت.
آوا: راستش ذهنم درگیر شده.
بوراک ابرو بالا انداخت.
بوراک: درباره چی؟
آوا: اونجا هر کسی نمیره داخل. شما چطور اومدین؟
بوراک غذا تو گلوش گیر کرد. چند بار سرفه کرد. آوا از جا بلند شد. بوراک انگشتش رو بالا برد.
بوراک: ببخشید.. یه دقیقه.
سمت آشپزخونه رفت. آوا گوشی رو درآورد و مسیج پینار رو باز کرد.
Ava ازت متنفرم.
Pinar چی شده؟
Ava نشستم دارم باهاش غذا میخورم
Pinar شوخی میکنی؟
Ava پینار هر جا هستی امروز جلو چشمم نباش
بوراک برگشت. آوا گوشی رو کنار گذاشت.
بوراک: ببخشید.
سکوت.
بوراک: صاحبش یه.. دوست قدیمیه.
آوا نگاهش کرد.
آوا: حدس میزدم چون دوست من.. از طریق برادرتون با اونجا آشنا شده.
بوراک لحظهای خواست بگه میدونم اما سر تکون داد.
بوراک: پس که اینطور.
آوا لبخندی زد و کیفش رو برداشت.
آوا: ممنون بابت غذا.
بوراک از جا بلند شد.
بوراک: عه میرین؟
آوا: آره.
بلند شد. کوپر هم بلند شد و خودشو به آوا نزدیک کرد. بوراک لبخندی زد.
بوراک: نه خیلی. مشخصه؟ داغونم؟
آوا چند ثانیه بهش نگاه کرد بعد نگاهش دوباره به گوشهی لب بوراک افتاد.
آوا:نه. خوبین.
بوراک نگاهش کرد.
آوا: بازم ببخشید. بخاطر من شد.
خبرگزاری
دنیز وارد سالن شد. به سمت مستخدم رفت.
دنیز: آقای کوروغلو اومدن امروز؟
مستخدم سر تکون داد. دنیز چند ثانیه به در بستهی اتاق اولاش نگاه کرد. جلو رفت و دستش رو روی دستگیره گذاشت. مکث کرد. صدای شکستن چیزی از داخل و داد اولاش باعث شد بدون معطلی در رو باز کنه. اتاق نیمهتاریک. پردهها کشیده. اولاش پشت میز. دستاش روی میز و سرش روی دستاش. گوشی شکستهاش روی زمین. تو دست راستش یه لیوان آب نصفه رو فشار میداد. کاکتوسی که دنیز براش خریده بود روی میز جلوش بود. تازه آب خورده بود. دنیز چند قدم به داخل برداشت. اولاش داد زد.
اولاش: بیرون.
دنیز: نه.
اولاش سرش رو بلند کرد. چشمهاش قرمز بود. صورتش خسته و جمعشده. وقتی دنیز رو دید با پشت دست سریع صورتش رو پاک کرد.
اولاش: تو چرا..
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 18
آوا کاغذ پینار رو توی دستش فشار داد و نفس عمیقی کشید. انگشتش رو روی زنگ گذاشت. در باز شد. اردم. جا خورد.
اردم: عه.. شما.. دوست زینپ بودین؟
آوا لبخندی زد.
آوا: سلام. بله.. آوا هستم.
اردم: سلام. آره یادم اومد.
اردم به اطراف نگاه کرد بعد دوباره به آوا خیره شد.
اردم: کاری داشتین؟
آوا خواست جوابی بده که صدای قدمهایی اومد. بوراک با یک حوله روی دوشش که پیرهن نداشت و فقط یک شلوار ورزشی پوشیده بود. آوا یک لحظه نگاهش گیر کرد.
بوراک: اردم با کارت من حساب کن.
یهو ایستاد. چند ثانیه به آوا نگاه کرد. انگار که تازه متوجه شد چه شکلیه. سریع به پشت در برگشت. صدای کمد. اردم لبخند کوچیکی زد. آوا لحظهای سرش رو پایین انداخت. لبخند کوچیکی زد. بوراک برگشت. پیرهن تمیز و موهای مرتب کرده. کنار لبش زخم شده بود. صداش رو صاف کرد.
بوراک: سلام. ببخشید بابت وضعیت..
آوا سری تکون داد.
آوا: نه من بدموقع اومدم.
بوراک:نه.. اصلا.. یعنی.. چیشد؟ شما چرا اینجایین؟
آوا چند ثانیه به جای زخم های روی صورتش نگاه کرد. کیفش رو توی دستش جابهجا کرد و بهش اشاره کرد.
آوا: چون به خاطر من شد. اومدم ببینم خوبین یا نه. که خب..
اردم ابرو بالا انداخت و نگاهش رو به بوراک چرخوند.
اردم: عه! به خاطر شما شده؟
بوراک یه نگاه خفهشو به اردم انداخت. اردم در رو ول کرد و داخل اتاق رفت. بوراک دوباره به آوا برگشت.
بوراک: من خوبم. ممنونم. شما چی؟ خوبین؟
آوا موهاش رو طبق عادت پشت گوشش داد.
آوا: آره. ممنون.
سکوت. بوراک دستی لای موهاش کشید.
بوراک: چطور اومدین اینجا؟
آوا سرش رو پایین انداخت.
آوا: پینار آدرس رو بهم داد. شمارتون رو نداشت وگرنه زنگ میزدم.
بوراک لبخند کوچیکی زد. با زخم گوشهی لبش قاطی شد.
بوراک: خب پس پینار رو باید ببینم تشکر کنم.
آوا سرش رو بلند کرد.
آوا: خب دیگه من..
زنگ در. اردم بیرون اومد. پیک غذا. آوا کنار رفت. بوراک سفارش رو گرفت.
اردم: بیاین داخل آوا خانوم.
آوا نگاهی به اردم کرد. بعد به بورا.
آوا: نه ممنون. باید برم.
بوراک خواست چیزی بگه ولی مکث کرد.
بوراک: ام. خب هرطور راحتین.
اردم: نه. بیاین لطفا. غذا زیاده.
آوا نگاهش رو به بوراک چرخوند. بوراک چیزی نگفت فقط نگاهش کرد.
آوا: خب.. باشه.
آوا وارد شد. آپارتمان کوچیک و ساده. چند قاب عکس قدیمی روی دیوار. مبل چرمی. کتابخونه. یه سری وسایل ورزشی. از پشت مبل یه سگ بزرگ قهوهای و چشمهای درشت با پارس بلندی به سمت آوا دوید. آوا یه قدم به عقب پرید.
بوراک: بیا اینجا!
سگ با گوش های خوابیده چند قدم به عقب رفت و به بوراک نگاه کرد. آوا نگاهی به بوراک کرد.
آوا: نه دعواش نکنین. مشکلی نیست.
با احتیاط خم شد. سگ اینبار با دم تکون دادن جلو اومد و سرش رو زیر دست آوا گذاشت.
آوا: اسمش چیه؟
اردم: کوپر.
بوراک به آوا نگاه کرد که داشت کوپر رو نوازش میکرد.
اردم: به نظرم تو اولین برخورد زیاد لوسش نکن.
آوا لبخندی زد و بالاخره نشست. کوپر کنار پاهاش دراز کشید. انگار که از همون اول به آوا عادت کرده بود. آوا به غذایی که بوراک داشت روی میز میچید نگاه کرد. سوپ و ساندویچ. بوراک نگاهش به اردم افتاد. ابروهاش رو بالا انداخت.
بوراک: تو چرا لباس عوض کردی داداش؟
اردم که با گوشیش ور میرفت نگاهش رو بلند کرد. لبخندی زد.
اردم: آخ داداش! نگفتم باید برم مغازه؟ کار پیش اومده.
بوراک بهش نگاه کرد.
بوراک: الان؟
اردم کلیدهاش رو از جیبش برداشت.
اردم: دیرم شده.
آوا که متوجه ماجرا شده بود به تته پته افتاد.
آوا: عه.. اما شما گفتین غذا زیاده.
اردم خندهای کرد.
اردم: آره دیگه. شما دو تا بخورین. نوشجان.
به سمت کوپر خم شد.
اردم: خب رفیق من رفتم. مراقب مهمونمون باش.
اردم با نگاه آخر چشمکی به بوراک زد که باعث شد بوراک صورتش رو بین دستاش بگیره. در بسته شد. سکوت. بوراک بالاخره صداش رو صاف کرد. به غذا نگاه کرد.
بوراک: ببخشید چیز درست حسابی نگرفتم. این ساندویچ مال شما.
آوا سری تکون داد.
آوا: نه. من گشنه نیستم. شما بخورین.
بوراک: نه..نمیشه. بزارین حداقل نصفش کنم.
آوا چند ثانیه نگاهش کرد.
آوا: خب باشه.
بوراک با چاقو ساندویچ رو نصف کرد. با لبخند کوچیکی یه تیکه برداشت و گاز زد. آوا هم گاز کوچیکی از ساندویچش زد. کنار لبش رو پاک کرد.
آوا: دیشب نخوابیدین؟
بوراک با دهن پر نگاهش رو بالا آورد. لقمه رو قورت داد.
Repost from ꫂ᭪݁𝘕𝘪𝘤𝘢𝘳𝘵𝘪𝘷𝘦 ⋆⟡
⊹ ִֶָ𓏲࣪ این پیام و فور کنید چنلتون و از ممبرا/دوستاتون بخواین به این سوالا درمورد شما جواب بدن
1اگه یک رنگ بودین
2اگه یک کرکتر فیلم/سریال بودین
3اگه یک کلمه بودین
4با چه چیزی یاد شما میوفتن
Repost from 𝖲𝖺𝗀𝚤𝘴̧ 𝖾𝖽𝗂𝗍
+ چه احساسی داری ؟
- شکست خورده ،
گاهی کمتر و گاهی بیشتر.
- احساس میکنم همه جنگهارو
باختم میناک.
@SagharEdiit
