509
订阅者
-424 小时
+87 天
+6530 天
帖子存档
Repost from N/a
— مثل بچهگربههاست، اما انگار آدم جالبی نیست؛ دائم دور میشه و فرار میکنه، درست وقتی که باید حرف بزنه.
— اگه عقب میشینه و ساکت میمونه، برای این نیست که براش مهم نیست. اون فقط یه پیشیِ کوچولوعه که از دور حواسش بهت هست و مراقبته؛ میترسه نزدیکت بشه و با پنچولاش زخمیت کنه... برای همین ازت فاصله میگیره، غافل از اینکه نمیدونه بوسیدنیترین پنچولهای دنیا رو داره.
Repost from †𝖵𝖾𝗇𝗎𝗌 𝖤𝖼𝗅𝗂𝗉𝗌𝖾†
🧸🤎او از آن زنانی بود که زیباییشان را نمیشد در یک نگاه به خاطر سپرد؛ باید چند بار به چهرهاش مینگریستی تا دریابی کدام بخش از آن، اینچنین بیرحمانه دل میرباید. در چشمانش آرامشی مرموز بود، گویی شب، تمام ستارگانش را به آن دو سپرده باشد؛ و لبخندش چنان ظریف و نجیب بود که حتی سکوت را نیز زیباتر میکرد. موهایش بر شانههایش میریخت، همچون پردهای از ابریشم سیاه، و در حضورش زمان برای لحظهای از حرکت بازمیایستاد. زیبایی او از جنس آن زیباییهایی نبود که با گذر فصلها رنگ ببازد؛ شبیه تابلویی قدیمی بود که هرچه بیشتر به آن مینگریستی، راز تازهای از آن آشکار میشد. او زیبا نبود؛ او معنای زیبایی را به خاطر میآورد.
