مـدفـنِ سـرخ
Kanalga Telegram’da o‘tish
˓ ₩𝗁ꤕ𝗋ꤕ 𝗌𝗍꤀𝗋𝗆𝗌 R̷ 𝖻𝗎г𝛊ꤕ𝖽 , 𝖻𝗎𝗍 𝗇ꤕ𝛎ꤕ𝗋 𝖿꤀𝗋ꤞ꤀𝗍𝗍ꤕ𝗇 ˒ 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 : @KLYNVOIDbot 𝚨𝖽𝗐𝗂𝗇 : @SeLENee1bot
Ko'proq ko'rsatishEron138 077Toif belgilanmagan
345
Obunachilar
+1024 soatlar
+397 kunlar
+6330 kunlar
Postlar arxiv
346
Repost from N/a
+1
صحبتی کرد و قسم خورد به دو گوی تیرهی عشقی که با اصالت وجودش میپرستید و هرکس قصهی عشقش را نشنیده بود ، از نوع نگاه و قسم و صحبتش تا آخر داستان را همراهی میکرد عشقی را که درون جریان قلبش پایدار لمس میکرد همیشه جاودان میدانست ، قلبش انگار اقیانوسی بود که موج های عشق او را تکان میداد و اگر هر بار موج ها او را میانداخت ، باز هم بلند میشد و خوشحال از لمس موج ها بر تنش بود. این بار اما موجی سنگین او را انداخت و دیگر درون اقیانوس قلبش بلند نشد ، زیر عمق اقیانوس عشقش شتاب پیدا کرد و محکم به سنگینی آب برخورد کرد . سنگینیای که درد داشت و درون اقیانوس زمین گیرش کرد ، انگار که بی دست و پا شده تلاشی برای روی آب آمدن نکرد و نفسش را حبس نکرد تا آب اقیانوس عشق ریههایش را در بر بگیرد. اقیانوس که عشق باشد ، غرق شدن را تعبیر میداند برای زندگیاش . اما او با وجود اینکه موج های اقیانوس ِ قلبش او را حبس کرده بودند و بی نفس ، باز هم اقیانوس را مقصر نمیدانست. یا میگفت خودم افتادهام ، یا موج ها را از خود اقیانوس جدا میکرد و بارها به دو گوی مشکیِ چشمانِ اقیانوسش قسم میخورد ، چیز دیگری به این ارزشمندی پیدا نمیکرد.
