دلباختهِ خانوم .
前往频道在 Telegram
[ اینجا، تکهای از دنیایِ کوچک من است.. - وکُلُ خَیرٍ في بابُ الْحُسین'ع🤍🇮🇶 • نویسنده نابلد از جنس دهه⁸⁰ .. - نقدی نظری باشه؟! http://t.me/HidenChat_Bot?start=8213111172 وتمامماجراهمیناَست،منجزخداهیچندارم🪴 𓏲࣪ ۫
显示更多未指定国家未指定类别
323
订阅者
-124 小时
+117 天
+2630 天
帖子存档
Repost from گلزار شهدا
دل کندن از دنیا لذت بخش تر از اعتماد
به آن است ...
مولاعلی(عَلَیهِالسَّلام)¹¹⁰"
❀ گلزار ❀
@golzargram
نمیدانم حالِ این روزهایم را چطور توصیف کنم…
انگار در خوابی عمیق و بیانتها فرو رفتهام؛
خوابی سنگین، سرد و دردناک که قرار نیست پایانی داشته باشد.
همهچیز دور سرم آهسته میگذرد،
انگار زمان از همان ۹ اسفند ۱۴۰۴ ایستاد
و بعد، فقط روی دور کند ادامه داد؛
آنقدر کند که هنوز باورم نشده چه بر سرِ قلبم آمده است.
گاهی حس میکنم هنوز همان آدمِ قبل از اسفندم،
همان کسی که نمیدانست قرار است دلتنگی،
مثل زخمی آرام و عمیق، تمامِ وجودش را بگیرد.
هنوز هم بخشی از من منتظر است
که ناگهان از این خواب بیدار شود،
چشمهایش را باز کند
و بفهمد هیچچیز واقعی نبوده…
که نبودنت فقط کابوسی کوتاه بوده است.
اما هر صبح که بیدار میشوم،
واقعیت بیرحمانهتر از قبل مقابلم میایستد؛
با همان سکوت،
با همان جای خالی،
با همان «ای کاش»هایی که تمام نمیشوند.
ای کاش زودتر میشناختمت…
ای کاش آدمها اینقدر ساده قضاوتت نمیکردند…
و این «ای کاش»ها،
مثل بارانی بیپایان،
هر شب روی قلب خستهام میبارند.
دلتنگیِ تو شبیه هیچ غمی نیست؛
شبیه راه رفتن در شهریست که همهچیزش آشناست
اما تو در آن نیستی.
شبیه خندیدنهاییست که تهِ آن بغض خوابیده،
شبیه نفس کشیدنی که انگار کامل نمیشود.
من هنوز میانِ خاطراتت و آرزو ها زندگی میکنم،
میانِ لحظههایی که شاید برای دنیا گذشته باشداما برای من هنوز زندهاند؛
هنوز در همان صبحِ سردِ اسفند ماندهام،
در همان لحظهای که جهانم آرامآرام فرو ریخت و من فقط نگاه کردم.
کاش میشد زمان را عقب کشید…
اما حالا فقط ماندهام با قلبی رنجدیده،
با دلتنگیِ بیانتها،و با خوابی دردناک
که انگار قرار نیست هیچوقت از آن بیدار شوم…
از آدمایی که از جایگاه و موقعیتشون سوءاستفاده میکنن، تا ابد متنفرم…
آدمایی که بهجای اینکه پناهِ مردم باشن، باعث دلشکستگی و ناامیدی میشن.
بهجای اینکه عدالت داشته باشن، حقِ آدمارو زیر پا میذارن فقط چون فکر میکنن قدرت دارن.
ولی حقیقت اینه که هیچ مقامی همیشگی نیست؛
فقط انسانیت میمونه و دعای خیر یا آهِ دلِ مردم…
و خدا همیشه جای حق نشسته؛
شاید دیر، ولی بالاخره عدالتش خودش رو نشون میده.
چشمهایش خیلی زیبا بودند، خیلی زیبا!
مخصوصا همان زمانی که رفت، انگار ، چشمها رفتن را فریاد میزنند، شوقی که در چشمهایش بود برای رفتن، شاید برای زندگی نبود. شاید اصلا، او همان مردِ روز هایِ خوشِما بود. و اینبار ، تماشاچیِ خستگیهایمان.
ـ قهرمان من!
