ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

سرابْ

سرابْ

前往频道在 Telegram

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

显示更多
未指定国家未指定类别
254
订阅者
无数据24 小时
-17 天
+2030 天
帖子存档
بد اخلاقی، منزویّت، غمدرونی، گوشه‌گیری، بدجنسی، کج مرضی، خباثت، بی حوصله‌گی، لجی و هرچه‌خلق بد بگویید امروز سراغم آمده بود. مهمان داشتیم، از صبح‌تا حالا حتا یک‌بار هم از اتاق بیرون نرفتم که ببینم کی‌هستند و کی نیستند. هرچه صدایم زدند، هرچه آمدند سرک کشیدند ببینند مرده‌ام یا زنده، هرچه خواستند کشانده کشانده ببرندم از جایم هم جمب نخوردم. گذاشتم مهمان‌ها هرچه دلشان می‌خواهد فکر کنند.

+2
my therapy Marlin Ben.m4a1.89 MB

- اینی نوشته‌ات یک قسمک است. - چی قسمک؟ - اینی نیمهٔ اولش حالت غمگین داره، باز نیمهٔ دومش کم‌کم طنز وریست. رشخندی کدگی‌وری. - خی مچم... - چرا ای‌طور است، یک فکر کو. - ... وی، راستی وقتی ای نیمهٔ اولشه می‌نوشتم کمی غمگین بودم. باز رفتم غذا خوردم، پس که آمدم نیمهٔ دومشه نوشتم. - ها ها، کار کارِ خوردنی است.

Repost from بهشت✨🌱
🤍
🤍

لالایی فرستاده🙂‍↔️

http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294 سخنی، آهنگی، و باز هم آهنگی.

راجع به بعضی چیزها، گاهی واقعن فکر می‌کنم «خرمنِ دشت، از ما گذشت!»

گفت: «مرا یادت هست؟» دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟و چرا آدم ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟ عباس معروفی | سال بلوا

بعد از یک‌روز غیبت پریروز رفته بودم داخل صنف، که اینه؛ امتحان داریم. امتحان‌هم چی، امتحان صرف! نشستم خدا توکلی پارچه را حل کردم. بعد از امتحان هم هرکس پرسید چطور بود؟ گفتم از دل بود، خدا توکلی بود، خبر نداشتم درس نخوانده بودم. دیروز که رفتم همه‌گی طرفم یک‌قسمی نگاه می‌کردند که گویی روی پیشانیم نوشته؛خبیث! دلیل را پرسیدم. گفتند دیگر به حرف‌های تو باور نخواهیم کرد. گفتند تو مگر بی‌خبر نبودی؟ مگر خدا توکلی حل نکرده بودی؟ که امشب نتایج اعلان شده باز بیست گرفته‌ای هه؟ تو دگه یک‌گپ بگویی و ما باور کنیم.

کاشکی می‌توانستیم پروفایل یگانتارم قلبک بزنیم.

اینجا خودنمایی‌های آدمی به پایان می‌رسد.

یادم می‌آید چندین سال قبل یک‌روز که رفته بودیم سیزده‌بدر سمت کوه‌های مارمُل، حدود ده-یازده ساله بودم. بینِ روز رفیق‌های‌مان که همگی هم‌سن خودم بودند تصمیم گرفتند برویم روی یک کوه و بازی کنیم. البته کوه‌هم نبود، تپه بود. فقط این تپه تا حدی سراشیبی داشت و در نگاه اول بالا رفتن ازش بسیار مشکل به نظر می‌آمد. من آرام بودم، زیاد اهل شوخی و شیطنت نبودم و همچنان خطر کردن‌را یاد نداشتم «که هنوز هم ندارم». برای همین وقتی که به نیمه‌های این تپه می‌رسیدیم، یک‌بار که عقب‌مان را نگاه کردم دلپیچه گرفتم. سرم دَور خورد و بی‌نهایت ترسیدم. بعد که به بالا نگاه کردم و فهمیدم که حتا به نیمه‌های تپه هم نرسیده‌ایم و هنوز در دامنه‌ هستیم، درجا ایستادم. همراهان به سرعت بالا می‌رفتند و اصلن متوجه نشدند که من ایستادم و بعدن دوباره برگشتم. آن‌روز من از آن تپه بالا نرفتم و تمام مدتی که دوستانم روی تپه شوخی‌و بازی می‌کردند، آن پایین زیر یک درخت نشسته‌بودم و گریه می‌کردم. البته که بعدها، در سال‌ها و دفعات بعد گوشش می‌کردم شجاعتِ بیشتری به‌خرج بدهم و حتا به‌‌خرج هم می‌دادم اما آن تپه یک‌چیز دیگر بود. تا همین‌حالا هم حسرتِ بالا رفتن از آن در دلم مانده. احساس می‌کنم به آن روز برگشته‌ام. زیر درخت نشسته‌ام و گریه می‌کنم. برای تپه‌ای که دوست داشتم ازش بالا بروم ولی نتوانستم. برای راهی که می‌توانستم بروم ولی شجاعتش را نداشتم.

photo content

عادت ندارم هر اتفاقی که پیرامونم می‌افتد، یا هر گپی که پیش می‌آید یا این‌که مثلن از کسی ناراحت می‌شوم را بیایم در کانال و استوری و نمی‌دانم این‌ چیزها نشان بدهم که نفرش بفهمد، یا این‌که صرفن خواسته باشم در آن لحظه احساساتم را بی‌جهت و بی‌هدف این‌جا و آن‌جا رها کرده باشم. مگر این‌که یک برخورد، یک موضوع یا یک عمل عمیقن باوری را در من دگرگون کرده باشد. یعنی تأیرش فراتر از یک واکنش احساسی رفته باشد تا جایی که گذشته از آدم و منشأِ باعثش، دیدگاهم را نسبت به چیزهای بزرگتری تغییر داده باشد. همین‌جاست که می‌خواهم این موضوع را بعد از این‌که تا جایی در سروکلهٔ خودم این‌طرف آن‌طرف کرده‌‌ام، ببرم و در چند کلمه‌ای جمعشان کنم و بلاخره به نتیجه‌ای برسم.

تحمل آدم‌ها به شدت برایم سخت و کسل کننده شده.

این نوشته‌ و نظریه‌ام را رد می‌کنم. حالا فکر می‌کنم انتظار چنین چیزی از این جامعه،از این قماش مردم و در این سرزمین بیش‌ازحد آرمان‌گرایانه و دور از دسترس است. البته که چنین روابطی «اگر می‌توانست وجود داشته باشد» بسیار هم زیبا و با ارزش می‌بود، اما این‌طور هم که به امید چنین معجزه‌ای وارد این جامعه شویم به حتم با چیزها و رفتارهای ناامیدکننده‌ای روبرو خواهیم شد. بلی‌ که متأسفانه اینجا جفت‌گیری و مسایل مرتبط با آن برجسته‌تر از تمام نیاز‌های دیگر دانسته می‌شود. که اگر چنین نبود، دین‌داران‌مان از صدای پای نامحرم تحریک نمی‌شدند و روشن‌فکران‌مان از آنها هم بدتر... تنها دلیلی که این نوشته‌را هنوز حذف نکرده‌ام این‌است که خواستم این چیز خوبِ دست نیافتنی را در قطار بسیار چیزهای دیگری که در این خاک و میان این آدم‌ها نداریم و نمی‌توانیم داشته باشیم، گذارده باشم.

http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294 بدترین کتابی که خوانده‌اید کدام بوده؟

از بس که زنده‌ایم، هزار بار مرده‌ایم. از یک آهنگ.

یک‌نفر می‌گه؛ سادیسم به معنای ساده‌گی و ساده انگاری نیست؟

یک کتابِ بسیار خوب را خوانده راهیستم. ازبس خوب است، ازبس خوب نوشته و ازبس کلمات خوب استفاده کرده آدم کیف می‌کند. وسط‌های خواندن یک‌دفعه قهقهه می‌زنم و می‌کوبم به میز و دیوار. خواهرم نگران است که وضع روحی‌ام بی‌سور شده‌است.