ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

👄rüya🕊

👄rüya🕊

前往频道在 Telegram

ناشناس

显示更多
未指定国家未指定类别
283
订阅者
-124 小时
-37 天
无数据30 天
帖子存档
#part34 <<اغوش تو>> یک هفته از اون روز گذشته بود، کاره من شده بود درمان زخمی های جنگ و هرروز کار کردن. خط مقدم و عادیل مرتب میرفتن برای جنگ و از استرس تموم روز بیقرار و بیحال بودم. وقت ناهار بود اما میلم به غذا نمیکشید، نگاهم به ورودی اردوگاه خشک شده انقدر که منتظر عادیل مونده بودم. از جام پاشدم و به سمت رودخانه رفتم، در امتدادش قدم میزدم تا حالت تهوعی که چند روز است گریبانم شده را از بین برم. صدای سوارانی که نزدیک میشدنند رو میشنیدم، ذوق تموم وجودم رو گرفت و با عجله دویدم تا ببینم عادیل سالم برگشته یا نه. اما نشان بنفشی که روش علامت زرد رنگ فورتونا کشیده شده بود نفسم را از ترس حبس کرد! فورا پشت یکی از چادر ها پناه گرفتم و پنهان شدم. زیر چشمی به انها خیره شدم و وجودم میلرزید، ده سوار و ده سرباز پیاده بودنند که به اردوگاه ما حمله کردنند. تموم لشکر ما به خط مقدم رفته بود و درون اردوگاه جز طبیب ها و کارگر ها و دو سرباز لاغر مردنی هیچکس دیگه ای نبود. وحشت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم تا فریاد نزنم...صدای فرماندشون رو میشنیدم: _سربازا و کارگرا رو بکشید، طبیب ها و دخترای کمک یار رو هم اسیر کنید. چشم هایم گشاد شدنند و ضربان قلبم بالا رفت، دختر ها جیغ میزدن و مقاومت میکردنند اما سرباز های بی رحم با شلاق یا کتک اون ها رو ساکت میکردنند و به دست هاشون طناب میپیچیدن. طبیب ها روهم به همین شکل میبردن، دوسرباز بدبخت رو کشتن و کارگر های بیگناه رو سر بریدن... خون روی زمین میریخت و اجساد یکی پس از دیگری روی هم انداخته میشدنند...دلم بهم پیچید و تموم محتویات معده ام را گوشه ای بالا اوردم. ترسیدم وقتی اردوگاه را میگردنند من را پیدا کنند، برای همین با پاهای لرزون و ضعیفم دوباره سمت رودخانه برگشتم...وقتی صدای سم اسب هارا شنیدم نفسم را به سختی بیرون دادم، دلم برای دوستانم خون بود...حالا اسیر دشمن بودنند و معلوم نبود زنده بمانند. باید عادیل را پیدا میکردم...مهم نبود اگر هویتم لو میرفت...مهم نبود اگر رازم را میفهمید...در این لحظه فقط جان عزیزانم مهم بود...باید پیش عادیل میرفتم و این خبر را به او میگفتم تا انها را نجات بدهد. از کنار جسد های مردم معصوم گذشتم و به پاهای ضعیفم قدرت دادم تا به سمت خط مقدم بروند و ان مرد را پیدا کنند. #A

یکی دیگم بنویسم برم واسه بازی ارژانتین😂

#part32 <<اغوش تو>> اب دهانم رو قورت دادم و با خودم فکر کردم [بویاییش اندازه ی یه خرس قویه] هنوز سرش رو بالا نیاورده بود که سریع زانو زدم و پیشونیم رو به زمین کوبوندم تا یک وقت هوس نکنه به چهرم نگاه کنه یا روبندم و در بیاره. _بلند شو، نترس کاریت ندارم...یه لحظه فکر کردم اونی...حتما دلتنگی عقل از سرم پرونده. کلمات اخرش رو زمزمه کرد اما من شنیدم و وجودم به اتیش کشیده شد، دلتنگم بود...بین خون و شمشیر هنوزم دلتنگم بود و به من فکر میکرد. حس کردم قلبم از خوشحالی ذوب شد، لبخند بزرگی زدم که به خاطر سجده کردنم ندید. سریع بلند شدم و سینی رو برداشتم، عادیل هم دیگه به من اهمیت نداد و به خوندن عریضه ها ادامه داد. پشت سرش نشستم و اروم زخمش رو تمیز کردم، روش مرهم گذاشتم ولی زخم باز بود و خونریزی تا بند نمیومد. نگران نفس لرزونی کشیدم و به نیم رخ جدی و اخمو عادیل نگاه کردم. با صدای گرفته از گریه های قبلم زمزمه کردم: _باید با اهن داغ زخمتون و ببندم. اول مکث کرد ولی بعد با تکون دادن سرش موافقت کرد، بغضم گرفت، حتما خیلی درد داشت اما چیزی نمیگفت، قبلا ها وقتی مریض میشد مثل بچه ها اه و ناله میکرد که درد داره تا من نوازش کنم و کنارش بمونم اما حالا مثل یه تیکه یخ ساکت نشسته بود. از جام بلند شدم و از چادر بیرون رفتم، میله ی اهنی رو اوردم و روی اتیش گذاشتم تا داغ بشه، دستم میلرزید از ناراحتی...نمبخواستم همچین دردی و بهش بدم. _حاضرین اعلاحضرت؟ نفس عمیقی کشید و محکم جوابم رو داد: _شروع کن! سمتش رفتم و پشت سرش نشستم، پارچه ای رو توی دهنش گذاشت تا از درد زبونش رو گاز نگیره، با قلبش که داشت می ایستاد اهن داغ و سرخ رو روی زخم بازش گذاشتم، صدای جلز و ولز گوشت تنش جونم رو میگرفت، تموم وجودم میلرزید و دیگه حتی نمیتونستم صدای گریه هام رو کنترل کنم. عادیل نیمه برهنه، خیس عرق شد و لرز خفیفی وجودش رو گرفت، ناگهان مقاومتش تموم شد و از پشت تو اغوشم افتاد‌. چشماش نیمه باز بودن و نفس نفس میزد از درد، نتونستم تحمل کنم و دستم رو دور گردنش پیچیدم و سرش رو روی شونم گذاشتم. دستمو توی موهای مواجش کردم و مثل عادت قدیمیمون نوازششون کردم. روی شونه ی برهنش بوسه زدم و بعد از اینکه اروم از هوش رفت روی تخت چوبی خوابوندمش. زخمشو با کمی مرهم پوشوندم و باند پیچی کردم. بعد کنارش روی تخت خابیدم و دستامو دور کمرش پیچوندم و سرم رو روی قفسه ی سینش گذاشتم تا صدای ضربان قلبش رو بشنوم. نزدیک های صبح بود که صدای ناله های ریز و دردناکش من رو از خواب بیدار کرد، بهش که نگاه کردم صورتش قرمز شده بود و تموم تنش پر بود از عرق سرد. دستمو روی صورتش گذاشتم و دیدم توی تب میسوزه...ترسیده از جا پریدم و لگن بزرگی رو برداشتم و بیرون رفتم. تموم اردوگاه جز نگهبانا غرق خواب بودن و کمتر صدایی شنیده میشد. سمت رودخونه رفتم و از اب سردش داخل لگن ریختم و به هر زور و زحمتی بود داخل چادر اوردمش، پارچه ای تمیز رو برداشتم و داخل اب خیسوندم. اول روی بدن برهنش پارچه رو کشیدم تا تبش کمتر بشه، بعد پیشونیش و گردنش. صدای هزیون گفتناش یک لحظه شوکم کرد" _اسمه...اسمه...کجایی... بغض به گلوم هجوم اورد و چشمه ی اشکم رو باز کرد...بین خواب و بیداری..تو جنگ یا قصر...وقتی حالش بده یا سلامته...تو همه ی موقعیت ها تو یاد و قلبش من بودم...به من فکر میکرد و من رو میخواست... بوسه ای به ریش بلند شدش زدم و اروم نوازشش کردم...قطره اشکم پایین اومد و روی پلکش افتاد. تبش که پایین اومد از جام پاشدم و بعد از جمع و جور کردن همه چیز سمت چادر خودم رفتم. #A

#part31 <<اغوش تو>> به جای انکه بترسم هویتم لو میرد تمام وجودم از نگرانی برایش به رعشه افتاد...دستش زخم شده بود؟ عادیل من؟ کوه محکمم؟ خودم را باور نمیکردم، با تمام وجود در اردوگاه میدویدم و اشک هایم بدون انکه بفهمم سرازیر شده بودنند. میلرزیدم و از نگرانی سرگردان شده بودم، نمیدانستم چادر عادیل کجاست فقط میدویدم و همه جا را برای یافتنش میگشتم. شاید دقایق زیادی طول کشید تا چادر سرخ رنگ و بزرگش را در دورترین نقطه ی اردوگاه پیدا کنم ولی انقدر ترسیده بودم که متوجه گذر زمان نبودم. قفسه ی سینم از گریه ی زیاد تکون میخورد و موهایم به خاطر عرق سردم به صورتم چسبیده بود. پشت به چادرش ایستادم، مشت های کوچکم رو بالا اورد و چشم های سرخ و خیسم را مالیدم اما اثری نداشت. روبندم را محکم کردم و با نفس لرزانی به نگهبانانی که ایستاده بودنند تا از شاه محافظت کنند گفتم: _لطفا ورودم رو اطلاع بدین، برای معاینه اومدم. از صدای لرزان و گرفته ام جا خوردم، هرچند فرصت خوبی بود تا شناخته نشوم. سرباز داخل رفت و بعد از چند ثانیه اجازه ی ورود داد. پاهایم سنگین شده بود و بزور جلو میکشاندمشان، وقتی وارد چادر شدم اورا دیدم. بالا تنه اش لخت بود و از بازویش خون میچکید، زخمش بنظر عمیق می امد اما او بی توجه نشسته بود و با دست سالمش عریضه ها را میخواند. قلبم هم به گریه افتاد با دیدن قطرات خونی که از تنش پایین میریخت، انگار درد او درد من بود...من جای او اشک ریختم و جای او درد را حس میکردم. _چیکار میکنی؟ شروع کن بدون انکه به من نگاهی بکند دستور داد، سرم را محکم بالا پایین کردم و با لرزش دستانم سمت سینی باند و دارو های کنارش رفتم. جلویش خم شدم تا ان را بردارم اما ناگهان بازوم را چسبید و مرا محکم جلو کشاند و صورتش را درون گردنم پنهان کرد. ضربانم انقدر بالا رفت که ترسیدم همینجا پس بیفتم. جوشش خون رو توی رگ هام حس میکردم و از ترس و دلتنگی دلم بهم پیچید، دست سالمش را دور بازویم پیچیده بود و سرش را درون گردن لختم فرو برده بود. _چرا بوی اسمم و میدی؟ شوکه تکون ریزی خوردم، ترس و هیجان همزمان به جونم افتاد و نفسم رو قطع کرد. #A

خوب بریم سراغ پارت

وای خدا اینارو مبملمبممیپسپسپم بهارمممم😭😭🥺💗

🥹🧡
+2
🥹🧡

خانومی لجباز هست به حرف شوشو گوش نمیده هرکاری دلش خواست انجام میده😞👐 و در عوض عادل افندی در برابر بانو هیچ واکنشی نمیتونه نشون بده باید تعظیم کنه درسته عادل کوچاری هست ولی برای بقیه نه برای اسمه🤏😪😂

زهرا حاملس از امتهانا🙏🤣🥱

خوب راست میگه چیکار می‌کنید عیبه عیب 😞😂 در انتظار پارت های بعدی آغوش تو چشمانم به چنل زهرا خشک شد 😐😕😂

خانمای ادمین درسته من نیستم ولی شما چرا نیستین؟ یه چیزی بزارین خو😐😂😂

شب بخیر🥱🔥
شب بخیر🥱🔥

#حقیقت_پاکی رایتر: مهدیه Esdil🎀
https://t.me/+_D2ej_24l3BmY2Nk

نام فیک: حقیقت و پاکی🦋 رایتر: Mahdieh زندگی، گاهی مانند امواجِ بی‌امانِ دریاست؛ در لحظه‌ای آرامش‌بخش و در لحظه‌ی دیگر، با تم
نام فیک: حقیقت و پاکی🦋 رایتر: Mahdieh زندگی، گاهی مانند امواجِ بی‌امانِ دریاست؛ در لحظه‌ای آرامش‌بخش و در لحظه‌ی دیگر، با تمامِ توان، زیر پای تو فرو می‌ریزد. عادل در میانه‌ی این طوفان، ایستاده بود؛ مردی که فکر می‌کرد تمامِ حقیقت را در اختیار دارد، اما نمی‌دانست حقیقت، تنها سایه‌ای است که در تاریکیِ پشتِ نقاب‌ها کمین کرده است. این داستان، روایتِ سقوطِ یک مرد به اعماقِ خیانت و برخاستنِ دوباره‌ی او از میانِ خاکسترِ انتقام است. روایتی از مردی که در میانه‌ی خون و خونریزی، تنها چیزی را یافت که از مرگ زنده تر بود: عشقی که در میانه‌ی شلیکِ گلوله‌ها، شکوفا شد.»

#part30 <<اغوش تو>> بعد از رفتن عادیل نفس عمیقی کشیدم، حالا کمی ارام تر بودم...حرف هایش در عمق روحم نفوذ کرده بود و قلب ترسیده و وجدان دردناکم را کمی بهتر کرد. او راست میگفت...من برای حفظ جان دوستان بی گناهم ان سرباز را کشته بودم...او قربانی تصمیم خودش و این جنگ خونین شده بود. به سمت اردوگاه برگشتم...نفسم از بوی خون توی هوا و تکه های بدن که روی زمین افتاده بود گرفت و تهوع تا گلویم بالا امد. صدای ناله و گریه شنیده میشد، طبیب ها و پرستار ها با عجله این طرف و ان طرف میرفتن و زخمی هارا مداوا میکردن. _هی، چیکار داری میکنی؟ بیا کمک. صدای ناز، مرا از شوک و وحشت دیدن این صحنه ها بیرون اورد. سرتکان دادم و با عجله به سمتش رفتم، داشت پای یک سرباز را باند پیچی میکرد..پایی که نصفه بود و معلوم بود قطع شده. دلم بهم پیچید و دلم برایش سوخت، چهرهی مظلومی داشت این سرباز، صورتش به خاطر خاک و دود کثیف شده بود و از درد میلرزید و زیر لب ناله میکرد. پارچه ی تمیزی را خیس کردم و ارام صورتش را پارک کردم، چند قطره داروی گیاهی ارام بخش به خوردش دادم تا کمتر احساس درد کند. بعد کنار ناز نشستم و خونریزی پایش را بند اوردم و بعد باند پیچی کردم. از بچگی کمک های اولیه را بلد بودم، خود خوان یاد گرفتم...عاشق این بودم که مهات های مختلف را امتهان کنم. اما این اولین بار بود که واقعا کمی طبابت میکردم. وقتی کارم تمام شد سرباز هم به خواب رفته بود، لبخند غمگینی زدم و پتوی نازکی روی تنش انداختم. به این طرف و ان طرف میدان میرفتم و هرجور که بلد بودم کمک میکردم، به یک سرباز که شکمش پاره شده بود کمک کردم تا بیهوش شود بعد به طبیب روش بخیه با اهن داغ را که از یک کتاب شرقی دیده بودم یاد دادم. گاهی دارو هایی گیاهی که بلد بودم درست میکردم و به سرباز ها میدادم تا با خودردنش به خواب بروند یا بیحس شوند نسبت به درد. زخم یکی را پانسمان کردم و خونریزی دیگری را بند اوردم. کم کم با تماشای اطبا بیشتر درمورد پزشکی یاد میگرفتم...به نظرم تمام دانش ها جالب و مهم بودن و دلم میخواست یاد بگیرم...انگار اسمه ی روزهای قدیم برگشته بود...روحیه ی ازاد و سرکشم همراه با کنجکاوی بی نهایتم را دوباره حس میکردم... نزدیک های شام بلاخره کار تمام شد، تا اینکه طبیب ارشد به سمتم اومد و جمله ای را گفت که وجودم را لرزاند: _دختر، برو چادر شاه، دستشون زخمی شده اینجا از همه باهوش تری حتما میتونی از پس پانسمان ایشون بربیای. #A

دیروقته...پارت میخواین؟

بیدارین؟

شب بخیر
شب بخیر

یه چیزی بوگویید💔

#part28 <<اغوش تو>> وقتی سرو صدا ها خوابید، پرستار ها بیرون رفتن...جنگ اول تموم شده بود...اما من هم باهاش تموم شدم. سمت رودخونه رفتم و دست و صورت خونیم رو شستم...یه انعکاس چهرم داخل اب های روان رود خیره شدم...من بودم...اسمه...دختری که هرچند برای دفاع اما یک نفر را کشته بود. اون مرد خانواده داشت؟ مادری که چشم انتظارش بود...شاید همسر و فرزندی که الان بیوه و یتیم شدن...به خاطر من. اشک هایم سقوط کردنند مثل معصومیتم که نابود شد. اب رودخانه از خون روی تنم کدر شده بود...درست مثل قلب تمیزم که حالا الوده شده. _چیکار میکنی؟ صدای عادیل یک لحظه قلبم را متوقف کرد، سریعا روبنده ی سفیدم را زدم و سرم را خم کرده و کنار ایستادم. زیر چشمی به قامت بلندش که درون زرهی که گوشه ایش گلدوزی سوسن من قرار داشت ایستاده بود. دست هایش مانند من بود...سرخ از خون دشمن...چشم هایش سرد بودنند...هرگز این نگاه را از او ندیده بودم چرا که هیچوقت اینگونه به من نگاه نکرده بود. حس کردم با این مرد غریبه هستم...شوهرم بود...مردی یک سال در اغوشش شب را به صبح رسانده بودم...اما در این لحظه برایم مثل غریبه ای دور بود....هرچند او عادیل من نبود...اون شاه کوچاری بود که حالا اینجا ایستاده...مرد من نبود فرمانده ی هزاران سربازش بود...شاید برای همین اینگونه دور و سرد برایم دیده میشد. جلو اومد و دست و صورتش را شست، گوشه ای سرم را پایین انداخته بودم و وجود این روبند باعث میشد مرا نشناسه. _کری؟ گفتم چیکار میکنی اینجا؟ چرا سرو وضعت خونیه. اولین بار بود که با صدایش لرز به جانم می افتاد...خبری لطافت کلام و محبت صدایش نبود...فرمان میداد...با سردی و قدرت یک حاکم. نمیتوانستم ساکت بمونم...سعی کردم صدایم را کمی تعغیر بدم و ارام تر از حد معمول حرف بزنم تا مرا نشناسد...هرچند حتی اگر مانند همیشه حرف میزدم هم متوجه نمیشد...به عقلش خطور نمیکرد که همسر نازپرودش در این جنگ باشد و لباس اطبا رو بپوشه. _یکی از سرباز های فورتونا به چادر ما کمک یار ها حمله کرد و من...خوب کشتمش. کلمات اخر را با لرزش اشکاری گفتم...هنوز برایم واقعی بنظر نمیرسید...من...واقعا من یک نفر را کشته بودم؟ عجیب بود...با انکه لکه های خون هنوز زیر ناخون هایم دیده میشد اما هنوزم باورنکردنی بود برایم...انگار که خواب و رویاست... عادیل کمی چهره اش ارام تر شد و دیگر اخم نداشت، نگاهش ملایم شد و با درک و همدردی به من خیره شد: _«تو اون مرد رو نکشتی. جنگ کشتش. فقط شمشیر تو آخرین چیزی بود که دید.» مثل نوری بود که سرمای وجودم رو ذوب کرد...اروم تر شدم...نفسم بلاخره بالا اومد...هیچ چیز گناهم رو نمیشوست اما انگار احتیاج داشتم تا این کلمات رو بشنوم...نه از هر کسی از امن ترینم...از گرمای وجودم...از عادیل... خواست به اردوگاه برگرده اما یک لحظه ایستاد...پشت به من...به قامت بلند و باریکش خیره شدم و صدای قوی و پراز اطمینانش رو شنیدم: _«به دست‌هات نگاه نکن. آدم وقتی فقط به خون نگاه می‌کنه، یادش میره چرا شمشیر کشیده بود. #A