ru
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Открыть в Telegram

ناشناس

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
283
Подписчики
-124 часа
-37 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
نام فیک: حقیقت و پاکی🦋 رایتر: Mahdieh زندگی، گاهی مانند امواجِ بی‌امانِ دریاست؛ در لحظه‌ای آرامش‌بخش و در لحظه‌ی دیگر، با تم
نام فیک: حقیقت و پاکی🦋 رایتر: Mahdieh زندگی، گاهی مانند امواجِ بی‌امانِ دریاست؛ در لحظه‌ای آرامش‌بخش و در لحظه‌ی دیگر، با تمامِ توان، زیر پای تو فرو می‌ریزد. عادل در میانه‌ی این طوفان، ایستاده بود؛ مردی که فکر می‌کرد تمامِ حقیقت را در اختیار دارد، اما نمی‌دانست حقیقت، تنها سایه‌ای است که در تاریکیِ پشتِ نقاب‌ها کمین کرده است. این داستان، روایتِ سقوطِ یک مرد به اعماقِ خیانت و برخاستنِ دوباره‌ی او از میانِ خاکسترِ انتقام است. روایتی از مردی که در میانه‌ی خون و خونریزی، تنها چیزی را یافت که از مرگ زنده تر بود: عشقی که در میانه‌ی شلیکِ گلوله‌ها، شکوفا شد.»

#part30 <<اغوش تو>> بعد از رفتن عادیل نفس عمیقی کشیدم، حالا کمی ارام تر بودم...حرف هایش در عمق روحم نفوذ کرده بود و قلب ترسیده و وجدان دردناکم را کمی بهتر کرد. او راست میگفت...من برای حفظ جان دوستان بی گناهم ان سرباز را کشته بودم...او قربانی تصمیم خودش و این جنگ خونین شده بود. به سمت اردوگاه برگشتم...نفسم از بوی خون توی هوا و تکه های بدن که روی زمین افتاده بود گرفت و تهوع تا گلویم بالا امد. صدای ناله و گریه شنیده میشد، طبیب ها و پرستار ها با عجله این طرف و ان طرف میرفتن و زخمی هارا مداوا میکردن. _هی، چیکار داری میکنی؟ بیا کمک. صدای ناز، مرا از شوک و وحشت دیدن این صحنه ها بیرون اورد. سرتکان دادم و با عجله به سمتش رفتم، داشت پای یک سرباز را باند پیچی میکرد..پایی که نصفه بود و معلوم بود قطع شده. دلم بهم پیچید و دلم برایش سوخت، چهرهی مظلومی داشت این سرباز، صورتش به خاطر خاک و دود کثیف شده بود و از درد میلرزید و زیر لب ناله میکرد. پارچه ی تمیزی را خیس کردم و ارام صورتش را پارک کردم، چند قطره داروی گیاهی ارام بخش به خوردش دادم تا کمتر احساس درد کند. بعد کنار ناز نشستم و خونریزی پایش را بند اوردم و بعد باند پیچی کردم. از بچگی کمک های اولیه را بلد بودم، خود خوان یاد گرفتم...عاشق این بودم که مهات های مختلف را امتهان کنم. اما این اولین بار بود که واقعا کمی طبابت میکردم. وقتی کارم تمام شد سرباز هم به خواب رفته بود، لبخند غمگینی زدم و پتوی نازکی روی تنش انداختم. به این طرف و ان طرف میدان میرفتم و هرجور که بلد بودم کمک میکردم، به یک سرباز که شکمش پاره شده بود کمک کردم تا بیهوش شود بعد به طبیب روش بخیه با اهن داغ را که از یک کتاب شرقی دیده بودم یاد دادم. گاهی دارو هایی گیاهی که بلد بودم درست میکردم و به سرباز ها میدادم تا با خودردنش به خواب بروند یا بیحس شوند نسبت به درد. زخم یکی را پانسمان کردم و خونریزی دیگری را بند اوردم. کم کم با تماشای اطبا بیشتر درمورد پزشکی یاد میگرفتم...به نظرم تمام دانش ها جالب و مهم بودن و دلم میخواست یاد بگیرم...انگار اسمه ی روزهای قدیم برگشته بود...روحیه ی ازاد و سرکشم همراه با کنجکاوی بی نهایتم را دوباره حس میکردم... نزدیک های شام بلاخره کار تمام شد، تا اینکه طبیب ارشد به سمتم اومد و جمله ای را گفت که وجودم را لرزاند: _دختر، برو چادر شاه، دستشون زخمی شده اینجا از همه باهوش تری حتما میتونی از پس پانسمان ایشون بربیای. #A

دیروقته...پارت میخواین؟

بیدارین؟

شب بخیر
شب بخیر

یه چیزی بوگویید💔

#part28 <<اغوش تو>> وقتی سرو صدا ها خوابید، پرستار ها بیرون رفتن...جنگ اول تموم شده بود...اما من هم باهاش تموم شدم. سمت رودخونه رفتم و دست و صورت خونیم رو شستم...یه انعکاس چهرم داخل اب های روان رود خیره شدم...من بودم...اسمه...دختری که هرچند برای دفاع اما یک نفر را کشته بود. اون مرد خانواده داشت؟ مادری که چشم انتظارش بود...شاید همسر و فرزندی که الان بیوه و یتیم شدن...به خاطر من. اشک هایم سقوط کردنند مثل معصومیتم که نابود شد. اب رودخانه از خون روی تنم کدر شده بود...درست مثل قلب تمیزم که حالا الوده شده. _چیکار میکنی؟ صدای عادیل یک لحظه قلبم را متوقف کرد، سریعا روبنده ی سفیدم را زدم و سرم را خم کرده و کنار ایستادم. زیر چشمی به قامت بلندش که درون زرهی که گوشه ایش گلدوزی سوسن من قرار داشت ایستاده بود. دست هایش مانند من بود...سرخ از خون دشمن...چشم هایش سرد بودنند...هرگز این نگاه را از او ندیده بودم چرا که هیچوقت اینگونه به من نگاه نکرده بود. حس کردم با این مرد غریبه هستم...شوهرم بود...مردی یک سال در اغوشش شب را به صبح رسانده بودم...اما در این لحظه برایم مثل غریبه ای دور بود....هرچند او عادیل من نبود...اون شاه کوچاری بود که حالا اینجا ایستاده...مرد من نبود فرمانده ی هزاران سربازش بود...شاید برای همین اینگونه دور و سرد برایم دیده میشد. جلو اومد و دست و صورتش را شست، گوشه ای سرم را پایین انداخته بودم و وجود این روبند باعث میشد مرا نشناسه. _کری؟ گفتم چیکار میکنی اینجا؟ چرا سرو وضعت خونیه. اولین بار بود که با صدایش لرز به جانم می افتاد...خبری لطافت کلام و محبت صدایش نبود...فرمان میداد...با سردی و قدرت یک حاکم. نمیتوانستم ساکت بمونم...سعی کردم صدایم را کمی تعغیر بدم و ارام تر از حد معمول حرف بزنم تا مرا نشناسد...هرچند حتی اگر مانند همیشه حرف میزدم هم متوجه نمیشد...به عقلش خطور نمیکرد که همسر نازپرودش در این جنگ باشد و لباس اطبا رو بپوشه. _یکی از سرباز های فورتونا به چادر ما کمک یار ها حمله کرد و من...خوب کشتمش. کلمات اخر را با لرزش اشکاری گفتم...هنوز برایم واقعی بنظر نمیرسید...من...واقعا من یک نفر را کشته بودم؟ عجیب بود...با انکه لکه های خون هنوز زیر ناخون هایم دیده میشد اما هنوزم باورنکردنی بود برایم...انگار که خواب و رویاست... عادیل کمی چهره اش ارام تر شد و دیگر اخم نداشت، نگاهش ملایم شد و با درک و همدردی به من خیره شد: _«تو اون مرد رو نکشتی. جنگ کشتش. فقط شمشیر تو آخرین چیزی بود که دید.» مثل نوری بود که سرمای وجودم رو ذوب کرد...اروم تر شدم...نفسم بلاخره بالا اومد...هیچ چیز گناهم رو نمیشوست اما انگار احتیاج داشتم تا این کلمات رو بشنوم...نه از هر کسی از امن ترینم...از گرمای وجودم...از عادیل... خواست به اردوگاه برگرده اما یک لحظه ایستاد...پشت به من...به قامت بلند و باریکش خیره شدم و صدای قوی و پراز اطمینانش رو شنیدم: _«به دست‌هات نگاه نکن. آدم وقتی فقط به خون نگاه می‌کنه، یادش میره چرا شمشیر کشیده بود. #A

خوب پارت بدم یا خوابین؟

قربونت برم عشقم فیک نیست یه سری سناریون که تو اون چنلم میزارم🥺🌻

چشمم روشن عادل نگاهش حوالی دختری با موهای بلوند بوددد؟! چه غلطا😂💔 نه بیاید عادلم رو زود قضاوت نکنیم مطمعن باشید چپکی داشته اسمه رو دید میزده😞 این از اون فیک هاست که دوست می دارم😍 البته من همه فیک های زهرا رو دوست دارم مگه میشه اصلا قلم زهرا باشه و ازش لذت نبرد؟! 🥹😞 بسیار وایب خوبی میده پر از احساس❣

فیک بعدیمون💗

Repost from N/a
نام فیک: عشق افتابی🌻☀️ بزودی>>>🤫
نام فیک: عشق افتابی🌻☀️ بزودی>>>🤫

ریکت و کامنت ندادین قهرم سه تا پارت امروز دادم تمومممم💔

#part27 <<اغوش تو>> دم دم های صبح بود که به اردوگاه ارتش رسیدیم، هزاران چادر کوچک و بزرگ برپا شده بود و دوتا دور این منطقه رو حصار کشیده بودنند. احتمال اینکه بین این جمعیت عادیل رو ببینم خیلی کم بود، چادر شاه همیشه دورترین نقطه گذاشته میشد برای امنیت بیشترش. نفس راحتی کشیدم و به دوستانم کمک کردم تا وسایل را داخل ببریم و رخت خواب بندازیم. شاید حتی یک ساعت هم از خوابیدنم نگذشته بود که سروصدای وحشتناکی از بیرون اومد. ترسیده از جا پریدم و همراه پرستار ها نگاهی کردیم از لای چادر تا ببینیم چخبره. نفسم گرفت، زمین با خون یکی بود! سرباز ها با تمام وجود میجنگیدن و صدای شمشیر و تکه تکه شدنشون توی گوش هام میپیچید. فورتوناها حمله ای غافلگیر کننده انجام داده بودنند. __بیاین فرار کنیم، شنیدم اونا به دخترای کوچاری تجاوز میکنن. صدای ماری، دوستم همه را از شوک دراورد، با ترس شروع کردن به سرو صدا کردن و جیغ و داد. اخم هام رو درهم کشیدم و داد زدم: __دهنتاتون و ببندین، میخاین بکشونیدشون به چادرمون؟ اگر الان فرار کنیم میبیننمون و فورا میمیریم. تحت تاثیر صدای جدی و محکمم همشون ساکت شدن و گوشه ای درحالی حالی که میلرزیدن نشستن. نمیتونستم غافل بشم، دوباره یواشکی از لای چادر به بیرون نگاه کردم. جنگ هنوز ادامه داشت، دو طرف وحشیانه شمشیر میزدن و همدیگه رو زخمی میکردن. دلم بهم پیچید و حالت تهوع پیدا کردم از بوی شدید خونی که تو هوا پخش شده بود. اما کنار نرفتم، حق نداشتم بترسم، حق نداشتم ضعیف باشم، باید میموندم و مراقبت میکردم از این دخترا. صدای پایی رو از کنار شنیدم، مردمک چشم هام گشاد شد و ضربان قلبم بالا رفت، کم کم پاهای یه سرباز رو دیدم، لباس سیاهش نشون میداد از فورتوناست و داره به چادر ما میاد. دستام لرزیدن، سمت دخترا برگشتم اروم زمزمه کردم: __یکی داره میاد، من این پشت وایمیستم، بهم نگاه نکنید انگار که وجود ندارم، نزارین بفهمه پشت سرشم فهمیدین؟ دخترا از شدت ترس به گریه افتادن ک همدیگه رو بغل کردن...منم به اون اغوش احتیاج داشتم...نیاز داشتم تو سینه ی امن یه نفر پنهون بشم و یکی باشه که کنارمه اما باید سرجام میموندم و میجنگیدم. چشم چرخوندم و چاقوی کوچیکی رو از داخل کیف یکی از دخترا برداشتم، دستام به طور واضح میلرزید و دندون هام بهم میخورد. اما زمین نخوردم...نفس عمیقی کشیدم و کنار چادر ایستادم تا اون مرد بیاد داخل. سرباز فورتونایی شمشیرش رو بیرون کشید و اهسته و با احتیاط وارد چادر ما شد، دخترا با دیدنش بلند جیغ زدن به التماس افتادن. سرباز نیشخند زد و شمشیرش رو برای قتل عام بالا برد. با دیدن این حرکت با یک قدم از پشت سرش خودمو بهش رسوندن و تیغه ی تیز چاقو رو تو گردنش فرو کردم... چشم های خودم هم گشاد شدنند و نفسم قطع شد...خون مرد مثل فواره روی صورتم پاشیده شد... دستام با لرزش از چاقو جدا شدن... اروم صورت خودم رو لمس کردم... خونی بود...من...یه ادم و کشته بودم. #A

حس میکنم اگر وقت کنم بتونم تا فردا تموم کنم اغوش تورو

#part26 <<اغوش تو>> زنان نمیتونستن توی این دوره از تاریخ طبیب بشن فقط نقش کمک یاری اطبای مرد رو داشتن یا همون به اصطلاح پرستاری. همه یک روبند نازک سفید به صورتشون و این به اسمه کمک میکرد تا راحت تر بین پرستار ها مخفی بشه. طبیب ها سوار بر اسب ها نشسته بودنند درحالی که پرستار ها باید پای پیاده درحالی که بقچه های وسایل رو میاوردن تا مرز میومدن. اسمه از این تبعیض مسخره ابروهاش درهم رفتن اما سکوت کرد، پاهای ورم کرده بود و تموم تنش خیس عرق بود البته فقط اون نه وضع همه ی پرستارا این بود. __همینجا وایسین، استراحت میکنیم. صدای فرمانده بلند شد، کاروان تدارکات ایستاد تا نفسی تازه کنه، پاهای اسمه لرزید و همون وسط روی زمین نشست و نفس نفس زد. بقیه هم گوشه و کناری زیر درختی مینشستن و استزاحت میکردن...از داخل بقچه هاشون نون و سبزی یا خرما و شیر بیرون میاوردن و ناهارشون رو میخوردن. اسمه که به اونها نگاه کرد فهمید فراموش کرده که برای توی راه چیزی اماده کنه و فقط چند سکه با خودش اورده بود. گرسنه بود و عرق سردی کرده بود...ناامید دستی روی شکمش گذاشت و مظلوم به گروه پرستار ها نگاه کرد که کنار یه درخت دور هم غذا میخوردن. سنگینی نگاهش رو یه دختر ظریف با چشپای ابی درشت حس کرد و به اسمه خیره شد که خسته و درمونده وسط جاده نشسته بود. از جا پاشد و سمتش رفت و اروم گفت: __اسمت چیه؟ کمک یار جدیدی؟ اسمه سرتکون داد و با معصومیت به دختر زل زد: __میخوای بیای پیش ما؟ اونجا غذا و اب هست اسمه لبخندی زد و سرتکون داد و گفت: __ممنون میشم...راستش فراموش کردم برای تو راهی چیزی بیارم. راستی من اسمم دختر چشم ابی لبخند مهربونی زد و اروم به اسمه کمک کرد از جا بلند بشه: __اشکالی نداره حتما به خاطر استرسه، منم رویام بیا ببرمت پیش گروه تا باهاشون اشنا بشی. باهم سمت جمع ده نفری پرستار ها رفتن که کنار هم حلقه بسته بودن و صدای خنده هاشون قطع نمیشد... با همشون اشنا شد و خیلی زود تونست دوستشون بشه. یکی بهش نون تازه میداد و یکی دیگه خرما و سبزی...حتی بهش کلوچه ی داغ هم دادن. با لذت همش رو خورد و لبخند شادی زد. این غذا های ارزون لذتش براش از تجملات قصر خیلی بیشتر بود، یکسال بود که جز با عادیل نتونست بود با کسی صمیمی بشه و حرف بزنه. دلش برای اینکه اینطور راحت بگرده تنگ شده بود. عجیب بود اما با تمام سختی ها...حس میکرد ازادیش برگشته. #A

Repost from N/a
ایشونم پست آوا لایک کرده مگه ایشون نبود هیت های آوا لایک میکرد😳😳
ایشونم پست آوا لایک کرده مگه ایشون نبود هیت های آوا لایک میکرد😳😳

حالا تا من یکم خنک میشم زیر کولر صبر کنید پارت بنویسم

متنفرم ازت تابستون بمیری ایشالا

هلاک شدم تو این گرما تا رسیدم خونه