ch
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

前往频道在 Telegram

ناشناس

显示更多
未指定国家未指定类别
283
订阅者
-124 小时
-37 天
无数据30 天
帖子存档
#part25 <<اغوش تو>> به قامت بلندش خیره شدم...نگاهم تهی بود...کدر و غمناک...او گذاشت به حساب اینکه میخواهد به جنگ برود و از هم مدتی جدا میشویم. جلو رفتم و به زره محکمی که پوشیده بود دست کشیدم، تمام شب رو بیدار مونده بودم تا روی زرهش طرح گل سوسن بکشم... نمیدانستم چرا اما میخواستم از خودم نشانه ای روی تنش بکشم تا همیشه مرا کنار خودش حس کند. سرش را پایین اورد و بوسه ای عمیق و طولانی به پیشانی ام زد. صدای مهربان و عمیقش قلبم را لرزاند: __قول میدم زود برگردم...مراقب خودت باش، غذات و کامل بخور و لباس گرم بیشتری بپوش الان زمستونه ممکنه مریض بشی. لبخند زورکی و غمگینی به چشم های مراقب و نگرانش زدم و ته ریشش رو نوازش کردم: __تویی که داری میری جنگ...تویی که توی یخبندون قراره بیرون وایسی و شمشیر بکشی...تویی که ممکنه اونجا گرسنگی بکشی اما هنوزم نگران منی؟ خنده ی کوتاهی کرد و موهام رو نوازش کرد و بعد دست هام رو گرفت و فشرد: __حتی اگر تو جهنمم باشم بازم نگرانتم... محکم بغلش کردم، بغض به گلوم فشار اورد و حس میکردم که حال اون حتی بدتر از منه... روی دستم بوسه گذاشت و باهام وداع کرد... از پنجره ی کاخ به حیاط قصر نگاه کردم، هزاران سرباز سوار بر اسب های بزرگ و تنومد یکصدا دنبال عادیل از دروازه بیرون رفتن تا به مرز برسن. دور شدنش رو تا اخر تماشا کردم و بلاخره اشکام پایین ریختن. نیمه شب که شد، لباس سفید طبیب ها رو پوشیدم و دور از چشم ندیمه هام قاطی جمعیت تدارکات شدم. اون ها کمی دیرتر از ارتش راه میفتادن و فرصت خوبی برای من بود تا برم...برمو مردمم رو...خانوادمو...نجات بدم. #A

بریم واسه پارت یکمی حالم جا بیاد

خوب یه نفس عمیق یارو پستش رو پاک کرد😂

Repost from N/a
اصلا عشق است یانگازلار رو🤣🔥
تو سریال همه یانگازلار صداشون میکنن😁
@tulipeditt

photo content

شب بخیر💋
شب بخیر💋

#part24 <<اغوش تو>> سینی صبحانه روی میز بود و من و عادیل مشغول خوردن بودیم، تا انکه صدای در زدن امد. اخم های عادیل درهم رفتن، دوست نداشت زمانی که پیش من می امد کسی حتی خدمتکار ها مزاحم شوند. وقتی سکوتش رو دیدم خودم اجازه ی ورود دادم، قامت کوتاه مباشر داخل شد، عرق از سر و رویش میچکید و صورتش از استرس قرمز شده بود. یک لحظه قلبم درد گرفت...نمیدانستم چرا...فقط دردی عجیب قلبم را فشرد...انگار که مباشر قرار بود چیزی را بگویید که تمام خوشبختی ام را یکشبه نابود کند. __سرورم...سرورم لطفا به تالار اصلی بیاین...اتفاق بزرگی افتاده...یک قاصد خبر اورده که لشکر فورتونا به مرز های ما رسیده و قصد حمله به پایتخت رو دارن. نفسم از شوک قطع شد و تموم تنم لرزید، به عادیل نگاه کردم که اخمالو از جا پاشد تا به تالار اصلی بره. پشت سرش راه افتادم و باهم به انجا رسیدیم، وزرا و فرمانده ها دورهم جمع بودن و پچ پچ میکردنند. از قیافه ی همه ناراحتی و وحشت دیده میشد... سالها بود که بین فورتونا و کوچاری صلج برقرار شده بود و حالا اومدن ارتش فورتونا به مرز های کشور یعنی پایان صلح و شروع ویرانی! عادیل روی تخت سلطنتی اش نشست و با جدیت به همه خیره شد. __خبر ها به دستم رسیدن، فورتونا ها نقض پیمان کردن و صلح و بهم زدن، حالا که دنبال جنگن ماهم عقب نمینشینیم، فرمانده ها اماده بشن، به مرز میریم. دستور که صادر شد همه اعتماد به نفس گرفتن و یکصدا فریاد اطاعت سردادنند، نفسم بالا نمی امد و دستانم لرزش خفیفی گرفته بود. یک دفعه بار تمام دنیا را روی شونه هایم حس میکردم...من ملکه ی کوچاری و دختری اهل فورتونا بودم! پدر و مادرم هنوز انجا بودنند...خواهر و برادر هایم...دوستانم...سرزمینم همگی در کشور دشمن بودنند و عادیل از جنگ سخن میگفت. از نابودی...از کشتن... میترسیدم، من در هر صورت تنها بازنده ی این جدال میشدم. چرا که اگر عادیل میبرد من خانواده و کشورم را از دست میدادم و اگر میباخت شوهر و معشوقم را. زانوهایم خم شدنند... دنیا روی سرم خراب شد... #A

سرم از درد داره میترکه ولی بریم واسه پارت اخر امشب.

از مورد علاقه هام+++ دچار شرم نباتی شدم 😞😂😍

ریکت و کامنت بدین ساعت ۱۱ .۱۲ اینا پارت میدم باز💕

واییییییییییی خدااااا😭😭😭😭😭😭

اکلیلی شدم😭

#part23 <<اغوش تو>> بین بازو های عادیل بودم، اون بالا تنش لخت بود و منم نیمه برهنه، غرق خواب بود که تماشاش میکردم. از ته دلم خدارو بابت داشتنش شکر میکردم و سانت به سانت صورتش رو با نگاهم طواف میکردم. دلم برای فر موهاش که با نور خورشید بیشتر میدرخشید میرفت و توی دلم دونه دونه مژه های بورش رو میشمردم. زیر رو میشدم وقتی نفسای داغش رو روی شونم حس میکردم...وقتی سرم روی سینش بود و ضربان محکم و منظم قلبش رو میشنیدم...گاهی نصف شب ها ناگهان از خواب میپریدم بی دلیل و سرم رو روی قلب عادیل میزاشتم تا تپش هاش رو حس کنم...حس کنم که پیشه منه...کنارم نفس میکشه...واقعیه...خیال نیست. نور افتاب اروم از لای پنجره ها به صورت عادیل تابید و اذیتش کرد، دست کوچیکمو بالا اوردم و بالای سرش گذاشتم، سایه بونش بودم تا بیشتر بخوابه و من تماشاش کنم. کم کم داشت زمستون میشد و هوا سرد، نسیم سردی وزید و تن برهنم لرزید تو اغوشش، انگار که بین عالم رویا و خواب حسش کرد که دستای قویش محکم تر دور کمرم حلقه شدن و من و به خودش چسبوند. لبخند دلچسبی زدم ناخوداگاه ته ریش نا مرتبش رو نرم بوسیدم. نمیدونستم چرا اما تازگی مرتب هوس بو کردن عطر تنش رو داشتم...انقدر که گاهی مثل دیوونه ها به اتاق کارش میرفتم و خودم رو توی اغوشش میداختم و سرم دو درون گردنش میبردم. عطش عجیبی بود که تازگی پیدا کرده بودم و جالب بود که هردومون دوستش داشتیم. سرم بیشتر و بیشتر درون گردن و موهای عادیل فرو میرفت و دیگه حواسم نبود که ممکنه بیدار بشه...پلک هاش تکون خوردن و اروم باز شد. عادت کرده بود که هر صبح منو درحالی ببینه که بهش چسبیدم و مثل گربه ها دماغم رو به بدنش میچسبونم...قلقلکش اومد و مردونه خندید و دلم و زیر رو رو کرد. با کف دستش کمر باریکمو گرفت و سمت خودش برگردوند، توی رخت خواب مثل کشتی گیر ها بهم پیچیده بودیم و بازی میکردیم. لب هاش روی سر شونه ی لختم نشست و بوسه ی عمیقی زد که مثل مک بود و مطمئن بودم جاش کبود میشه. صدای مهربون و سرحالش گوش هام رو نوازش کرد. __صبح بخیر افولیم. اروم و سرخوش خندیدم و دستم به موهاش چنگ زدن و بیشتر به خودم فشارش دادم تا لب هاش بیشتر تنم رو علامت گذاری کنه. __صبح بخیر اقا خرسه. کنار لبم رو بوسه زد و بعد صاف خوابید و منو نشوند روی شکمش. از بالا درحالی که راحت نشسته بودم به چشمای سبز و براقش خیره شدم و دلم برای این صحنه رفت. موهای طلاییش که پریشون بودن و نور افتاب سبزی نگاهش رو روشن تر میکرد، بدنش پر بود از جای بوسه های دیشب من و لب هاش مهربون لبخند میزدن. __خوردیم خانم جان. به شوخی گفت و بلند خندید بهم، دروغین اخم هام رو درهم کشیدم و به نشونه ی قهر سرم رو به طرف مخالف چرخوندم. مثل همیشه نازم خریدار داشت...سریع نیم خیز شد و با عذرخواهی تموم صورتم ک غرق بوسه کرد. __شوخی کردم خوشگلم نبینم چشماتو ازم بگیریا. خندیدم و دستامو دور گردنش حلقه کرد، تو نگاه هم غرق بودیم...مثل تموم این یکسال...عشق ما قدیمی نمیشد...هرروز بیشتر میشد...زیبا تر میشد...شیرین تر میشد. #A

#part22 <<اغوش تو>> [یک سال بعد] به ارامی به چشم های عایشه و شیرین و نیلوفر نگاه کردم و خونسرد از قهوه ی ترکم جرعه ای نوشیدم. __گناهتون و میدونید؟ هر سه شون به زانو افتاده بودنند و کمی میلرزیدن، سرشون پایین بود و جرعت مستقیم نگاه کردن من رو نداشتن. __میدونیم بانو میدونیم تروخدا رحم کنید. نیلوفر بود که با التماس صدام کرد، پشت بندش عایشه و شیرین هم به التماس افتادن و درخواست عفو کردن. نمیدونستم با این جماعت چه کنم، یک سال از ازدواجم با عادیل میگذشت، و حالا سلطان بانوی اندرونی بودم... اولش سخت بود تا جای خودم رو محکم کنم و اقتدارمو بدست بیارم اما حالا تک تک این زن ها قدرت و بیرحمیم رو دیده بودنند و جرعت خطا کردن نداشتن. از این قدرت پوشالی لذتی نمیبردم، متنفر بودم که با همجنس های خودم بجنگم، از این رفتار های خاله زنک وار و احمقانه بیزار بودم... مثلا الان باید این سه زن رو به خاطر شایعه پراکنی علیه من مجازات کنم اما سختم بود. چرا ما زن ها به خاطر حسادت باهم رقابت میکنیم؟ چرا هیچوقت پشت هم نیستیم؟ واقعا یک مرد حتی اگر بهترین هم باشد ارزش این رو داره که باهم بجنگیم؟ کلافه شقیقم رو با نوک انگشتم ماساژ دادم و به نیلوفر و شیرین و عایشه خیره شدم. __ببرینشون کتابخونه تا از روی [کتاب من در جهان امروز] ده بار کپی کنن! توی این یکسال کارهای زیادی کرده بودم، یک نمونش از بین بردن تنبیه بدنی برای زنان بود، دیگری یاد گرفتن اجباری خوندن و نوشتن برای زنان اندرونی و حتی عادیل رو مجبور کردم مدرسه ای رو در کوچاری برای بانوان جوان بسازه. دلم میخواست مفید باشم، فقط همسر شاه نباشم، سلطان بانو نباشم فقط اسمه ای باشم که برای این دنیا مفیده. کتابی که به این سه نفر گفتم تا از روش بنویسن کتاب مورد علاقه ی خودم بود که توسط یک زن فرانسوی نوشته شده بود...جمله ی مورد علاقه ی خودم ازش: «من نمی‌خواهم زنان بر مردان قدرت داشته باشند؛ می‌خواهم بر خودشان قدرت داشته باشند.» بود. دلم میخواست عایشه و شیرین و نیلوفر کمی هم شده به خودشون احترام بزارن و به خودشون ارزشی بالاتر از همخواب شاه شدن بدن... شاید کارهام احمقانه و مسخره دیده بشه مخصوصا در این زمان که زن چیزی جز یک ظرف برای بچه دار شدن نیست و نه میتواند کار کنه و نه درس بخونه. اما من تا حدی که توان دارم کمک میکنم تا تموم این تعصبات و افکار قدیمی دور ریخته بشن و همجنس های خودم رو از بردگی نجات میدم. چون من ملکشون بودم...یه ملکه ی واقعی...نه فقط زن شاه. #A

بریم پارت؟🥺

قربونت برم من بهارم خیلی خیلی قشنگ بود😭😭😭😭😭😭😭💗💗💗

علاوه بر اون حس قشنگی که در این فیک هست و همه چیز خیلی احساسی و رویایی هست در این داستان معانی و مفهوم های عمیقی هم وجود داره که ارزش اینو داره آدم تأمل کنه رو این نوشته ها حقیقت زن هارو فریاد میزنه؛حقیقت عشق رو اینکه در عشق زنان فداکار هستند اینکه عشق آدم رو به مرزی میکشونه که فرد توانایی اینو داره از همه چیزش بخاطر این عشق بگذره حتی خودش قدرت زنان رو نشون میده اینکه ما خودمون انتخاب می‌کنیم چطور آدمی باشیم چطور از موانع سخت عبور کنیم و چقدر سرسخت و بی پروا باشیم با تمام محدودیت ها و بله زن بودن و دختر بودن همینه خسته نشدن،جنگیدن،تلاش کردن و فدا کردن.. قلم زهرا واقعا شاهکار هست،دوست داشتنی هست و میدونیم که الان تایم امتحانات هم هست و زهرا با کلی درگیری ها و مشغله های که داره میاد و برای خوشحال کردن ما پارت میذاره چه خوبه که ماهم برای جبران زحمات نویسنده قشنگمون و برای خوشحال کردنش پایین پست هه اکت بزاریم کار سختی هم نیست ولی همین کار کوچولو انگیزه میده برای ادامه^^) 🥹😍🤍

شب بخیر
شب بخیر

قهرم. تازگی ریکشن و کامنت نمیدین مثل قدیم☹

#part21 <<اغوش تو>> عقد خوانده شد و حالا من رسما همسر عادیل بودم! قلبم تند میزد و گونه هایم از هیجان تب دار و قرمز بود... روی تخت حجله نشسته بودم و منتظر امدن دامادم بودم، لباس سبز ابریشمی ای پوشیده بودم که پولک هایش برق میزدن و تنم را زیبا تر میکردنند. پرده ای توری اطراف تخت خواب بود که مرا پنهان میکرد...وقتی صدای قدم های عادیل را شنیدم نفسم لرزان بالا امد، جشن بزرگی برای عروسی من در اندرونی برگزار شده بود اما طبق رسم فقط زنان در ان حضور داشتن و جز زمان خواندن خطبه ی عقد عادیل را ندیده بودم حالا و در این لحظه که هردوی ما بهم حلال بودیم و برای هم شدیم درون قلبم پروانه ها پرواز میکردنند و استرس گزراندن اولین شبم با عادیل را داشتم. او پرده را با یک دست ارام کنار زد و با چشم های پراحساسش به من خیره ماند جوری که نفسم به سختی بالا اومد. جلو اومد و کنارم روی تخت نشست، دست هایم را با انگشتان زبر و مردانه اش گرفت و با زدن بوسه ای روی بند های ان زمزمه کرد: __انقدر زیبایی که دلم میخواد همه ی عمر نگات کنم...میخوای لای تار فر موهات زندگی کنم و به جای هوا بوی تن تورو نفس بکشم... کلماتش مثل جادو بودند...مرا عاشق تر کردنند...مرا شیدا تر کردنند...مرا دیوانه تر از قبل کردنند. همه چیزم از من گرفته شد اما درعوض این مرد را گرفتم...عادیل برای من شد...حالا حس میکردم که این ادم ارزشش را داشت تا همه ام را بدهم و اورا داشته باشم. سرم را از شرم نگاهش پایین انداختم و به دست های قفل شده امان خیره شدم، لبخند عادیل را با انکه نمیدیدم حس میکردم، به ارامی سرم را با نوک انگشتش بالا اورد و دوباره قفل نگاهمان را بهم متصل کرد. __اون چشمای قشنگتو ازم دریغ نکن، بزارم انقدر نگاهت کنم تا عمرم تموم شه و بمیرم...حس میکنم هیچ حسرتی ندارم...حتی اگر همین الان و همین لحظه وقتی دارم تو سیاهی چشمات غرق میشم اجلم برسه. کلماتش پوچ و توخالی نبودن...واقعی بودن...از انتهای قلبش میومدن...پر بودن از صداقت...بلوف نمیزد...نگاهش داد میزد که هرچیزی که واقعی هر چیزی که از بین اون دولب زیبا خارج میشه. لبخند زدم و اروم کف دست عادیل رو به گونه هام کشیدم و با ان حرکتم طلب محبتش رو کردم...من محتاج این ادم بودم...با تمام وجودم. __امشب تو شوهرم شدی، از الان به بعد...تو همه چیز کنارت میمونم و شونه به شونت وایمیستم...دردای تو درد من میشه و خنده هات دلیل خنده ی من... عادیل عمیق نگاهم کرد...با چشم های سبز رنگی که برق دوست داشتن و خوشحالی درونشون میدرخشید و قلبم رو میلرزوند...امشب حال عجیبی داشتیم...عادیل سالها منتظر من بود و درک میکردم که برای رسیدن به این روز دلتنگی های زیادی کشیده اما منی که فقط چندماه بود دل به این دلدار شاه نشین داده بودم چرا انقدر شیفته رفتار میکردم؟ درونم احساسات زیادی جمع شده بود و حس میکردم قلبم از نگاه عاشق عادیل درحال ذوب شدنه. لبخند زدم و اروم گونه ی عادیل رو بوسیدن و ته ریش بورش را نوازش کردم...اولین قدم برای یکی شدن با اون رو من برداشتم...اولین قدم برای اینکه واقعا برای هم بشیم...و امشب زیباترین خاطره ی زندگیم شد جوری که از ان به بعد با بیاد اوردنش بغض میکردم. #A