ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

احتمالا جاسوس کا.گ.ب/

احتمالا جاسوس کا.گ.ب/

前往频道在 Telegram

۲۱ سالگی. معلم زبان، تولیدکننده محتوا، عاشق علوم، فمنیست، دانشجوی ادبیات انگلیسی فردوسی، فن یک ویکی‌پدیا، خوره پاپ‌کالچر، سریال ترکی بین، دلتنگ ادینبرگ اما گیر افتاده در مشهد..!

显示更多
未指定国家未指定类别
507
订阅者
+224 小时
-27 天
-1130 天
帖子存档
لحظات زندگی عموما سخت و طاقت فرسا هستند، اما در نهایت لحظات کوچک و شیرین ارزش نمردن را دارند.

همه چیزش منو یاد سلف انداخت….! «به جز کیفیت غذا البته..»

به جاش از مسلم عکس دارم…🌝🦯
+4
به جاش از مسلم عکس دارم…🌝🦯

مقصد بعدیمون بازار بزرگ بود که الان فهمیدم هیچ عکس خاصی ازش ندارم..🫠

راستی من زیباترین لباس عمرم رو‌ در شاپ کافه دیدم و همونجا گذاشتمش و اومدم.
راستی من زیباترین لباس عمرم رو‌ در شاپ کافه دیدم و همونجا گذاشتمش و اومدم.

یادمه یه انسانی که خیلی دوستش داشتم همیشه میگفت «کیفیت سرویس‌دهی کافه و رستوران‌ها از سرویس بهداشتی‌شون مشخصه.»

روز دوم‌ رو از کافه موزه «تاریخ معاصر» شروع کردیم. بسیار زیبا بسیار شیک بسیار قهوه مزخرف…! دیوار امضا داشتن، دیوار روزنامه دا
+8
روز دوم‌ رو از کافه موزه «تاریخ معاصر» شروع کردیم. بسیار زیبا بسیار شیک بسیار قهوه مزخرف…! دیوار امضا داشتن، دیوار روزنامه داشتن(فارسی و انگلیسی)، گوشه‌ای از تاریخ رو با پاره‌ای از توضیحات همه جا میشد دید، ایونت‌های جالب‌انگیزی داشتن، حیاط زیبایی داشتن، کیفیت سرویس بهداشتی ده از ده، یه شاپ خیلی دوست‌داشتنی هم داشتن. مجموعا ۷ از ۱۰.

نه جدی بشینید بقیه تهرانو بگم…🧘🏼‍♀️🌷

دوستت دارم.

خب داشتم میگفتم….🍸

میرم بشورمش اگه تغییر نکرده باشم، چتری میزنم..!

ناراحت بودم. از مترو رنگ‌ خریدم. با ما همراه باشید تا ببینیم ناراحت‌تر هم میشم یا نه…؟!
ناراحت بودم. از مترو رنگ‌ خریدم. با ما همراه باشید تا ببینیم ناراحت‌تر هم میشم یا نه…؟!

برای آنتریوم آدم میکشم…🌝🔪
+6
برای آنتریوم آدم میکشم…🌝🔪

میرید یکی دوتا بوس برای‌ پستم بذارید؟!

Happy pride monthhhhhh🏳‍🌈✨

خانم مسن همسایه راهش را به آسمان پیدا کرده. صدای شیون میشنوم و دوباره شش سالم است و پدربزرگم را از دست دادم. پیراهن سیاه زیبایی برایم خریده‌اند و میتوانم با بچه‌ها بازی کنم؛ اما بابا اشک میریزد. صدای جیغ میشنوم و دوباره چهارده سالم است و ثمین پشت تلفن با «مهدیه سکته کرده!» رهایم میکند. ده دقیقه زل میزنم به دیوار و فکر میکنم که امسال زمستان صدایش نمیگیرد. صدای حرکات ماشین‌ها را میشنوم و دوباره ۱۵ یا ۱۶ ساله‌م و خبر از دنیا رفتن آقای آزادمنش را از کانال خبری شهرمان میخوانم. همیشه بستنی‌های موردعلاقه‌م را قایم میکرد تا خودم بخرم. صدای زنگ تلفن کسی را میشنوم و دوباره روز تابستانی‌ست و پدرم پشت تلفن خبر از رفتن عمه عزیزم میدهد. «چقدر شبیهشی..!» دوباره نشستم روی مبل و به صدای ری‌را فکر میکنم. به مهسا و نیکا فکر میکنم. دوباره کنار خیابان نشسته‌م و خبر فوت مامانبزرگ را شنیده‌م. دوباره اینترنت وصل شده و من با هزاران خانواده عذادارم. شاید سوگ هرجایی سبک‌تر بود، اما اینجا سوگ اندازه هزاران خانواده سنگین است.

میخواستم براتون روز دوم تهران رو بذارم؛ اما متوجه شدم همسایه‌مون فوت کرده و یاد همه آدمایی افتادم که رفتن بعد گریه کردم و الان از زندگی متنفرم…

نمره‌هام با امتحان حضوری هیچ فرقی نداره. این بود هوش مصنوعی قراره شغلتونو بگیره...؟!

۳۱۳ یارم تکمیل شدن.

دد عزیزم.