خانوم شیرین
前往频道在 Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
显示更多未指定国家未指定类别
398
订阅者
无数据24 小时
-67 天
-4130 天
帖子存档
398
زندگی روزبهروز تلختر میشود
و من روزبهروز بیشتر
در رویاهایم غرق میشوم؛
جایی که تو
در اعماقش خانه داری.
تمام روز را دوام میآورم
تا آخر شب،
تمام خستگیهایم را
به خانهی خیال تو بیاورم؛
با هم چای بنوشیم،
من شعر بخوانم
و تو لبخند بزنی...
وای از آن لبخند!
باور کن،
من با لبخندت
از گور برمیخیزم.
شیرین
398
گلایههایت از بیخوابیِ من
بیفایده است،
وقتی خودت
دلیل شببیداریهایم هستی.
آخر،
زیر ستارهباران نگاهت،
با آن ستارههای بازیگوش
که در چشمانت خانه کردهاند
و هر لحظه برایم چشمک میزنند،
چگونه بخوابم؟
شیرین
398
خوشا به بختِ بلندم که در کنارِ مني
تو هم قرارِ مني هم تو بيقرارِ مني
گذشت فصلِ زمستان، گذشت سردي و سوز
بيا ورق بزن اين فصل را، بهارِ مني
به روزهاي جدايي دو حالت است فقط
در انتظارِ تواَم يا در انتظارِ مني
“خوش است خلوت اگر يار يارِ من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنارِ مني
بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که يار تواَم، عشق کن که يارِ مني
بمان که مثلِ غزل هاي عاشقانهي من
پر از لطافتِ محضي و گوشوارِ مني
من “ابتهاج”ترين شاعرِ زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترين شعر روزگار مني :)
“هوشنگ ابتهاج”
