خانوم شیرین
前往频道在 Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
显示更多未指定国家未指定类别
390
订阅者
-124 小时
-107 天
-3730 天
帖子存档
390
نه ناخوشم نه ناامید، اما هیچ چیز در مکان و زمان خودش نیست. احساس میکنم نیاز مبرمی به سفر به مکانی ناشناخته دارم یا به سکوت و ماندن در سایههای تاریک.
عبدالرحمن منيف
390
به تکتک حروف اسمت قسم، وقتی نیستی، تمام کلماتی که به زبان میآورم، بوی غم و دلتنگی میدهند.
390
چایمان در استکان
کودکیمان در کوچه ها
خوشیهایمان در سینه
عزیزانمان در دوردست
و لبخندهایمان در عکس ها جا ماندند...
ناظم حکمت
390
آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای، چرا؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟
عجله، همیشه عجله!
کدام گوری میخواستم برم؟
من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام...
محمود دولتآبادی
390
من کاملاً میدانم چگونه دیگران را دوست داشته باشم؛
اما به هیچوجه نمیدانم
چگونه باور کنم
که کسی واقعاً دوستم دارد.
390
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و میکشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
حسین پناهی
390
نسیم خنکی که مو هایت را تکان می دهد صدای من است . بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت
نیما یوشیج
