خانوم شیرین
前往频道在 Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
显示更多未指定国家未指定类别
390
订阅者
-124 小时
-107 天
-3730 天
帖子存档
390
نپرس چه شده که شانه های تو به اندازه کافی زیر بار غم های بزرگت شکسته شده اند، نمیخواهم باری بر آنها اضافه کنم، فقط در آغوشم بگیر.
گاهی تقسیم درد ها و به آتش کشیدن شان در آغوش گرم یار خودش بهترین درمان است.
390
آدم عاشق هیچوقت نمیتونه به معشوق خودش دروغ بگه.
ـ چرا اینطوری فکر میکنی؟
چون چشم های ما نسبت به معشوقمون وفادار تر از زبونمون هستن، چشم ها حتی مخفیانه ترین راز های تورو از اعماق وجودت برای اون توی یک نگاه، انعکاس میدن.
390
چشمهایت را برایت نقاشی کنم؟
اما من انقدر نقاش ماهری نیستم که منظومهی شمسی را روی بوم نگاهت بنشانم.
پس بگذار قلمو را زمین بگذارم و اولین نفری باشم که منظومه شمسی را میبوسد.
390
پیش از آمدنت، اشکهای بسیاری ریختم.
پری قصههای بچگیام، هر قطرهای که میریخت مروارید میشد؛ اما اشکهای من نه مروارید، که تمام هستی در کالبد یک انسان شدند...
و همان انسان، پس از قرن ها به سوی من بازگشت؛
«تو پایان زیبای غم های بی شمار منی»
390
چقدر حافظه انسان نسبت به اتفاقات خوب ضعیف و برعکس درباره اتفاقات بد قوی ترینه.
تو فکر میکنی فراموش کردی تا اینکه یه شب یهویی تمام خاطرات روی سرت آوار میشن و از دردِ حسرت تا صبح به خودت میپیچی.
390
قباد: ولی من هنوز دوست دارم
شهرزاد: خواهش می کنم انقدر تجاوز نکن به حریم این کلمه ی مظلوم بی پناه.
تو عاشقی؟
تو عاشقی واقعا؟
عاشق چیزی رو با چیزی تاخت نمی زنه …
عاشق انقدر ترسو نمیشه که هنوز هایی به هویی نرسیده اینجوری آدمو تنها ول کنه بره.
390
زندگی همین است، دیگر.
شبهایی را به خاطر میآورم
که خودم، با دستهای خودم،
احساساتم را به خاک سپردم؛
و فردا صبح،
مثل همیشه،
به باقیِ کارهای روزمرهام رسیدم.
