ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

خانوم شیرین

خانوم شیرین

前往频道在 Telegram

گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم می‌خواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی

显示更多
未指定国家未指定类别
390
订阅者
-124 小时
-107 天
-3730 天
帖子存档
photo content
+1

نپرس چه شده که شانه های تو به اندازه کافی زیر بار غم های بزرگت شکسته شده اند، نمیخواهم باری بر آنها اضافه کنم، فقط در آغوشم بگیر. گاهی تقسیم درد ها و به آتش کشیدن شان در آغوش گرم یار خودش بهترین درمان است.

ولی این تکستمو جور دیگه ای دوست دارم»»

یا رب حساب نیست، نگو بندگی نکرد این بنده زنده بود، ولی زندگی نکرد

photo content
+1

آدم عاشق هیچوقت نمیتونه به معشوق خودش دروغ بگه. ـ چرا اینطوری فکر می‌کنی؟ چون چشم های ما نسبت به معشوقمون وفادار تر از زبونمون هستن، چشم ها حتی مخفیانه ترین راز های تورو از اعماق وجودت برای اون توی یک نگاه، انعکاس میدن.

توی ذهنم میچرخه تمام چیز هایی که گفت...

photo content
+1

چشم‌هایت را برایت نقاشی کنم؟ اما من انقدر نقاش ماهری نیستم که منظومه‌ی شمسی را روی بوم نگاهت بنشانم. پس بگذار قلمو را زمین بگذارم و اولین نفری باشم که منظومه شمسی را می‌بوسد.

"از کدوم پرتگاه پرت شدی که روحت شکسته است و بدنت سر پاست"
+1
"از کدوم پرتگاه پرت شدی که روحت شکسته است و بدنت سر پاست"

پیش از آمدنت، اشک‌های بسیاری ریختم. پری قصه‌های بچگی‌ام، هر قطره‌ای که می‌ریخت مروارید می‌شد؛ اما اشک‌های من نه مروارید، که تمام هستی در کالبد یک انسان شدند... و همان انسان، پس از قرن ها به سوی من بازگشت؛ «تو پایان زیبای غم های بی شمار منی»

photo content
+1

چقدر حافظه انسان نسبت به اتفاقات خوب ضعیف و برعکس درباره‌ اتفاقات بد قوی ترینه. تو فکر می‌کنی فراموش کردی تا اینکه یه شب یهویی تمام خاطرات روی سرت آوار میشن و از دردِ حسرت تا صبح به خودت میپیچی.

قباد: ولی من هنوز دوست دارم شهرزاد: خواهش می کنم انقدر تجاوز نکن به حریم این کلمه ی مظلوم بی پناه. تو عاشقی؟ تو عاشقی واقعا؟ عاشق چیزی رو با چیزی تاخت نمی زنه … عاشق انقدر ترسو نمیشه که هنوز هایی به هویی نرسیده اینجوری آدمو تنها ول کنه بره.

بعد از جدایی ها آن بی وفایی ها فردا تو می آیی...

یار دبستانی من! با من و همراه منی... پ.ن: سرای مشیرِ شیراز 🤍

اون وقت دیگه من، من نیست!

زندگی همین است، دیگر. شب‌هایی را به خاطر می‌آورم که خودم، با دست‌های خودم، احساساتم را به خاک سپردم؛ و فردا صبح، مثل همیشه، به باقیِ کارهای روزمره‌ام رسیدم.

عِشق به شکل پرواز پرندست...