خانوم شیرین
前往频道在 Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
显示更多未指定国家未指定类别
390
订阅者
-124 小时
-107 天
-3730 天
帖子存档
390
به اندازه قرن ها سکوتی سنگین میان ماست اما من در سرم هر روز با تو درباره همه چیز حرف میزنم.
390
در خلوت خویش، برای مهربان بودنم با آنهایی که عادتشان است محبت ها را با خنجر زدن به قلبت جبران کنند،
خودم را ملامت کرده ام.
اما باز هم نتوانستم که مهربان نباشم
میدانی...
وقتی به من خنجر میزدند نگران بودم که دستشان را اشتباهی نبرند...
390
و اگر جهان دیگری در کار باشد دوست دارم پس از مرگم در کالبد بیتی عاشقانه دوباره متولد شوم
بر لب عاشقان زمزمه شوم، و تا ابد عشق و لبخند بیافرینم.
390
عزیزم! نگرانی برای چه؟
من به اندازه تمام غم هایت برای هردویمان چایی ریختم و تا ابد برای شنیدن شکایت های تو از این دنیا و آدم هایش، وقت دارم.
390
و چقدر این شعر فریدون مشیری به دل میشینه:
چشمهايت را میبوسم.. میدانم هيچ كس، هيچگاه در هيچ لحظهاى از آفرينش، آنچه را كه من در گرگ و ميش نگاه تو ديدم نخواهد ديد..!
390
فکر میکنم معنی دلبستگی را فهمیدم...
وقتی به او فکر میکنم آسمانی آبی در سرم جای میگیرد و آفتاب بر تمام وجودم میتابد.
مثل گلی تنها در آن گوشه باغ، که فقط در آغوش بهار میشکفد؛ فقط در حضور او میخندم.
390
آنچه که اکنون پختگی مینامیم، دردهای عظیمی بودند که درون ما هرچند با رنج و تلخی بسیار، اما پذیرفته شدند.
