441
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
443
کاش هنگام گذر از خیابان، میهمانی، جشن،
محل کار، محل تحصیل، محل ارتباط با آدمها،
تابلویی روی پیشانیام نصب میشد که در آن نوشته شده بود:
«لطفاً با من محترمانه برخورد کنید، بنده زودرنجتر از آن هستم که توجیههای شما مبنی بر درونگرایی یا خجالتی بودن را پذیرا باشم.»
443
پایش بیفتد، همهٔ شما جوانها رفتنیاید.
شما غربیپسندها اینجا بمان نیستید، حاضرید رخت گوسفند بر تن کنید اما اینجا نمانید.
_ما را نمیدانم ناخدا، من اما رفتنی نیستم.
_تو هم میروی، گوش کن...
_شما بشنوید، جایی هم هست مگر برای رفتن؟
نمیدانم باقی جوانها میخواهند چه کنند،
نمیدانم میخواهند کجا سفر کنند و در حسرت کجا به سر میبرند... فقط این را میدانم که من وقتی از این مملکت میروم که بتوانم پاسارگاد را درون چمدانم جای دهم. وقتی میروم که الوند و دماوند، جایشان را با مونبلان و آلپ تغییر دهند. غربت آدم را میکشد ناخدا، من رفتنی نیستم.
443
نیلوفر آبی و دربار هخامنشیان 💙.
یکی از عجیبترین نکتهها هنگام بازدید از بناهای هخامنشی، نقش گل نیلوفر آبی است. تقریباً در تمام نقشونگارههایی که متعلق به دورهٔ هخامنشیان است، شما شاهد نقش کندهکاریشدهٔ نیلوفر آبی هستید. اما دلیل علاقهٔ این دودمان به نیلوفر آبی چیست؟ این گل نماد صلح، دوستی و مهربانی ایرانیان بوده،ولی راز اصلی این گل در محل رویش آن است:نیلوفر آبی در لجنزارها و مردابها رشد میکند. با وجود رویش در فضایی نامطبوع و آلوده، این گل بسیار زیبا و خوشبوست.به باور محققان، هخامنشیان با حکاکی این گل قصد داشتند پیامی به آیندگان برسانند: «که حتی در سختترین شرایط هم امیدی برای پیشرفت و شکوفایی وجود دارد.»
443
چشمهایش را به من میدوزد، تصویر کدرم
آیینهی شفاف چشمش را آلوده میکند.
شرم در برم میگیرد.
چقدر در مقابل چشمش حقیر بودم، چقدر
عاجز و ناتوان بودم. منِ رعیت پیش چشم
شاهنشاهی او، هیچ بودم. اما او بازهم مرا نگاه کرد، و من آنگاه دریافتم که اختلاف طبقاتی
در پول نبود، در چشم بود.
چشمان او داراترین شیء جهان بود...
443
شما دوستان زیادی دارید، کسانی را دارید که به شما احترام میگذارند و دوستتان دارند.
تمامی غروبها، کسی نزدتان نشسته و به همصحبتی با شما پرداخته.
شما زیر این آسمان بزرگ همیشه کسی را داشتید که تماماً با میل و علاقه حاضر باشد کنارتان وقت بگذراند و بیخیال ساعت باشد.
شما هرگز معنای تنهایی را درک نکردید؛
شما از دلگیری غروب چیزی نمیدانید، شما از تنها زمینخوردن، تنها ایستادن، تنها...
شما هیچچیز از تنهایی نمیدانید.
اصلاً هیچ میدانید تنها ایستادن بر روی پا و تنها قدم گذاشتن بر جادهای با چشمبسته چه دردی دارد؟
برای من سخن از سختی و تنهایی به میان میآورید؟
همینکه حرفهای شما بیشتر از من شنیده میشود خود گویای همهچیز است.
443
شهریار در سال ۱۳۲۶، پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، خطاب به آلبرت انیشتین، به گلایه نوشت:
انيشتین صد هزار احسنت وليكن صد هزار افسوس حريف از كشف و الهام تو دارد بمب می سازد انيشتین اژدهای جنگ جهنم كام وحشتناك خود را باز خواهد كرد چه می گويند مگر مهر و وفا محكوم اضمحلال خواهد بود مگر آه سحرخيزان سوی گردون نخواهد شد مگر يك مادر از دل وای فرزندم نخواهد گفت انيشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت نبوغ خود به كام التيام زخم انسان كن سر اين نا جوانمردان سنگين دل به راه آور نژاد و كيش و مليت يكی كن ای بزرگ استاد زمين يك پايتخت امپراتوری وجدان كن تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوی را انيشتن نامی از ايران ويران هم شنيدستی؟
443
گلِ لالهی من، اگر روزی در این شهر تاریک
تنها ماندی و بیپناهترین شدی، به یاد بیاور
در ژرفای این خاک، ریشهای برای اینکه زیبایی
تو آشکار شود، خود را تا ابد از دید
دیگر کسان پنهان ساخت.خود را در
خاکی سرد حبس کرد تا تو از گرمای
خورشید بیبهره نمانی.
رُزِ پرپرگشتهی من، در این دیارِ دلواپسی،
از یاد مبر کسی را که
جز تو تصویری از جهان ندارد.
443
زیستن در دنیایی که تاریکی تمامش را بلعیده، محتاج به ریاضتِ بیش و قلبی سخت است.
ما همه خواستیم زندگی کنیم، خرسند باشیم؛ ریاضت و سختی بیشتری کشیدیم، دردهای
بیشتری را متحمل شدیم، اما زخمهایمان
عمیقتر و زندگی از ما دورتر شد.
شاید چون نشد که قلبمان را سخت کنیم.
443
مری ادواردز واکر « زنی از تبار آزادگی»
در در روزگاری که دامنهای بلند، زنان را در خود حبس کرده بود، مری شلوار پوشید و به جنگ رفت. تنها زن جراح ارتش اتحادیه در جنگ داخلی آمریکا دستگیر و اسیر شد، اما تسلیم نشد. در ۱۸۶۵ مدال افتخار کنگره را گرفت؛ تنها زنی که این نشان را دارد. سالها بعد مدالش را لغو کردند، اما هرگز پس نداد. تا آخرین نفس، مدال بر سینهاش ماند. سرانجام در ۱۹۷۷، پس از مرگش، مدال را به او بازگرداندند. اما او خودش، پیشتر در تاریخ زنان جاودانه شده بود؛ زنی که هیچ قانونی نتوانست افتخارش را از او بگیرد.
443
گونههایت را دانههای انار در آغوش نگرفته بود، اما سفیدِ من، تو مظهر پاکی و قداستی.
تو را چه نیاز به سرخگونی؟
تو را چه نیاز به سرخاب و سفیداب، تو را چه نیاز به لپهای قرمز؟
تو پنبهای زاده شده از لطافتی، رنگ تو، رنگ پرِ کبوتر است.
تو را چه نیاز به گونهٔ عروسهلندی؟
ابرکِ من، تو پر پرواز آسمانی، تکهای از رنگ خدایی، تو را چه نیاز به این علائم انسانی؟
443
تو در آتش عشقش میسوختی و او،
آبِ آتش نیمهافروختهی دیگری میشد.
در حسد و نفرت دیگری میسوختی، بیآنکه
بدانی، اگر «دیگری» نیز نبود، بازهم او مقابل
آتشگرفتگی تو، دریا را قطرهقطره مینوشید.
443
بزرگترین معضل نویسندگی:
«مورد قبول واقع نشدن»
بخوان غریبهی عزیز، بخوان و سعی کن خود را به جای من نویسنده بگذاری. من که تمام سال را صرفِ نوشتن کردم، به خیالی، روح بخشیدم و با او گاه گریه و گاه از صمیم قلب خندیدم. من بارها کلماتم را؛ که کمی از جگرگوشه برایم نداشتند را با زهر سیاه کلماتم کشتم تا تو، در زایشگاهی که روی قبرستان کلماتم ساختم، کلماتی بالغ ببینی. لابد میخواهی بگویی از کدام کتاب حرف میزنم.. حق داری عزیزم حق داری. راستش در آخرین لحظه دست نگه داشتم. چون میترسم. بله غریبهی عزیز شاید فکر کنی مقابلت انسانی بزدل نشسته. اما اینطور نیست، به جان کلمات زنده قسم که از بزدلی نیست.. من تنها لحظهای به این فکر کردم که اگر تو این کودکانِ تازه متولد شده را دوست نداشته باشی، چه بر سر من و آن واژگان کوچک میآید. من تنها مقداری ترسیدم. ترسیدم که جملاتم خواننده و دوستدار نداشته باشد. من ترسیدم غریبهی عزیز، خیلی هم ترسیدم.
443
میان تهی هستید، پوچ و خالی.
چون صدایتان بیش از بنده شنیده میشود،
فکر میکنید بر تخت پادشاهی جهان نشستهاید.
گوش به تاییدهای چاپلوسانهٔ اطرافیانتان سپردید، اما بیایید و از من بپرسید که چگونه آدمی هستید. آنوقت برایتان میگویم چقدر احمقانه و سادهلوحانه رفتار میکنید.
گوش به من بسپارید تا برایتان بگویم که شما پادشاه جهان نیستید، شما رعیتی بیچاره در ژرفای زمیناید. زندانی در قفسی نامرئیاید، بردهای هستید که دل به اربابِ سنگدلش سپرده. میلههای زندانتان را نمیبینید و فکر میکنید که آزادید. بیایید و از من بپرسید
تا برایتان بگویم بالهایتان را بر چه قفسی اسیر کردهاند. به گوشم رساندند که گفتید زندگی بیارزش است. نه، این زندگی نیست که ارزش ندارد، این شما هستید که بر زندگی بیارزشی میورزید، این شما هستید که بیارزشاید.
تا سپیدهدم در میهمانیها به سر میبرید و سحر از تایید ملت مست و بیخبر شادمان میشوید.
به من گوش بسپارید: شما مردهاید، جسدتان را
پس از مغزتان در سیاهچالهای دفن کردهاند.
نفستان را برایم شرح میدهید؟ آن نفس مشقی ارزشی نخواهد داشت وقتی از زندگی بیبهرهاید.
443
لانهی پرنده، از درخت پیرِ کنار جاده افتاد.
سرنشینانِ مست، از رویش گذشتند.
بالِ پرنده شکست.
خونِ جوجهگنجشکها، لاستیکها را رنگین کرد.
غرولندِ رانندههای وسواسی بلند شد.
نقشِ خون، گنجشکِ مادر را به خاک نشاند.
دانهها از دهانش افتادند روی زمین
و خونش را به راهِ جاده کشاند.
یک مادر ماند، با یک خروار پر و یک پیمانه خون
که تمام جاده را سرخ کرده بود.
تقصیرِ گردنِ درختِ پیر بود یا سرنشینِ مست،
دیگر چه فرقی میکرد
وقتی جوجهگنجشکها مرده بودند.. ـ
443
آهو شکار شد، نه چون زیبا بود...
چون پیش از اینکه کشته شود، راضی به کشتنِ کلاغ نشد.آهو به پای معصومیت مرد،
که پاکی نمیرد، که امنیت کلاغ نمیرد ـ
اما کلاغ هیچوقت نفهمید.
روی تن بیجان آهو نشست و منقار منحوسش را به آن نافهی پاک کوباند.
چشم آهو را درآورد، چون خود چشم زیبا نداشت و او را سزاوار چنین ظلمی دانست.
این به انتخاب توست که آهو باشی یا کلاغ.
نمکخوردِ مردم دهی یا نمکدانشان بشکنی.
443
شمعهایمان تمام شده...
_پس تو نور محفل باش.
_من؟
_در خودت نور نمیبینی، ملوان؟
_من جز شئ تاریکی هیچ نیستم.
_پس در تاریکی اقیانوس بمان و
دیگر سوی ساحل نیا.
_اما... اینطور که غرق میشوم، ناخدا.
_اگر تو را با پایبسته در دریا بیندازم، با دستهایت زنجیر را باز میکنی؟
_معلوم است که باز میکنم، وگرنه میمیرم.
_به این میگویند نور، بچه. انسان با فانوس به دنیا نمیآید، اما از نور عاری نیست. این تمنا برای زیستن، نور نامیده میشود. پس زینپس از نور خویشتنت بیبهره مباش، ملوان.
443
تو اگر ماه نبودی، چه بودی؟
نقل چشمت را خواستم بازگو کنم، اما وقتی نوبت به تشبیه رسید، هرچه گشتم هیچچیز نبود که تو را آنطور که شایستهات هست تحسین و وصف کند.
هیچچیز نبود که تو را، تو یار مهروی بیهمتا را وصف کند... تو ماه بودی، زیبای من، ماه بودی.
