بوفِ شور
رفتن به کانال در Telegram
425
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
426
گونههایت را دانههای انار در آغوش نگرفته بود، اما سفیدِ من، تو مظهر پاکی و قداستی.
تو را چه نیاز به سرخگونی؟
تو را چه نیاز به سرخاب و سفیداب، تو را چه نیاز به لپهای قرمز؟
تو پنبهای زاده شده از لطافتی، رنگ تو، رنگ پرِ کبوتر است.
تو را چه نیاز به گونهٔ عروسهلندی؟
ابرکِ من، تو پر پرواز آسمانی، تکهای از رنگ خدایی، تو را چه نیاز به این علائم انسانی؟
426
تو در آتش عشقش میسوختی و او،
آبِ آتش نیمهافروختهی دیگری میشد.
در حسد و نفرت دیگری میسوختی، بیآنکه
بدانی، اگر «دیگری» نیز نبود، بازهم او مقابل
آتشگرفتگی تو، دریا را قطرهقطره مینوشید.
426
بزرگترین معضل نویسندگی:
«مورد قبول واقع نشدن»
بخوان غریبهی عزیز، بخوان و سعی کن خود را به جای من نویسنده بگذاری. من که تمام سال را صرفِ نوشتن کردم، به خیالی، روح بخشیدم و با او گاه گریه و گاه از صمیم قلب خندیدم. من بارها کلماتم را؛ که کمی از جگرگوشه برایم نداشتند را با زهر سیاه کلماتم کشتم تا تو، در زایشگاهی که روی قبرستان کلماتم ساختم، کلماتی بالغ ببینی. لابد میخواهی بگویی از کدام کتاب حرف میزنم.. حق داری عزیزم حق داری. راستش در آخرین لحظه دست نگه داشتم. چون میترسم. بله غریبهی عزیز شاید فکر کنی مقابلت انسانی بزدل نشسته. اما اینطور نیست، به جان کلمات زنده قسم که از بزدلی نیست.. من تنها لحظهای به این فکر کردم که اگر تو این کودکانِ تازه متولد شده را دوست نداشته باشی، چه بر سر من و آن واژگان کوچک میآید. من تنها مقداری ترسیدم. ترسیدم که جملاتم خواننده و دوستدار نداشته باشد. من ترسیدم غریبهی عزیز، خیلی هم ترسیدم.
426
میان تهی هستید، پوچ و خالی.
چون صدایتان بیش از بنده شنیده میشود،
فکر میکنید بر تخت پادشاهی جهان نشستهاید.
گوش به تاییدهای چاپلوسانهٔ اطرافیانتان سپردید، اما بیایید و از من بپرسید که چگونه آدمی هستید. آنوقت برایتان میگویم چقدر احمقانه و سادهلوحانه رفتار میکنید.
گوش به من بسپارید تا برایتان بگویم که شما پادشاه جهان نیستید، شما رعیتی بیچاره در ژرفای زمیناید. زندانی در قفسی نامرئیاید، بردهای هستید که دل به اربابِ سنگدلش سپرده. میلههای زندانتان را نمیبینید و فکر میکنید که آزادید. بیایید و از من بپرسید
تا برایتان بگویم بالهایتان را بر چه قفسی اسیر کردهاند. به گوشم رساندند که گفتید زندگی بیارزش است. نه، این زندگی نیست که ارزش ندارد، این شما هستید که بر زندگی بیارزشی میورزید، این شما هستید که بیارزشاید.
تا سپیدهدم در میهمانیها به سر میبرید و سحر از تایید ملت مست و بیخبر شادمان میشوید.
به من گوش بسپارید: شما مردهاید، جسدتان را
پس از مغزتان در سیاهچالهای دفن کردهاند.
نفستان را برایم شرح میدهید؟ آن نفس مشقی ارزشی نخواهد داشت وقتی از زندگی بیبهرهاید.
426
لانهی پرنده، از درخت پیرِ کنار جاده افتاد.
سرنشینانِ مست، از رویش گذشتند.
بالِ پرنده شکست.
خونِ جوجهگنجشکها، لاستیکها را رنگین کرد.
غرولندِ رانندههای وسواسی بلند شد.
نقشِ خون، گنجشکِ مادر را به خاک نشاند.
دانهها از دهانش افتادند روی زمین
و خونش را به راهِ جاده کشاند.
یک مادر ماند، با یک خروار پر و یک پیمانه خون
که تمام جاده را سرخ کرده بود.
تقصیرِ گردنِ درختِ پیر بود یا سرنشینِ مست،
دیگر چه فرقی میکرد
وقتی جوجهگنجشکها مرده بودند.. ـ
426
آهو شکار شد، نه چون زیبا بود...
چون پیش از اینکه کشته شود، راضی به کشتنِ کلاغ نشد.آهو به پای معصومیت مرد،
که پاکی نمیرد، که امنیت کلاغ نمیرد ـ
اما کلاغ هیچوقت نفهمید.
روی تن بیجان آهو نشست و منقار منحوسش را به آن نافهی پاک کوباند.
چشم آهو را درآورد، چون خود چشم زیبا نداشت و او را سزاوار چنین ظلمی دانست.
این به انتخاب توست که آهو باشی یا کلاغ.
نمکخوردِ مردم دهی یا نمکدانشان بشکنی.
426
شمعهایمان تمام شده...
_پس تو نور محفل باش.
_من؟
_در خودت نور نمیبینی، ملوان؟
_من جز شئ تاریکی هیچ نیستم.
_پس در تاریکی اقیانوس بمان و
دیگر سوی ساحل نیا.
_اما... اینطور که غرق میشوم، ناخدا.
_اگر تو را با پایبسته در دریا بیندازم، با دستهایت زنجیر را باز میکنی؟
_معلوم است که باز میکنم، وگرنه میمیرم.
_به این میگویند نور، بچه. انسان با فانوس به دنیا نمیآید، اما از نور عاری نیست. این تمنا برای زیستن، نور نامیده میشود. پس زینپس از نور خویشتنت بیبهره مباش، ملوان.
426
تو اگر ماه نبودی، چه بودی؟
نقل چشمت را خواستم بازگو کنم، اما وقتی نوبت به تشبیه رسید، هرچه گشتم هیچچیز نبود که تو را آنطور که شایستهات هست تحسین و وصف کند.
هیچچیز نبود که تو را، تو یار مهروی بیهمتا را وصف کند... تو ماه بودی، زیبای من، ماه بودی.
426
نامههایم را برای تو مینویسم؛ برای تو که خاکستریترین خیالِ این ماتمزدهای.
تویی که جان به دستانت سپردم تا دیگر منی نباشد و از من تنها روحی باقی بماند که بخشی از وجود تو محسوب گردد. جان از کفم برود برای تویی که، زمستانِ بیبرف و سردِ دیگران را سزاوارتر از بارانِ عشقِ من میدانی. صدایم را میشنوی، عزیزم؟ این گلهها را به پای تو نوشتم؛ تو که نه فهمیدی و نه تلاشی برایِ فهمیدنِ «ما»ای که در خیالم، از تو و مفردترین شخص درون آیینه ساخته بودم، کردی. تو مرا بیچاره کردی، عزیزکم! گفتم که جان گرویت دارم؛ رفتی در پیِ عشقِ حقیقی، عطش و عشقام را دروغ خواندی و جان از من گرفتی. از منِ حقیقی، از قلبی که پیالهٔ احساس بود... پیاله و پیمانهٔ عمرم را شکستی و من دیدهٔ نگرانام را بر دستِ به خونآلودهشدهات دوختم. اگرچه من بسیار احمق بودم، اما پیچکِ بیرحمیِ تو نیز خیلی تند به دورِ قلبت تنیده شده بود.
426
426
چیزی که مرا نگران کرد، نه رنگپریدهات بود و نه کتری سررفته و نه چای سردشدهات،
چیزی که مرا نگران کرد چشمانت بود؛
چشمهایی که حال بیش از همیشه زلال بودند.
آنها چشم نبودند، دو گوی زلال،
دو آیینه از اندوه بودند.
426
شعر نبودی که چندبار بخوانمت و باری از حفظ،
بیتبهبیتت را بخوانم.
شمع نبودی که پر بگشایم و آنقدر دورت بگردم که پرهایم بسوزد و تن سوختهام کنارت بیفتد.
سرو نبودی که زیر سایهات بنشینم و خبری از
نگرانی برای شکستنت نباشد.
تو بید مجنون بودی عزیزِکم، سبز بر زمین فرود میآمدی و برگهایت چون قطرات اشک، گونهی خاک را تر میکرد.
نه گذاشتی کسی به پایت بسوزد، نه گذاشتی کسی به پایت بیفتد...تمام وجودت میسوخت اما، به روی خودت نمیآوردی.. شاید هم تو سروناز بودی!
426
من عاشقانه داستان هایی را میپرستم که در ان
زنان را کسی نجات نمیدهد جز... خودشان!
عاشق روایتهایی هستم که در آن، زن تنها به دست خودش رهایی مییابد. اگر ایران به شمایل یک داستان درمیآمد، راوی آن دخترانش میشدند؛ دخترانی که رخت رزم نداشتند، اما چنان جنگیدند که جنگجویان اساطیری نیز در برابرشان زانو زدند. اگر ایران به شمایل یک انسان درمیآمد، ترکیبی میشد از چشمی به زلالی چشمانِ مریم، گیسویی به پیچوتاب گیسوی فروغ، قلبی به وسعت مهر سیمین، ارادهای به قدرت انگیزهی الهام و بالی به امتداد پرواز انوشه.
426
ای غربی عزیز، که شهرتت در گیسوان طلایی
و پوست رنگپریده و چشمان آبی زبانزد است،
به من بگو که زندگی بیدرد چگونه میگذرد؟
ای غربی غریبه، درون چشمان زلال و قهوهایرنگِ شرقیام بنگر و طرههای گندمزارت را در آن مرتب کن...اما از من نخواه که گیسوی سیاه و سپیدم را در اقیانوس چشم بیغَمِ تو شانه زنم.
ای غربی عزیز، تو که هیچچیز از منِ شرقی نمیدانی،
از رقص با نوای گلولهها، از سپیدی شقیقهها...
میان میهمانیها و مجالس شادمانیتان،
اگر وقتی برایت ماند، برایم بنویس
که شاعران شما از چه در کاغذ غزل میسرایند؟
شاعران بیدردتان از چه مینویسند؟ از عشق؟
عشق که برای شما جز وصال چیزی ندارد.
فراق برای منِ شرقیست؛ وصال که چیزی برای سراییدن ندارد.
ای دوستِ آن سوی آبی، برایم بنویس زندگی کردن چگونه است...چرا که اینجا در شرق این کرهی خاکی، خبری از زندگی نیست.
426
جهان دیگری نیز وجود دارد،
روح من در شمایل شمعی نیمهافروخته
جان خواهد گرفت و بار دیگر برای تو بیگلایه خواهد سوخت.
جهان دیگری نیز وجود دارد، اما گل سرخ من،
تو در آن جهان نیز پروانهٔ من نخواهی بود.
من تو را هرگز نمیسوزانم، اما
درد من اینجاست که تو هم هرگز داوطلب سوختن به پای من نمیشوی.
