ch
Feedback
بوفِ شور

بوفِ شور

前往频道在 Telegram

نوشته های کاذب هدایت @vangogh_buf_bot

显示更多
未指定国家未指定类别
443
订阅者
+1924 小时
+197 天
+1930 天
帖子存档
نمی‌دانم میانِ آشفتگی‌های زمانه‌ام چه می‌کردم، جایگاه خود را نمی‌دانستم، انگار آشفته‌تر از این زمانه من بودم. پریشانیِ گیسو را شانه‌ای درمان است، چه کنیم با دلمان جز چاره‌ی گذر زمان؟ انگار جهان رختِ دل‌آشوبی و هراس و آزرده‌خاطری دوخته بود و تنِ رهگذران کرده بود. جنگل‌ها می‌سوختند، هوا پاییزی نبود، نارنگی‌ها نارنجی نبودند و باران نمی‌بارید و نمی‌بارید و نمی‌بارید. نمی‌دانم بندبند جملاتم را مرتب می‌نویسم؛ اینجا چیزی مرتب نیست، همه آشفته‌اند، از درختان تا آدمیزاد و از آدمیزاد تا جملات.

برای او همیشه، میان نوشته‌هایم، در آغوشم، در کنارم، در آسمان روحم، و در صفحات کتاب‌هایم جا داشتم. او همیشه، همه‌جا و در لحظه، خانه‌ای سبز در شهر قلبم داشت، خانه‌ای که با رهن نگاهش به او اجاره می‌دادم.

آکیرا و قتل عامِ درختان جمله های زیبا و تاثیر گذار اما، به راستی نمی‌شود با این کتابها کنار امد ‌. غافل از ارزش نویسندگی و جم
آکیرا و قتل عامِ درختان جمله های زیبا و تاثیر گذار اما، به راستی نمی‌شود با این کتابها کنار امد ‌.
غافل از ارزش نویسندگی و جملات نیستم اما ، برای یک صفحه ، یک پاراگراف زیادی کم است . کتابهایی چون لیاقتم خداحافظی بهتری بود و سیصد و شصت و پنج روز بدون تو و سین زدی اما جوابم را ندادی را با دقت خواندم اما همچنان بر این عقیده به سر میبرم که یک جمله برای یک صفحه ی سفید کامل ساخته نشده . کتاب میخوانیم که فرهنگی و فرهیخته شویم ، فرهیختگی هم بی فکر بر اینده معنایی ندارد. گاهی انتقاد بر متن و نوع نوشتار نیست بر این است که به هنگام نوشتنتان بر این فکر باشید برای ساخت هر برگه ای که زیر دست دارید درختی جان داده ‌.زمینِ ما امروز لبریز از الودگی ست و سرسبزی ها رو به نابودی اند پس خانم یا اقای نویسنده به هنگام نوشتن اندیشه ی ان درخت بیچاره و بی زبان را در سر داشته باش .

آفتابِ من؛ چرا احوالت غروب گشته است؟ امروز هم مانند تمامِ روزها، فقط کمی سردتر است. دلتنگِ خورشیدی؟ خورشید دید به تنهایی روشناییِ این شهرِ خموش و تاریک نمی‌شود. رفت رنگین‌کمان را بیاورد که بر نقش سفیدِ برفی و خیسِ زمین رنگ بزند. سردیِ هوا که هراسی ندارد، بترس از روزهایی که خورشید می‌تابد، شکوفه‌ها شکفته می‌شوند و دل، بی‌خبر از حال و احوالِ زمین، از خورشید روی می‌گرداند و انبوهِ برف‌هایش قصد رفتن نمی‌کنند. سردی هوا که هراسی ندارد، از سردی دل‌ها بترس. از شوق و ذوق بربادرفتهٔ کودکی که درون آینه حبس شده، بترس. سردی که هراسی ندارد جانم. قطرات باران قلبت را لمس می‌کند. چه از این بهتر که بذرِ مهرت جان بگیرد و با طراوت همچون سرو سر به فلک بکشد.

بتهوون که در اواخر عمرش که کاملاً ناشنوا بود، یک بار قطعه‌ای را برای مهمانانش نواخت. وقتی تمام کرد، همه به شدت تشویقش کردند،
بتهوون که در اواخر عمرش که کاملاً ناشنوا بود، یک بار قطعه‌ای را برای مهمانانش نواخت.
وقتی تمام کرد، همه به شدت تشویقش کردند، اما او نمی‌شنید و با ناراحتی پرسید: «چرا کسی دست نمی‌زند؟ مگر قطعه بد بود؟» تا اینکه یکی نزدیکش شد و اشاره کرد که همه در حال تشویقند. آنوقت بود که بتهوون با خوشحالی گریه کرد.

ناخدا به عکس درون گردنبندش نگاه می‌کرد، طوری که انگار دارد به معبودش می‌نگرد و هرگز قرار نیست از دیدن آن تصویر، سیر شود. _نمی‌دانستم شما هم لاکت دارید، ناخدا. بی‌آنکه از تصویر چشم بردارد، گویی که در جهان دیگری بزیستد، می‌گوید: «این گردنبند چه فایده‌ای دارد؟ کاش خودش را اینجا کنارم داشتم. کاش او؛ شال سرخی می‌شد تا همیشه به گردنم بیاویزمش، کاش نقلی می‌شد تا درون جیب‌هایم جای بگیرد، کاش چشم‌بندی می‌شد تا آن را همیشه به روی چشمم نگه دارم، کاش اشک بود و هر دم به دیدار چشم من می‌شتافت. +این‌ها را که می‌گویم فکر نکنی حال برای من هیچ نیست... نه... او اسکله‌ی من است. از دل طوفان‌های عظیم می‌گذرم، تنها به این امید که کشتی‌ام در ساحل نگاهش لنگر بگیرد. او اسکله‌ی من است، ملوان، اسکله‌ی من.»

در نامه‌اش نوشت: تو هرگز مرا دوست نداشتی. پیراهن آردی‌ام را تکاندم و دست‌هایم را از کاغذ دور نگه داشتم تا نامه‌اش را کثیف نکنم. پنج کلمه بود، اما خستگی پنج ساعت کوکی و رول دارچینی پختن را در تنم نگه داشت. گله‌ای از تو نیست عزیزم؛ باید از کوکی‌هایم گله کنم که نتوانستند ساعت‌ها عشقی که به پایشان گذاشتم را به پای تو بریزند.

ویکتور هوگو بعد از نوشتن کتاب «بینوایان» برای چاپش نامه‌ای به ناشر فرستاد که فقط یک علامت «؟» داشت. ناشر هم بدون هیچ کلمه‌ای
ویکتور هوگو بعد از نوشتن کتاب «بینوایان» برای چاپش نامه‌ای به ناشر فرستاد که
فقط یک علامت «؟» داشت. ناشر هم بدون هیچ کلمه‌ای با «!» جواب داد. هوگو فهمید که کتابش فوق‌العاده بوده و فروش خیلی خوبی دارد!

آدمی نیستم که بخوام جامعه رو نقد کنم، علایق مردم رو، مکتبی که ازش پیروی می‌کنن. اعتقادم اینه آدما می‌تونن هرکاری که دوست دارن و خوشحالشون می‌کنه رو انجام بدن. ولی آیا واقعاً اینکه صرفاً چشمشون به کارهای مردم باشه که براساس اون علایقشون رو تنظیم کنن، خوشحالشون می‌کنه؟ بیاین خودمون باشیم🤝.

_از احوالت بگو. _آزرده‌ام. رنجیده، خسته. _چه چیزی آزارت می‌دهد؟ _دیدن آدم‌ها. فهمیدن اینکه دیگر رنگی نیست، همه‌چیز یک شکل است، یک رنگ است. چهره‌های یک شکل، لباس‌های یک رنگ، علایق یک‌پارچه. دیدن یک مشت آدم که تمامشان به یک نتیجه رسیدند، یک نوع کتاب می‌خوانند، یک رنگ لباس می‌پوشند، یک آهنگ را گوش می‌کنند، یک جور آرایش می‌کنند... آزارم می‌دهد. دوست داشتم بروم. جایی که آبی و سبز و زرد و قرمز هم باشد، قهوه‌ای و کرمی، گلی غیر از لیلیوم، آهنگی که فانک نباشد، فاخر نباشد، مبتذل نباشد، فقط... مورد علاقه‌ی من باشد، نه صرفاً آن چیزی که مردم گوش می‌دهند.

باور کنید من هم نمی‌خواستم، میان جدل‌ها جای دفاع از خویش سکوت کنم. من هم نمی‌خواستم در بند دنیایی مجازی باشم. نمی‌خواستم زندگانی را این‌چنین بی‌هدف دنبال کنم و نمی‌خواستم جای فتح جهان، در اتاق نمور خویش از خوابی به خواب دیگر سفر کنم.باور کنید من هم رویایی داشتم. جای سرزنش، کاش یک نفر از شما می‌پرسید: «چه بر سر رویایت آمد؟»...

می‌گویند یک روز سهراب سپهری نشسته بود و نقاشی می‌کشید، یک گنجشک آمد روی دستش نشست. سهراب تکان نخورد و نقاشی را یک‌دست تمام کر
می‌گویند یک روز سهراب سپهری نشسته بود و نقاشی می‌کشید، یک گنجشک آمد روی دستش نشست.
سهراب تکان نخورد و نقاشی را یک‌دست تمام کرد تا گنجشک نترسد و برود. بعدها گفت: «آن گنجشک به من فهماند که لطافت یعنی همین، بودن در کنار دیگری بدون ترساندنش.»

نوشته‌های من پاک شد. لابد می‌خواهید بگویید به جهنم. بله، برای شما ارزشی نخواهد داشت، اما برای من خیلی ارزشمند بود. کلماتی که با یک کلیک از بین رفت، شش فصل یک کتاب بود. کتابی که من ساخته بودم، من نوشته بودم. گفتند چرا دوباره نمی‌نویسی. نمی‌دانم آن‌ها چه درکی از نوشتن داشتند. نمی‌دانم چرا آن‌ها ما نویسندگان را با یک ماشین چاپ اشتباه می‌گیرند. نمی‌دانم چرا اگر یک آشپز کیکش از دستش بر زمین بیفتد، برجی که مهندسی طراحی‌اش کرده ریزش کند، بوم نقاشی بر زمین بیفتد و رنگ‌هایش در هم آمیخته شود، برای این مردمان قابل درک و موجب برانگیخته شدن احساساتشان است، اما ما، ما قشر بیچاره که با ماشین چاپ، دستگاه کپی‌برداری اشتباه گرفته می‌شویم، برای آن‌ها غیرقابل درکیم. اگر یکبار شعری را گفتی، دوباره هم می‌توانی بگویی؟ نه، نمی‌شود دوست عزیز، نمی‌شود آن شعر را، آن نوشته را دوباره نوشت. همیشه نمی‌شود. شعر و نوشته از احساس آدمیزاد می‌آید، احساسی که آن زمان داشتم با حال یکسان نیست که نوشته‌ام یکسان درآید. گاهی کلمات در فکر فرسودهٔ ما، یخ می‌زند. شاید می‌توانستی آفتاب شوی، اگر آن زبان تندت را به کام می‌گرفتی.

_این پاییز دیگر باید باران ببارد. _پاییز گذشته هم همین را گفتی، ابر روی قهر گردانده رفیق، دل به چی خوش کرده‌ای؟ _می‌بارد، این بار دیگر می‌بارد. چه بغض‌ها که انتظار باران می‌کشند تا میان قطرات اشک ابرها، اشک خود را هم پنهان کنند. _اگر فکرهایت تو را نکشت یک روز، خوش‌خیالی‌ات تو را خواهد کشت. _این بار می‌بارد.سپس رویش را به پنجره کرد، ابر را نگاه کرد. کدام یک لبریزتر بودند؟ بغض کدام زودتر می‌شکست؟

روایت است که انوشیروان دادگر بهاری یک روز از کاخ بیرون آمد، بوی بهار آمد. رو به وزیرش کرد و گفت: «امروز هیچ دادخواهی نیامده؟»
روایت است که انوشیروان دادگر بهاری یک روز از
کاخ بیرون آمد، بوی بهار آمد. رو به وزیرش کرد و گفت: «امروز هیچ دادخواهی نیامده؟» وزیر گفت: «نه، سرورم.»
انوشیروان گفت: «پس امروز عید ماست، چون دلی آزرده نیست.» و دستور داد سفره‌ای در باغ بچینند و با مردم عادی نهار بخورد.

A blue lotus for you—for keeping your head above water, even in the storm..✨

به پای این نوشته، پاسخ نمی‌نویسم اشک می‌ریزم. ممنونم که خوندی، ممنونم که نوشتی و ممنونم که انقدر فوق‌العاده‌ای.

Repost from N/a
_می‌دانم ناخدا… می‌دانم که خاک، آدم را صدا می‌زند. می‌دانم هیچ کوهی را نمی‌شود در چمدان گذاشت و هیچ خیابانی را نمی‌شود با خود به آن‌سوی دنیا برد. اما گاهی ماندن، وفاداری نیست؛ گاهی محکوم کردنِ خودت است به تماشای فروریختن چیزی که دوستش داری.خانواده، دوستانت،ایرانت، مالت،رفتارت، در آخر هم خودت. من هم دماوند را دوست دارم، بوی بارانِ این خاک را، کوچه‌هایی را که خاطره‌ام در آن‌ها جا مانده. اما دوست داشتن کافی نیست ناخدا. آدم نمی‌تواند تمام عمرش را با عشق به یک سرزمین، در رنجی که هر روز بزرگ‌تر می‌شود دفن کند. می‌گویی غربت آدم را می‌کشد؛ راست می‌گویی. اما بعضی جاها ماندن هم آدم را، آرام و بی‌صدا، هر روز کمی بیشتر می‌کشد. من نمی‌روم چون دماوند را فراموش کرده‌ام. نمی‌روم چون پاسارگاد برایم کوچک شده. می‌روم شاید پیش از آن‌که اینجا تمامِ چیزی را که از من مانده بگیرد. و اگر روزی رفتم، بدان ناخدا… من وطنم را در چمدان نمی‌گذارم. وطن، جایی میان قلب آدم می‌ماند؛ حتی وقتی خودش دیگر جایی برای ماندنِ آدم باقی نگذاشته باشد.

یه‌بار هم که شده از زبونِ اونی که ماه رو فروخت و شمع خرید بشنوید ـ

گفتند ماه را نفروش و شمع نخر. من ماه را به پای شمعم فروختم، گردش چرخ زدم و بال گشودم... شعله‌اش بال‌هایم را سوزاند. آسمان گفت: دیوانه، چه دادی و چه گرفتی؟ سوختم اما، به پای شمعی سوختم که تکه‌تکه‌ی جانش آب شد کنار تن سوخته‌ی پروانه‌ای که من باشم.