ru
Feedback
بوفِ شور

بوفِ شور

Открыть в Telegram

نوشته های کاذب هدایت @vangogh_buf_bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
425
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
می‌گویند یک روز سهراب سپهری نشسته بود و نقاشی می‌کشید، یک گنجشک آمد روی دستش نشست. سهراب تکان نخورد و نقاشی را یک‌دست تمام کر
می‌گویند یک روز سهراب سپهری نشسته بود و نقاشی می‌کشید، یک گنجشک آمد روی دستش نشست.
سهراب تکان نخورد و نقاشی را یک‌دست تمام کرد تا گنجشک نترسد و برود. بعدها گفت: «آن گنجشک به من فهماند که لطافت یعنی همین، بودن در کنار دیگری بدون ترساندنش.»

نوشته‌های من پاک شد. لابد می‌خواهید بگویید به جهنم. بله، برای شما ارزشی نخواهد داشت، اما برای من خیلی ارزشمند بود. کلماتی که با یک کلیک از بین رفت، شش فصل یک کتاب بود. کتابی که من ساخته بودم، من نوشته بودم. گفتند چرا دوباره نمی‌نویسی. نمی‌دانم آن‌ها چه درکی از نوشتن داشتند. نمی‌دانم چرا آن‌ها ما نویسندگان را با یک ماشین چاپ اشتباه می‌گیرند. نمی‌دانم چرا اگر یک آشپز کیکش از دستش بر زمین بیفتد، برجی که مهندسی طراحی‌اش کرده ریزش کند، بوم نقاشی بر زمین بیفتد و رنگ‌هایش در هم آمیخته شود، برای این مردمان قابل درک و موجب برانگیخته شدن احساساتشان است، اما ما، ما قشر بیچاره که با ماشین چاپ، دستگاه کپی‌برداری اشتباه گرفته می‌شویم، برای آن‌ها غیرقابل درکیم. اگر یکبار شعری را گفتی، دوباره هم می‌توانی بگویی؟ نه، نمی‌شود دوست عزیز، نمی‌شود آن شعر را، آن نوشته را دوباره نوشت. همیشه نمی‌شود. شعر و نوشته از احساس آدمیزاد می‌آید، احساسی که آن زمان داشتم با حال یکسان نیست که نوشته‌ام یکسان درآید. گاهی کلمات در فکر فرسودهٔ ما، یخ می‌زند. شاید می‌توانستی آفتاب شوی، اگر آن زبان تندت را به کام می‌گرفتی.

_این پاییز دیگر باید باران ببارد. _پاییز گذشته هم همین را گفتی، ابر روی قهر گردانده رفیق، دل به چی خوش کرده‌ای؟ _می‌بارد، این بار دیگر می‌بارد. چه بغض‌ها که انتظار باران می‌کشند تا میان قطرات اشک ابرها، اشک خود را هم پنهان کنند. _اگر فکرهایت تو را نکشت یک روز، خوش‌خیالی‌ات تو را خواهد کشت. _این بار می‌بارد.سپس رویش را به پنجره کرد، ابر را نگاه کرد. کدام یک لبریزتر بودند؟ بغض کدام زودتر می‌شکست؟

روایت است که انوشیروان دادگر بهاری یک روز از کاخ بیرون آمد، بوی بهار آمد. رو به وزیرش کرد و گفت: «امروز هیچ دادخواهی نیامده؟»
روایت است که انوشیروان دادگر بهاری یک روز از
کاخ بیرون آمد، بوی بهار آمد. رو به وزیرش کرد و گفت: «امروز هیچ دادخواهی نیامده؟» وزیر گفت: «نه، سرورم.»
انوشیروان گفت: «پس امروز عید ماست، چون دلی آزرده نیست.» و دستور داد سفره‌ای در باغ بچینند و با مردم عادی نهار بخورد.

A blue lotus for you—for keeping your head above water, even in the storm..✨

به پای این نوشته، پاسخ نمی‌نویسم اشک می‌ریزم. ممنونم که خوندی، ممنونم که نوشتی و ممنونم که انقدر فوق‌العاده‌ای.

Repost from N/a
_می‌دانم ناخدا… می‌دانم که خاک، آدم را صدا می‌زند. می‌دانم هیچ کوهی را نمی‌شود در چمدان گذاشت و هیچ خیابانی را نمی‌شود با خود به آن‌سوی دنیا برد. اما گاهی ماندن، وفاداری نیست؛ گاهی محکوم کردنِ خودت است به تماشای فروریختن چیزی که دوستش داری.خانواده، دوستانت،ایرانت، مالت،رفتارت، در آخر هم خودت. من هم دماوند را دوست دارم، بوی بارانِ این خاک را، کوچه‌هایی را که خاطره‌ام در آن‌ها جا مانده. اما دوست داشتن کافی نیست ناخدا. آدم نمی‌تواند تمام عمرش را با عشق به یک سرزمین، در رنجی که هر روز بزرگ‌تر می‌شود دفن کند. می‌گویی غربت آدم را می‌کشد؛ راست می‌گویی. اما بعضی جاها ماندن هم آدم را، آرام و بی‌صدا، هر روز کمی بیشتر می‌کشد. من نمی‌روم چون دماوند را فراموش کرده‌ام. نمی‌روم چون پاسارگاد برایم کوچک شده. می‌روم شاید پیش از آن‌که اینجا تمامِ چیزی را که از من مانده بگیرد. و اگر روزی رفتم، بدان ناخدا… من وطنم را در چمدان نمی‌گذارم. وطن، جایی میان قلب آدم می‌ماند؛ حتی وقتی خودش دیگر جایی برای ماندنِ آدم باقی نگذاشته باشد.

یه‌بار هم که شده از زبونِ اونی که ماه رو فروخت و شمع خرید بشنوید ـ

گفتند ماه را نفروش و شمع نخر. من ماه را به پای شمعم فروختم، گردش چرخ زدم و بال گشودم... شعله‌اش بال‌هایم را سوزاند. آسمان گفت: دیوانه، چه دادی و چه گرفتی؟ سوختم اما، به پای شمعی سوختم که تکه‌تکه‌ی جانش آب شد کنار تن سوخته‌ی پروانه‌ای که من باشم.

کاش هنگام گذر از خیابان، میهمانی، جشن، محل کار، محل تحصیل، محل ارتباط با آدم‌ها، تابلویی روی پیشانی‌ام نصب می‌شد که در آن نوشته شده بود: «لطفاً با من محترمانه برخورد کنید، بنده زودرنج‌تر از آن هستم که توجیه‌های شما مبنی بر درون‌گرایی یا خجالتی بودن را پذیرا باشم.»

سیزده بدر؛ در حیاط خونه‌ی مهستی 1363
سیزده بدر؛ در حیاط خونه‌ی مهستی
1363

پایش بیفتد، همهٔ شما جوان‌ها رفتنی‌اید. شما غربی‌پسندها اینجا بمان نیستید، حاضرید رخت گوسفند بر تن کنید اما اینجا نمانید. _ما را نمی‌دانم ناخدا، من اما رفتنی نیستم. _تو هم می‌روی، گوش کن... _شما بشنوید، جایی هم هست مگر برای رفتن؟ نمی‌دانم باقی جوان‌ها می‌خواهند چه کنند، نمی‌دانم می‌خواهند کجا سفر کنند و در حسرت کجا به سر می‌برند... فقط این را می‌دانم که من وقتی از این مملکت می‌روم که بتوانم پاسارگاد را درون چمدانم جای دهم. وقتی می‌روم که الوند و دماوند، جایشان را با مون‌بلان و آلپ تغییر دهند. غربت آدم را می‌کشد ناخدا، من رفتنی نیستم.

نیلوفر آبی و دربار هخامنشیان 💙. یکی از عجیب‌ترین نکته‌ها هنگام بازدید از بناهای هخامنشی، نقش گل نیلوفر آبی است. تقریباً در ت
نیلوفر آبی و دربار هخامنشیان 💙.
یکی از عجیب‌ترین نکته‌ها هنگام بازدید از بناهای هخامنشی، نقش گل نیلوفر آبی است. تقریباً در تمام نقش‌ونگاره‌هایی که متعلق به دورهٔ هخامنشیان است، شما شاهد نقش کنده‌کاری‌شدهٔ نیلوفر آبی هستید. اما دلیل علاقهٔ این دودمان به نیلوفر آبی چیست؟ این گل نماد صلح، دوستی و مهربانی ایرانیان بوده،ولی راز اصلی این گل در محل رویش آن است:نیلوفر آبی در لجن‌زارها و مرداب‌ها رشد می‌کند. با وجود رویش در فضایی نامطبوع و آلوده، این گل بسیار زیبا و خوشبوست.
به باور محققان، هخامنشیان با حکاکی این گل قصد داشتند پیامی به آیندگان برسانند: «که حتی در سخت‌ترین شرایط هم امیدی برای پیشرفت و شکوفایی وجود دارد.»

چشم‌هایش را به من می‌دوزد، تصویر کدرم آیینه‌ی شفاف چشمش را آلوده می‌کند. شرم در برم می‌گیرد. چقدر در مقابل چشمش حقیر بودم، چقدر عاجز و ناتوان بودم. منِ رعیت پیش چشم شاهنشاهی او، هیچ بودم. اما او بازهم مرا نگاه کرد، و من آن‌گاه دریافتم که اختلاف طبقاتی در پول نبود، در چشم بود. چشمان او داراترین شیء جهان بود...

شما دوستان زیادی دارید، کسانی را دارید که به شما احترام می‌گذارند و دوستتان دارند. تمامی غروب‌ها، کسی نزدتان نشسته و به هم‌صحبتی با شما پرداخته. شما زیر این آسمان بزرگ همیشه کسی را داشتید که تماماً با میل و علاقه حاضر باشد کنارتان وقت بگذراند و بی‌خیال ساعت باشد. شما هرگز معنای تنهایی را درک نکردید؛ شما از دلگیری غروب چیزی نمی‌دانید، شما از تنها زمین‌خوردن، تنها ایستادن، تنها... شما هیچ‌چیز از تنهایی نمی‌دانید. اصلاً هیچ می‌دانید تنها ایستادن بر روی پا و تنها قدم گذاشتن بر جاده‌ای با چشم‌بسته چه دردی دارد؟ برای من سخن از سختی و تنهایی به میان می‌آورید؟ همین‌که حرف‌های شما بیشتر از من شنیده می‌شود خود گویای همه‌چیز است.

شهریار در سال ۱۳۲۶، پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، خطاب به آلبرت انیشتین، به گلایه نوشت: انيشتین صد هزار احسنت وليكن
شهریار در سال ۱۳۲۶، پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، خطاب به آلبرت انیشتین، به گلایه نوشت:
انيشتین صد هزار احسنت وليكن صد هزار افسوس حريف از كشف و الهام تو دارد بمب می سازد انيشتین اژدهای جنگ جهنم كام وحشتناك خود را باز خواهد كرد چه می گويند مگر مهر و وفا محكوم اضمحلال خواهد بود مگر آه سحرخيزان سوی گردون نخواهد شد مگر يك مادر از دل وای فرزندم نخواهد گفت انيشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت نبوغ خود به كام التيام زخم انسان كن سر اين نا جوانمردان سنگين دل به راه آور نژاد و كيش و مليت يكی كن ای بزرگ استاد زمين يك پايتخت امپراتوری وجدان كن تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوی را انيشتن نامی از ايران ويران هم شنيدستی؟

دیگه زندگینامه نزارم؟

گلِ لاله‌ی من، اگر روزی در این شهر تاریک تنها ماندی و بی‌پناه‌ترین شدی، به یاد بیاور در ژرفای این خاک، ریشه‌ای برای اینکه زیبایی تو آشکار شود، خود را تا ابد از دید دیگر کسان پنهان ساخت.خود را در خاکی سرد حبس کرد تا تو از گرمای خورشید بی‌بهره نمانی. رُزِ پرپرگشته‌ی من، در این دیارِ دلواپسی، از یاد مبر کسی را که جز تو تصویری از جهان ندارد.

زیستن در دنیایی که تاریکی تمامش را بلعیده، محتاج به ریاضتِ بیش و قلبی سخت است. ما همه خواستیم زندگی کنیم، خرسند باشیم؛ ریاضت و سختی بیشتری کشیدیم، دردهای بیشتری را متحمل شدیم، اما زخم‌هایمان عمیق‌تر و زندگی از ما دورتر شد. شاید چون نشد که قلبمان را سخت کنیم.

مری ادواردز واکر « زنی از تبار آزادگی» در در روزگاری که دامن‌های بلند، زنان را در خود حبس کرده بود، مری شلوار پوشید و به جنگ
مری ادواردز واکر « زنی از تبار آزادگی»
در در روزگاری که دامن‌های بلند، زنان را در خود حبس کرده بود، مری شلوار پوشید و به جنگ رفت. تنها زن جراح ارتش اتحادیه در جنگ داخلی آمریکا دستگیر و اسیر شد، اما تسلیم نشد. در ۱۸۶۵ مدال افتخار کنگره را گرفت؛ تنها زنی که این نشان را دارد. سال‌ها بعد مدالش را لغو کردند، اما هرگز پس نداد. تا آخرین نفس، مدال بر سینه‌اش ماند. سرانجام در ۱۹۷۷، پس از مرگش، مدال را به او بازگرداندند. اما او خودش، پیشتر در تاریخ زنان جاودانه شده بود؛ زنی که هیچ قانونی نتوانست افتخارش را از او بگیرد.