مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
326
订阅者
-1024 小时
-107 天
+19330 天
帖子存档
گر غمگین شوی زانو میزنم برایت.
بر روی زانو میبوسمت و با عشقی که در سینه دارم تو را با شادی آشنا خواهم کرد.
در این سمت از زمان، تمام ِتلاش خود را برای رهایی از غم میکنم. تمام تلاشم را.
اما هربار با درهایی بسته روبهرو میشوم. انگار در هزارتویی گیر افتاده باشم.
هی، کسی نجاتم میدهد؟ من غرق شدهام. با خفهشدن فاصلهی چندانی ندارم؛ کسی به سراغم میآید؟
من از نبودن کسی ناراحت نمیشم، فقط بابت اعتمادی که از بین رفت و احساسی که حیف شد، غمگین میشم.
تو که نمیبینی ولی میخوام،
باشی کنارم حتی تو خوابم.
اون همه خاطره رو کجا بزارم؛
سخته باور کنم تو رو دیگه ندارم.
اما به خاطر تو
تمام وجودم رو زخم و التهاب گرفته.
قلبم نزدیک ایستگاه از تپش میایسته؛
همانجا که ستارهها هستند.
