مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
312
订阅者
-824 小时
-587 天
+17730 天
帖子存档
بیب من حرف رو میذارم وسط اینکه برش میداری یعنی دوسش نداری وگرنه من که مخاطب نداشتم
Repost from Like crazy (𝖼𝗅𝗈𝗌𝖾𝖽)
+4
ㅤ ㅤ ㅤ 🪙✨ 𝘐'𝘮𝘢 𝘵𝘦𝘢𝘳 𝘰𝘶𝘵 𝘺𝘰𝘶𝘳 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤㅤㅤ ㅤ𝘪𝘵'𝘭𝘭 𝘢𝘭𝘸𝘢𝘺𝘴 𝘣𝘦 𝘮𝘪𝘯𝘦 ✅
Repost from ʍɣ ıꞥner ⱱⱺıɕe
نامهای در اکتبر مینویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشهها میرقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش میگیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه، آرام بخار میکند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرمتر سازد.
رنگ تیرهی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشستهاند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است
گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
پاییز، فصلیست که هر نامه در آن بوی دلتنگی میدهد. باران روی برگها میچکد و هر قطرهاش به مثابه نقطهای بر کاغذ، جملهای نانوشته را کامل میکند.نسیمی که از پنجره میوزد، برگهای زرد و سرخ را به رقص میآورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامهام را مینویسم؛ نامهای بیگیرنده، اما پر از احساس. گویی میخواهد بگوید هیچ واژهای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جانگرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمیکند. و من در میان این همه نشانه، درمییابم
که پاییز نه پایان که آغازیست؛ آغازی آرام برای گفتوگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی میاندازد که هنوز زنده است امیدی سپید، شبیه مگنولیا.
