ar
Feedback
مرثیه فرمانده. ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌

الذهاب إلى القناة على Telegram

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
312
المشتركون
-824 ساعات
-587 أيام
+17730 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
📭 نجوای به رنگ غم. مشاهده شد 🔹

sticker.webp0.00 KB

355
-فیکشن محکوم و مرثیه‌های داغدار خالقش؟

تو چنل لیدی ببینم‌تون؟

2 تا فنگ بیاد بشین 266?
متقابل عدد بذارید فور بزنم

همین‌قدر فور؟

بیب من حرف رو می‌ذارم وسط اینکه برش می‌داری یعنی دوسش نداری وگرنه من که مخاطب نداشتم

me?

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

ㅤ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ㅤ‌‌ ‌ ‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌‌🪙✨ 𝘐'𝘮𝘢 𝘵𝘦𝘢𝘳 𝘰𝘶𝘵 𝘺𝘰𝘶𝘳 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ㅤ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ㅤ‌‌ ‌ ‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ㅤ‌‌ ‌
+4
ㅤ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ㅤ‌‌ ‌ ‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ‌‌‌🪙✨ 𝘐'𝘮𝘢 𝘵𝘦𝘢𝘳 𝘰𝘶𝘵 𝘺𝘰𝘶𝘳 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ㅤ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ㅤ‌‌ ‌ ‌ ㅤ‌ ‌ ‌ ㅤ‌‌ ‌ ‌ ㅤ‌‌ㅤ‌ㅤ‌‌ ‌ ‌ ㅤ‌𝘪𝘵'𝘭𝘭 𝘢𝘭𝘸𝘢𝘺𝘴 𝘣𝘦 𝘮𝘪𝘯𝘦 ✅

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

تهیونگ، سیاه.

نامه‌ای در اکتبر می‌نویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشه‌ها می‌رقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش می‌گیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه‌، آرام بخار می‌کند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرم‌تر سازد. رنگ تیره‌ی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشسته‌اند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
پاییز، فصلی‌ست که هر نامه در آن بوی دلتنگی می‌دهد. باران روی برگ‌ها می‌چکد و هر قطره‌اش به مثابه نقطه‌ای بر کاغذ، جمله‌ای نانوشته را کامل می‌کند.
نسیمی که از پنجره می‌وزد، برگ‌های زرد و سرخ را به رقص می‌آورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامه‌ام را می‌نویسم؛ نامه‌ای بی‌گیرنده، اما پر از احساس. گویی می‌خواهد بگوید هیچ واژه‌ای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جان‌گرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمی‌کند. و من در میان این همه نشانه، درمی‌یابم
که پاییز نه پایان که آغازی‌ست؛ آغازی آرام برای گفت‌وگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی می‌اندازد که هنوز زنده است امیدی سپید، شبیه مگنولیا.