مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
326
订阅者
-1024 小时
-107 天
+19330 天
帖子存档
تو که نمیبینی ولی میخوام،
باشی کنارم حتی تو خوابم.
اون همه خاطره رو کجا بزارم؛
سخته باور کنم تو رو دیگه ندارم.
اما به خاطر تو
تمام وجودم رو زخم و التهاب گرفته.
قلبم نزدیک ایستگاه از تپش میایسته؛
همانجا که ستارهها هستند.
میبردم دلیل ِبردم تو بودی
شبی که غصه میخوردم تو بودی
شروع ِاصلیه جملم تو بودی
پشت این آدم محکم تو بودی
قرار بود اگه میخوای ترکم کنی آروم انجامش بدی. پس چرا انقدر ناگهانی زندگیم از حضور و وجودت خالی شد؟
𝖢𝗈𝗅︎𝖽 𝗌𝗄︎𝗂𝗇︎, 𝖽𝗋𝖺𝗀︎ 𝗆︎𝗒 𝖿︎𝖾𝖾𝗍 𝗈𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗍𝗂𝗅︎𝖾
تنم سرد میشد، پاهام روی کاشی کشیده میشد
