مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
显示更多未指定国家未指定类别
495
订阅者
无数据24 小时
-217 天
+12430 天
帖子存档
قهوهی تنت هنوز روی یقهام مانده بود؛ بویی گرم در میان تمام سردیِ این اتاق. چند لحظه چشمهایم را بستم؛ کاش میشد بعضی چیزها را فقط دوست داشت، بیآنکه آدم از ماندنشان بترسد. دلم میخواست نزدیکتر بایستم، اما سالها بود یاد گرفته بودم هرچه برایم عزیزتر میشود، یک قدم از آن فاصله بگیرم. تو نمیدانی چقدر سخت است وقتی تمام وجودت چیزی را میخواهد، و خودت، با تمام قدرتت، جلوی دست دراز کردنت را میگیری. شاید برای همین است که هنوز بوی قهوهی تنت را نگه داشتهام؛ همین سهم کوچک از تو، برای مردی که همیشه از داشتنِ چیزی بیشتر، ترسیده است.
