مرثیه فرمانده.
前往频道在 Telegram
329
订阅者
+2624 小时
-317 天
+20330 天
帖子存档
او بیش از آنچه حقش بود، داغ دید. بیش از آنچه باید، از دست داد. و با این حال، هیچوقت اجازه نداد تلخی ِجهان، آخرین چیزی باشد که از او به جا میماند. برای همین، رنجش را به کلمه تبدیل کرد؛ شاید کسی، جایی، میان سطرهایش خودش را پیدا کند و احساس نکند تنهاست.
او باور داشت آدمها همیشه با گلوله نمیمیرند؛ بعضیها خیلی زودتر، با یک خبر، یک نبودن یا یک خداحافظی ِناتمام، چیزی در وجودشان دفن میشود و بعد از آن، فقط راه رفتن را ادامه میدهند.
تاب ِماندن نیست. انگار سنگینی تمام ِاین آبها بر سینهام نشسته. تنها آرزویم این است که پیش از خاموشی چشمانم، یکبار دیگر، آن گرمای ِمألوف دستانت را بازیابم.
پنجههایت را به من برسان. نگذار که این سکوت ِابدی، آخرین کلام میان ما باشد. نگذار که در این ظلمت، از خاطرم محو شوی.
سرمای این اعماق، بند بند وجودم را از هم میگسلد. ژنرال، انگار که دارم در آغوش سرد نیستی، از دستان ِتو رها میشوم.
