ch
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

前往频道在 Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

显示更多
未指定国家未指定类别
241
订阅者
+224 小时
+257
+2530
帖子存档
یک‌روز که از عالم و آدم خسته شدی بهت می‌گم بیا بریم دشت، تو می‌گی کدوم دشت؟! منم می‌گم:

Repost from نِگیلدا
این پیامو فور کنید چنلتون تا بهتون بگم چنلتون چه وایبی می‌ده و یه متن بر اساس چنلتون بهتون تقدیم کنم.🌼✨

نمی‌دونم. فکر می‌کنم این کلمه، بیشتر از هر کلمه‌ی دیگه‌ای این روزها کنارم نشسته. نمی‌دونم جای درستی ایستادم یا نه. نمی‌دونم آدم پخته‌ای شدم یا نه. نمی‌دونم چیزی که امروز هستم، همون آدمیه که سال‌ها پیش فکر می‌کردم می‌شم یا نه. قبلاً خیال می‌کردم این سؤال‌ها یک تاریخ انقضا دارن. فکر می‌کردم یک روز از خواب بیدار می‌شم و بالاخره جواب همه‌شون رو پیدا می‌کنم؛ روزی که کمتر می‌ترسم، کمتر شک می‌کنم و احساس می‌کنم بالاخره به خودم رسیدم. اما حالا بیشتر فکر می‌کنم شاید بعضی سؤال‌ها اصلاً برای جواب گرفتن ساخته نشدن. شاید فقط قراره مدتی کنارمون زندگی کنن. مثل هم‌اتاقی‌هایی که اول از حضورشون کلافه‌ای، اما بعد از مدتی، صدای نفس کشیدنشون هم جزئی از سکوت اتاق می‌شه. این چند سال، بیشتر از اینکه دنبال جواب باشم، دنبال خودم بودم. هر بار که فکر کردم «بالاخره خودمو شناختم»، چند قدم بعد با بخشی از خودم روبه‌رو شدم که انگار اولین بار بود می‌دیدمش؛ یک ترس تازه، یک ضعف تازه، یک مرز تازه. و هر بار فهمیدم هنوز چیزهای زیادی هست که درباره‌ی خودم نمی‌دونم. گاهی فراموش می‌کنم که همین آدمی که امروز اینجاست، از روزهایی عبور کرده که فکر می‌کردم از پسشون برنمیام. از ترس‌هایی که اون موقع بزرگ‌تر از توانم به نظر می‌رسیدن. از چیزهایی که فکر می‌کردم تحمل کردنشون برام ممکن نیست. اما باز هم چشمم بیشتر دنبال راه‌هایی می‌ره که هنوز نرفتم؛ انگار راه‌های نرفته، بیشتر از مسیرهای اومده صدام می‌زنن. برای همین، وقتی از خودم می‌پرسم: «واقعاً بزرگ شدم؟» هنوز جواب محکمی ندارم. فقط می‌دونم این سال‌ها، چیزهایی رو دیدم که قبل‌تر نمی‌دیدم؛ ترس‌هایی که اسم نداشتن، زخم‌هایی که فکر می‌کردم ازشون عبور کردم؛ و بخش‌هایی از خودم که سال‌ها کنارم زندگی می‌کردن، اما تازه دارم می‌بینمشون. شاید هنوز هم دیر برسم. شاید بعضی جواب‌ها سال‌ها بعد پیدا بشن. شاید بعضی‌ها هیچ‌وقت. اما این روزها کمتر دنبال پیدا کردنِ آدمی هستم که فکر می‌کردم باید باشم. بیشتر دارم به آدمی گوش می‌دم که تموم این سال‌ها، بی‌صدا کنارم زندگی کرده. کسی که ترسیده، اشتباه کرده، دوام آورده. و من تازه دارم باهاش آشنا می‌شم.

Repost from نیل‌سآ🐞
کی میدونه؟ شاید همین کاری که امروز برای صدمین بار انجامش می‌دم، دلیلِ همون اتفاقی باشه که سال‌ها بعد، اسمش رو "یک‌شبه" میذارم.

به‌نظرم به عنوانِ یک خواهر یا برادر بزرگ‌تر، خیلی مهمه یادمون باشه قرار نیست نقشِ والدِ خواهر یا برادر کوچک‌ترمون رو بازی کنیم. عالیه اگر از هر رفتاری که کم‌کم مارو از یک خواهر یا برادر، به یک پدر یا مادر تبدیل می‌کنه تا جای ممکن فاصله بگیریم و رابطهٔ خواهرانه و برادرانه‌ای که قراره امن و صمیمی باشه رو سنگین و پرفشار و رومخ نکنیم.

می‌تونم یعنی؟ نمی‌دونم، کاش بتونم.

2140713340_1.mp36.95 MB

دلِ من طوری رفتار می‌کنه انگار تو هندستونی و خودش هم یک فیلِ بزرگ، همش یادت می‌کنه.

گاهی‌اوقات تنها چیزی که لازم داشتم عبور کردن از دلِ ترس بود، نه فرار کردنِ مداوم از سایه‌‌اش.

ما اغلب از چیزهایی می‌ترسیم که هنوز باهاشون روبه‌رو نشدیم، و این ترس خیلی‌اوقات از عدمِ آگاهی می‌آد، چون نه از عواقبش خبر داریم، نه از عمق تواناییِ خودمون برای مواجه شدن با اون‌ها. دقیقاً همین ناآگاهی باعث می‌شه اون ترس بزرگ‌تر از واقعیتِ خودش جلوه پیدا کنه. اما زندگی بالأخره یک‌روز مارو مثل یک خرگوشی که می‌ندازنش جلوی یک مار، مقابلِ همان اتفاق قرار می‌ده، اون‌وقت می‌فهمیم نه اون اتفاق اون‌قدرها شکست‌ناپذیر بود، نه ما اون‌قدرها ناتوان.

فکر می‌کنم داناییِ واقعی به معنای رسیدن به جواب‌های بیشتر نیست، به معنای کمتر مطمئن بودن به جواب‌ها و بیشتر پرسشگر شدنه.

«من هرروز یه‌ذره بیشتر فمینیست شدم.»

Pink Martini – Sympathique.mp32.88 MB

-موزه دفینه-
+1
-موزه دفینه-

جذبِ گوش سپردن به انسان‌هایی می‌شم که شیوا صحبت می‌کنن، انسان‌هایی که کلماتِ توی دهانشون اصلاً عجله‌ای برای بیرون پریدن ندارن.

مهران مدیری جدا از هرچیزِ دیگریش، بسیار بسیار آدم پُریه، پر از تجربه، پر از حرف‌ها و نصیحت‌هایی که واقعاً ارزشِ شنیدن داره. وقتی صحبت می‌کنه احساس می‌کنم دارم به یه پادکست خوب گوش می‌دم، جدی سخنور قدَریه.

دلبرکم! تو اگه واژه بودی، من سطر می‌شدم و دلم رو فرش می‌کردم زیر پاهات، که تو هی بسط پیدا کنی بشی مصرع، بشی بیت و تهش دلم بشه یه غزلنامه که همه‌ی قافیه‌هاش تمثیلِ شمایلِ توئه توی نگاهم و اسمت ردیفِ همه‌ی شعرهام.

مرا در جایی پیدا کن که جمعیت کمتر باشد، آسمان آبی باشد و باد آزاد باشد. مرا در میان فراموش شده ها بیاب. رها شده به آن که جویای حضور من است. من را در جمع غیب بیاب.

نیتِ خوب، تضمین‌کنندهٔ نتیجهٔ خوب نیست.

ما دنبالِ محبوب بودن در چشمِ هزار نفر نیستیم، ما اغلب دنبالِ محبوب بودن در چشمِ یک نفریم. اصلاً همین لذتِ دیده شدن توسطِ یک‌نفر، همین سرمستیِ نگران شدنِ اون یک‌نفر برای ما، همین احساسِ افتخارِ بی‌حد و اندازه از تأیید شدن توسطِ یک‌نفر، همین ادامه دادن با تمامِ نیرو و توانِ باقی‌مونده به خاطرِ تشویقِ یک‌نفر، همین میلِ وافر به موفق شدن به خاطرِ افتخار کردنِ اون یک‌نفر به ما، همین قدم‌به‌قدم نزدیک‌تر شدن به محترم بودن، به‌خاطرِ احترامِ عمیقی که برای یک‌نفر قائلیم. آخ! اَمان از اون «یک‌نفر»، اَمان.