گلسیب
رفتن به کانال در Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
246
مشترکین
+224 ساعت
+257 روز
+2530 روز
آرشیو پست ها
244
Repost from کُنجی در هیاهوی زمان
نمیدونم.
فکر میکنم این کلمه، بیشتر از هر کلمهی دیگهای این روزها کنارم نشسته. نمیدونم جای درستی ایستادم یا نه. نمیدونم آدم پختهای شدم یا نه. نمیدونم چیزی که امروز هستم، همون آدمیه که سالها پیش فکر میکردم میشم یا نه. قبلاً خیال میکردم این سؤالها یک تاریخ انقضا دارن. فکر میکردم یک روز از خواب بیدار میشم و بالاخره جواب همهشون رو پیدا میکنم؛ روزی که کمتر میترسم، کمتر شک میکنم و احساس میکنم بالاخره به خودم رسیدم. اما حالا بیشتر فکر میکنم شاید بعضی سؤالها اصلاً برای جواب گرفتن ساخته نشدن. شاید فقط قراره مدتی کنارمون زندگی کنن. مثل هماتاقیهایی که اول از حضورشون کلافهای، اما بعد از مدتی، صدای نفس کشیدنشون هم جزئی از سکوت اتاق میشه. این چند سال، بیشتر از اینکه دنبال جواب باشم، دنبال خودم بودم. هر بار که فکر کردم «بالاخره خودمو شناختم»، چند قدم بعد با بخشی از خودم روبهرو شدم که انگار اولین بار بود میدیدمش؛ یک ترس تازه، یک ضعف تازه، یک مرز تازه. و هر بار فهمیدم هنوز چیزهای زیادی هست که دربارهی خودم نمیدونم. گاهی فراموش میکنم که همین آدمی که امروز اینجاست، از روزهایی عبور کرده که فکر میکردم از پسشون برنمیام. از ترسهایی که اون موقع بزرگتر از توانم به نظر میرسیدن. از چیزهایی که فکر میکردم تحمل کردنشون برام ممکن نیست. اما باز هم چشمم بیشتر دنبال راههایی میره که هنوز نرفتم؛ انگار راههای نرفته، بیشتر از مسیرهای اومده صدام میزنن. برای همین، وقتی از خودم میپرسم: «واقعاً بزرگ شدم؟» هنوز جواب محکمی ندارم. فقط میدونم این سالها، چیزهایی رو دیدم که قبلتر نمیدیدم؛ ترسهایی که اسم نداشتن، زخمهایی که فکر میکردم ازشون عبور کردم؛ و بخشهایی از خودم که سالها کنارم زندگی میکردن، اما تازه دارم میبینمشون. شاید هنوز هم دیر برسم. شاید بعضی جوابها سالها بعد پیدا بشن. شاید بعضیها هیچوقت. اما این روزها کمتر دنبال پیدا کردنِ آدمی هستم که فکر میکردم باید باشم. بیشتر دارم به آدمی گوش میدم که تموم این سالها، بیصدا کنارم زندگی کرده. کسی که ترسیده، اشتباه کرده، دوام آورده. و من تازه دارم باهاش آشنا میشم.
244
بهنظرم به عنوانِ یک خواهر یا برادر بزرگتر، خیلی مهمه یادمون باشه قرار نیست نقشِ والدِ خواهر یا برادر کوچکترمون رو بازی کنیم. عالیه اگر از هر رفتاری که کمکم مارو از یک خواهر یا برادر، به یک پدر یا مادر تبدیل میکنه تا جای ممکن فاصله بگیریم و رابطهٔ خواهرانه و برادرانهای که قراره امن و صمیمی باشه رو سنگین و پرفشار و رومخ نکنیم.
244
گاهیاوقات تنها چیزی که لازم داشتم عبور کردن از دلِ ترس بود، نه فرار کردنِ مداوم از سایهاش.
244
ما اغلب از چیزهایی میترسیم که هنوز باهاشون روبهرو نشدیم، و این ترس خیلیاوقات از عدمِ آگاهی میآد، چون نه از عواقبش خبر داریم، نه از عمق تواناییِ خودمون برای مواجه شدن با اونها. دقیقاً همین ناآگاهی باعث میشه اون ترس بزرگتر از واقعیتِ خودش جلوه پیدا کنه. اما زندگی بالأخره یکروز مارو مثل یک خرگوشی که میندازنش جلوی یک مار، مقابلِ همان اتفاق قرار میده، اونوقت میفهمیم نه اون اتفاق اونقدرها شکستناپذیر بود، نه ما اونقدرها ناتوان.
244
فکر میکنم داناییِ واقعی به معنای رسیدن به جوابهای بیشتر نیست، به معنای کمتر مطمئن بودن به جوابها و بیشتر پرسشگر شدنه.
244
جذبِ گوش سپردن به انسانهایی میشم که شیوا صحبت میکنن، انسانهایی که کلماتِ توی دهانشون اصلاً عجلهای برای بیرون پریدن ندارن.
244
مهران مدیری جدا از هرچیزِ دیگریش، بسیار بسیار آدم پُریه، پر از تجربه، پر از حرفها و نصیحتهایی که واقعاً ارزشِ شنیدن داره. وقتی صحبت میکنه احساس میکنم دارم به یه پادکست خوب گوش میدم، جدی سخنور قدَریه.
244
Repost from میخواهم زنده بمانم
دلبرکم! تو اگه واژه بودی، من سطر میشدم و دلم رو فرش میکردم زیر پاهات، که تو هی بسط پیدا کنی بشی مصرع، بشی بیت و تهش دلم بشه یه غزلنامه که همهی قافیههاش تمثیلِ شمایلِ توئه توی نگاهم و اسمت ردیفِ همهی شعرهام.
244
Repost from راسکولنیکف”
مرا در جایی پیدا کن که جمعیت کمتر باشد، آسمان آبی باشد و باد آزاد باشد. مرا در میان فراموش شده ها بیاب. رها شده به آن که جویای حضور من است. من را در جمع غیب بیاب.
244
ما دنبالِ محبوب بودن در چشمِ هزار نفر نیستیم، ما اغلب دنبالِ محبوب بودن در چشمِ یک نفریم. اصلاً همین لذتِ دیده شدن توسطِ یکنفر، همین سرمستیِ نگران شدنِ اون یکنفر برای ما، همین احساسِ افتخارِ بیحد و اندازه از تأیید شدن توسطِ یکنفر، همین ادامه دادن با تمامِ نیرو و توانِ باقیمونده به خاطرِ تشویقِ یکنفر، همین میلِ وافر به موفق شدن به خاطرِ افتخار کردنِ اون یکنفر به ما، همین قدمبهقدم نزدیکتر شدن به محترم بودن، بهخاطرِ احترامِ عمیقی که برای یکنفر قائلیم. آخ! اَمان از اون «یکنفر»، اَمان.
