مُبهَم...
前往频道在 Telegram
ماکیستیم؟! سائلآقای¹²⁸... نه چندان اما گاه دستی بر شعر داریم با عنوان: منه مبهم و شعر همان ،شفای اندوه آدمی... شما دعوتید به صرف یک فنجان چایی☕️
显示更多未指定国家未指定类别
221
订阅者
+1524 小时
-197 天
-2930 天
帖子存档
218
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم
به دریا بنگرم دریا تو بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعا تو بینم
"بابا طاهر"
218
ما آن پاکدلانیم که از بادهٔ نابیم
از آتش عشقیم و ز خاکیم و ز آبیم
با آنکه به ظاهر همه در بندِ عذابیم
آزادتر از هر که به زندانِ ثوابیم
ما تشنهلبانیم و در این بحرِ سرابیم
سرگشته و حیرانِ چنین نقش و نگاریم
از خویش گذشتیم و به معشوق رسیدیم
بیخویش شدیم و همه در عینِ حسابیم
" وحشی بافقی"
218
و من از دور به چشم تو قناعت کردم
بارها رفتم و برگشتم و عادت کردم
تا که از روی خودم روی بریدم دیدیم
پیشچشمهمهازچشمتوصحبتکردم
بار ها سخت نگاه تو مرا ریخت بهم
ارگ بم بودم و هر بار مرمت کردم...
"سیاوش شاطری"
218
ما را به سختجانیِ خود، این گمان نبود
در کمالِ داغ، اینگونه خندان نبود
دل که هر دم به شکستی میخورد پیوندِ خویش
جز به مهرِتو، به هیچکس دلبند نبود
"فاضل نظری"
218
ارغوان بانوی پاییزی
چه خبر داری از آن سو؟
آیا هنوزهم میتپد دلت
به یادآنروزهای دور؟
یادآن شبهای بیستاره
یادآن دستان گرمی که
در کنارشعلهٔعشق
میسوخت.
"هوشنگ ابتهاج"
218
توی مغزم جای دانش، جزوه و فرمول نشست
پشت این سدِ عظیم کنکور، کمرها زود شکست
صندلی سفت و سخت و ساعت در حالِ کار
مرگ تدریجیست این، یا که راهی سمتِ یار؟
به عشق کنکوریا...
218
من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت
من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت
من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی
یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت
من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن،
شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت
وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود
من به رد مانده از اینجور سامان دادنت..
اینکه چیزی نیست ، گاهی دل حسادت کرده به
عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت
هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت
من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت
کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه
پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت
"الهام نظری"
218
نمیدانم چرا اما انقدر دوستت دارم که
از بیچارگی گاه به حال خویش میگریم
اگر جنگیده بودم دست کم حسرت نمیخوردم
ولی من بر شکست بی جدال خویش میگریم
"فاضل نظری"
218
آغوش سحر تشنهی دیدار شماست
مهتاب خجل ز نور رخسار شماست
خورشید که در اوج فلک خانه اوست
همسایه دیوار به دیوار شماست
"علیرضا غزوه"
