fa
Feedback
مُبهَم...

مُبهَم...

رفتن به کانال در Telegram

ماکیستیم؟! سائل‌آقای¹²⁸... نه چندان اما گاه دستی بر شعر داریم با عنوان: منه مبهم و شعر همان ،شفای اندوه آدمی... شما دعوتید به صرف یک فنجان چایی☕️

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
221
مشترکین
+1524 ساعت
-197 روز
-2930 روز
آرشیو پست ها
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم به دریا بنگرم دریا تو بینم به هرجا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعا تو بینم "بابا طاهر"

ما آن پاک‌دلانیم که از بادهٔ نابیم از آتش عشقیم و ز خاکیم و ز آبیم با آن‌که به ظاهر همه در بندِ عذابیم آزادتر از هر که به زندانِ ثوابیم ما تشنه‌لبانیم و در این بحرِ سرابیم سرگشته و حیرانِ چنین نقش و نگاریم از خویش گذشتیم و به معشوق رسیدیم بی‌خویش شدیم و همه در عینِ حسابیم " وحشی بافقی"

و من از دور به چشم تو قناعت کردم بارها رفتم و برگشتم و عادت کردم تا که از روی خودم روی بریدم دیدیم پیش‌چشم‌همه‌از‌چشم‌توصحبت‌کردم بار ها سخت نگاه تو مرا ریخت بهم ارگ بم بودم و هر بار مرمت کردم... "سیاوش شاطری"

ما را به سخت‌جانیِ خود، این گمان نبود در کمالِ داغ، این‌گونه خندان نبود دل که هر دم به شکستی می‌خورد پیوندِ خویش جز به مهرِتو، به هیچ‌کس دلبند نبود "فاضل نظری"

ارغوان بانوی پاییزی چه خبر داری از آن سو؟ آیا هنوزهم می‌تپد دلت به یادآن‌روزهای دور؟ یادآن شب‌های بی‌ستاره یادآن دستان گرمی که در کنارشعلهٔ‌عشق می‌سوخت. "هوشنگ ابتهاج"

توی مغزم جای دانش، جزوه و فرمول نشست پشت این سدِ عظیم کنکور، کمرها زود شکست صندلی سفت و سخت و ساعت در حالِ کار مرگ تدریجی‌ست این، یا که راهی سمتِ یار؟
به عشق کنکوریا...

photo content

من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن، شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود من به رد مانده از اینجور سامان دادنت.. اینکه چیزی نیست ، گاهی دل حسادت کرده به عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت "الهام نظری"

اندوه تمام نمیشود... تو انقدر وسیع میشوی که اندوه در تو کم می‌شود. "شمس تبریزی"

Repost from N/a
- چای را آهسته بنوش؛ زندگی عجله‌ی تو را ندارد .

نمیدانم چرا‌‌ اما انقدر دوستت دارم که از بیچارگی گاه به حال خویش میگریم اگر جنگیده بودم دست کم حسرت نمیخوردم ولی من بر شکست بی جدال خویش میگریم "فاضل نظری"

"فریدن توللی"
"فریدن توللی"

ملامت از دل سعدی فرونشوید عشق... سیاهی از حبشی چون رود که خود رنگ است "سعدی"

به سرو گفت کسی میوه ای نمیاری؟ جواب داد که آزادگان تهی دست‌اند... "سعدی"

آغوش سحر تشنه‌ی دیدار شماست مهتاب خجل ز نور رخسار شماست خورشید که در اوج فلک خانه اوست همسایه دیوار به دیوار شماست "علیرضا غزوه"

photo content

.

در قنوت خود دعا کردم فراموشت کنم حاجتم در سجده اما دیدن روی تو شد "امیر اکبرزاده"

📬فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید. ☘️🔥 +‹ حتما جوینم باشید🎙

خلاصه...
شب گذشت و سحری بر لبِ بام آمد و رفت من در این فکر که معشوق نیامد چه کنم؟