ch
Feedback
مُبهَم...

مُبهَم...

前往频道在 Telegram

ماکیستیم؟! سائل‌آقای¹²⁸... نه چندان اما گاه دستی بر شعر داریم با عنوان: منه مبهم و شعر همان ،شفای اندوه آدمی... شما دعوتید به صرف یک فنجان چایی☕️

显示更多
未指定国家未指定类别
218
订阅者
-324 小时
-177 天
-3230 天
帖子存档
چو از سحر برآید نوری از مشرق‌زمین یادِ رویت زنده گردد در دلِ عاشق، چنین "عطار"

گفتم که از غم تو بمیرم توان نبود...

Repost from صاحب سخن
به کدام کیش و آیین، به کدام مذهب و دین ببری قرار دل را، به سراغ دل نیایی؟؟ «ادیب نیشابوری» ↑صاحب سخن

خلاصه که... به پایان آمد این دفتر اما حکایت همچنان باقیست

می‌دانم اخر این راه رسیدن با تو نیست سهم دل خسته من لبخند فردا تو نیست با این همه دل من هر شب سمت تو رفت دل را چه کنم؟ عادت او عاشقی‌ست

بی کمالی های انسان ازسخن پیدا شود پسته بی مغز چو لب وا کند ، رسوا شود "صائب"

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالا تر است "صائب"

که من عاشق و ،او ز عشق من بی خبر است

photo content

اگر‌برای اد اجباری فولدر اومدید مشگلی نیست میتونید لفت بدید ولی اگر روحتون با شعر پیوند خورده و اهل شعر و شاعری هستیدوعلاقه دارید قدمتون سر چشم

+گفت حالا که میگویی شاعری میتوانی برای منم شعر بسرایی! _ مقداری مکث کرد و گفت: تو مثل حاصل کارِ کمال الملکِ نقّاشی ولی من خط خطی های کج یک آدم ناشی تو اقیانوس آرامی.. بزرگی، ژرف و بی پایان و من هم برکه ای کوچک و یا یک حوض بی کاشی مخدّر دارد آن چشمت، خمارم می کند گاهی مسکّن دارد آغوشت، مگر محصول خشخاشی؟ "سونیا نوری"

او یک مصرع غزل از بر نبود،من ولی از نگاهش شعر بوسیدم غزل برچیدمش

عجیب ثروتمندند عاشقانی که معشوقِ معشوقشان هستند "علی رجبی"

نیست پروا تلخ کامان را ز تلخی های عشق آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است "صائب"

همیشه تا برآید ماه و خورشید مرا باشد به وصل یار امید "فخرالدین اسعدگرگانی"

چو گلدان خالی لب پنچره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است ما آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم " قیصر امین پور"

دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند تنها بهانه دل ما در گلو نشست "قیصر امین‌پور"

چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب جسمی دارم چو جان مجنون همه درد جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب "خاقانی"

تو نشسته در مقابل من و صد خیال باطل که به عالم تخیل به که اتصال داری به کدام علم یارب به دل تو اندر آیم که ببینم و بدانم که چه در خیال داری "وحشی بافقی"

Repost from صاحب سخن
هرکه شود صید عشق، کی شود او صید مرگ چون سپرش مَه بُوَد، کی رسدش زخمِ تیر جمله جان های پاک، گشته اسیران خاک عشق فروریخت زَر، تا برهاند اسیر ↑صاحب سخن