دِࢪیا؛
前往频道在 Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
显示更多未指定国家未指定类别
1 007
订阅者
+224 小时
-597 天
+21330 天
帖子存档
1 008
«معشوقِ موفرفریاش، با گیسوانی که باد آرام میانشان میرقصید، بر مزار عشقش نشست؛ انگار هر پیچِ موهایش روایتِ دلتنگیهایی بود که هنوز در دلِ خاک نجوا میشد...»
1 008
ورنه، این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست
نگاه از صدای تو ایمن میشود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز میکنی!
و دلت کبوتر آتشیست،
در خون تپیده به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز میکنی!
- احمد شاملو
1 008
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است، که آزادی را
به لبان برآماسیدهی گل سرخی پرتاب میکند؟
1 008
مرا
تو
بیسببی
نیستی
به راستی
صلتِ کدام قصیدهای
ای غزل؟
ستاره بارانِ جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچهی تاریک؟
کلام از نگاهِ تو شکل میبندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی!
1 008
هیچکس جز خودمون، قادر به مارو زندگی کردن نیست. هیچکس جز ما، نمیتونه زیر بار چنین سوگ ژرف و دیوانهکنندهای، همچنان حفظ امید کنه و منتظر روز جزا باشه. اگرچه خستهایم، ذله از زندگی و داغدار، زنده باد ما.
1 008
میگویند: «میدانی وطن یعنی چه؟ وطن یعنی همهی اینها نباید اتفاق میافتاد.» نه. اتفاقاً شاید تنها اینجا بود که معنای وطن بودن اتفاق افتاد. وطن یعنی پدری که جنازهی فرزند خود را تحویل نگرفت تا فرزند پدر دیگری را نجات دهد. وطن یعنی مادری که بر سر مزار فرزند خود دست زد و کمر خم نکرد. وطن یعنی فرزندی که مادرش را از او گرفتند و تنها خواست که اسم مادرش هم خوانده شود. وطن یعنی خون من و تو. وطن یعنی تو. وطن یعنی “ما”. وطن یعنی معنیِ “ما” بودن. مایی که همیشه جنگیدیم، هنوز هم میجنگیم و خواهیم جنگید. با خون و استخوانمان. با جانمان. “ما” بیشماریم. و وطن یعنی همین.
