Rêverie
前往频道在 Telegram
2 348
订阅者
-724 小时
-17 天
+50730 天
帖子存档
2 348
بهنظر من آدم وقتی حق دارد از کسی انتظار داشتن یک ویژگی یا امکانات را داشته باشد که خودش هم تا حدی همان را در زندگیاش ساخته باشد.
نه اینکه مثلا خودت هنوز برای رسیدن به سادهترین خواستههایت با هزار محدودیت دستوپنجه نرم میکنی، اما وقتی پای یک رابطه وسط میآید، ناگهان فهرستی از انتظاراتت روی میز میگذاری؛
ماشین داشته باشد، فلانطور زندگی کند، فلانقدر خرج کند انگار قرار است تمام چیزهایی را که خودت نتوانستی بهدست بیاوری، یک نفر دیگر یکجا برایت فراهم کند.
مثلا اگر انتظار داری کسی با ماشین دنبالت بیاید، برای من سوال است که چرا خودت ماشین نداری؟
ما همهمان در همین کشور، با همین قیمتها، همین تورم، همین محدودیتها و همین شرایط اقتصادی زندگی میکنیم.
یکی شاید کمی بیشتر داشته باشد، یکی کمتر؛ اما قرار نیست آدمها را از این واقعیت مشترک جدا کنیم و بعد از آنها انتظار داشته باشیم نقش ناجی زندگی ما را بازی کنند.
رابطه قرار نیست جایی باشد که آدم کمبودهای خودش را روی دوش یک نفر دیگر بگذارد و اسمش را استاندارد بگذارد.
استاندارد داشتن با توقع داشتن فرق دارد.
اینکه بگی من چنین سبک زندگیای را میخواهم و اگر روزی توانش را داشته باشم، میخواهم بسازمش کاملا قابل فهم است. اما اینکه بگویی من این را میخواهم، پس طرف مقابلم باید از قبل همهچیز را داشته باشد کمی شبیه این است که خودت هنوز در ابتدای مسیر ایستاده باشی، اما از کسی که قرار است کنارت راه برود، انتظار داشته باشی به خط پایان رسیده باشد.
من فکر میکنم آدم باید همان چیزی را که از دیگری میخواهد، اول در خودش جستوجو کند.
اگر مهربانی میخواهی، خودت مهربان باش. اگر ثبات میخواهی، خودت آدم باثباتی باش. اگر استقلال مالی برایت مهم است، خودت هم برای مستقل شدن تلاش کن.
اگر زندگی خوب میخواهی، بخشی از آن زندگی را خودت بساز.
قرار نیست دو نفر از ابتدا دقیقا در یک نقطه باشند؛
طبیعی است که یکی جلوتر باشد، یکی عقبتر.
اما اینکه از کسی انتظار داشته باشی تمام چیزهایی را که خودت نتوانستهای به دست بیاوری، صرفا بهخاطر اینکه وارد رابطه با تو شده، برایت فراهم کند، اصلا منطقی نیست.
باید قبل از اینکه از خودمان بپرسیم طرف مقابلم چه چیزهایی باید داشته باشد؟ یک بار از خودمان بپرسیم:من خودم برای داشتن این چیزها چقدر تلاش کردهام؟
چون گاهی چیزی که اسمش را استاندارد گذاشتهایم، در واقع فقط فهرست آرزوهایی است که دوست داریم یک نفر دیگر به جای ما برآوردهشان کند.
2 348
I wish I could live in Rudehen.
The clean, chilly air, beautiful nature, cute dogs, cats, and little foxes everywhere and how quiet and peaceful it is
2 348
به نظرم یکی از کلیشهایترین جملههایی که مدام میشنویم اینه که نباید از کسی توقع داشته باشی.
اما توقع داشتن، به خودی خود چیز بدی نیست.
چیزی که آزاردهنده و اشتباهه، توقع بیش از حد و بیجاست؛ اینکه انتظار داشته باشی آدمها تمام بیستوچهار ساعت شبانهروزشون رو برای تو کنار بگذارن، از کار و زندگی و دغدغههای خودشون بزنن، مدام حواسشون به تو باشه، بیدلیل برات هدیه بخرن یا همیشه تو رو در اولویت مطلق قرار بدن. اینها دیگه توقع نیست، انتظار فداکاری دائمی از آدمهاست.
من توقع ندارم کسی عاشق چشم و ابروی من باشه. توقع ندارم همه دوستم داشته باشن یا همیشه حالم رو بپرسن.
ولی توقع دارم وقتی با من حرف میزنن، به من احترام بذارن.
توقع دارم وقتی سوار اسنپ میشم، راننده فکر نکنه چون چند دقیقهای هممسیر شدیم، حق داره هر سوال بیموردی ازم بپرسه. توقع دارم نه گفتنم کافی باشه و لازم نباشه برای مرزهام هزار تا دلیل و توضیح ارائه کنم.
از خانوادهام توقع دارم به نظر و انتخابهام احترام بذارن، حتی اگر باهاشون موافق نیستن.
چون احترام گذاشتن الزاما به معنی قبول داشتن نیست؛ گاهی فقط یعنی پذیرفتن اینکه آدم روبهرویت هم یک انسان مستقل با فکر و احساس و انتخابهای خودشه.
از دوستی که هر چند روز یکبار ازش حال میپرسم، توقع ندارم هر روز با من حرف بزنه.
فقط انتظار دارم گاهی خودش هم یادش بیفته که من وجود دارم و یک پیام ساده بده؛ حتی یک خوبی؟ کوتاه.
من توقع ندارم همیشه اولویت اول کسی باشم، اما نمیخوام همیشه آخرین انتخابش هم باشم.
توقع ندارم کسی برای من از کار خودش بزنه اما انتظار دارم در رابطهای که دوطرفه است، فقط یک نفر نباشه که مدام یاد دیگری میافته، حالش رو میپرسه، پیگیرش میشه و برای حفظ رابطه قدم برمیداره.
به نظرم ما گاهی نداشتن توقع رو با نداشتن نیاز اشتباه میگیریم.
اینکه آدمی نیاز به توجه، احترام، محبت، شنیده شدن و رفتار متقابل داشته باشه، ضعف یا وابستگی نیست.
قرار نیست آنقدر خودمان را تربیت کنیم که از هیچکس هیچ چیز نخواهیم و بعد اسمش را بگذاریم بلوغ.
من هنوز هم توقع دارم.
توقع دارم همانطور که برای آدمها وقت میگذارم، گاهی کسی هم برای من وقت بگذارد. همانطور که به حرفهایشان گوش میدهم، گاهی کسی هم حرفهای مرا جدی بگیرد. همانطور که حواسم به مرزهایشان هست، مرزهای من هم دیده شود.
نه چیزی غیرمنطقی و غیرممکن.
فقط به اندازهای که یک رابطه، هر اسمی که دارد، واقعاً دوطرفه باشد.
مسئله این نیست که نباید از آدمها توقع داشت؛ باید یاد بگیریم از آدم درست، توقع درست داشته باشیم و مهمتر از آن، بفهمیم کجا توقعمان از یک نیاز طبیعی تبدیل میشود به انتظار بیجا.
من قرار نیست از همهچیز و همهکس بیتوقع باشم.
فقط میخواهم توقعاتم انسانی باشند همین.
2 348
این وسطا برای دوست عزیزمون هم یه مبلغ ناچیز واریز کنید این بچه با موهای فر میخواد بره مدرسه ادامه تحصیل بده یه مبلغ ناچیز در حد یه کیف و کفش و لباس برای مدرسه
6396 0711 8004 1196
سریرا اسکندری نصب🌹
2 348
Just wanted to say whenever you guys forward stuff to your channels I check all of them and you guys have the cutest dailies💞
2 348
I just wanted to say whenever you guys forward messages to your channel I check them all, and you have so many adorable details💞
2 348
من زیاد دربارهی مرگ نوشتهام.
آنقدر زیاد که گاهی خودم هم فکر میکنم شاید بیشتر از حد معمول به چیزی فکر میکنم که قرار است یک روز، دیر یا زود، سراغ همهمان بیاید.
و بله معلوم است که از مرگ میترسم.
از اینکه یک روز همهچیز ناگهان تمام شود و دیگر فرصتی برای گفتن دوستت دارم نماند. از اینکه آخرین باری که کسی را میبینم، ندانم آخرین بار است.
از اینکه بعضی خداحافظیها را جدی نگیرم و بعد بفهمم دیگر هیچ بعدا ای وجود ندارد.
اما بیشتر از خود مرگ، از زندگی نکردن میترسم.
از اینکه روزها بگذرند و من فقط تماشایشان کرده باشم.
از اینکه آنقدر در فکر فردا باشم که امروز را از دست بدهم.
از اینکه برای یک روز بهتر، تمام روزهای معمولی و کوچکی را که میتوانستند قشنگ باشند قربانی کنم.
میترسم یک روز به عقب نگاه کنم و ببینم چقدر چیزها را عقب انداختهام؛
چقدر حرفها را نگفتهام، چقدر آدمها را دوست داشتهام و به زبان نیاوردهام، چقدر لحظهها را به امید اینکه دوباره تکرار شوند، جدی نگرفتهام.
من از این میترسم که فرصتهای زندگی، بیصدا از کنارم رد شوند.
از خندیدنهای بیدلیل با آدمهایی که دوستشان دارم.
از شبهایی که زیادی حرف میزنیم و نمیفهمیم ساعت چند شده.
از قدم زدنهایی که مقصد مهمی ندارند.
از موسیقیای که یک روز اتفاقی میشنوم و سالها بعد با همان چند نت، تمام یک دوره از زندگیام را به یاد میآورم.
از کتابهایی که هنوز نخواندهام، شهرهایی که هنوز ندیدهام، آدمهایی که هنوز قرار نیست بشناسمشان و نسخههایی از خودم که هنوز فرصت نکردهام تبدیل به آنها شوم.
شاید برای همین است که مرگ اینقدر ذهنم را درگیر میکند؛
چون مرگ برای من فقط پایان نیست، یادآوری تمام چیزهاییست که ممکن است قبل از پایان از دست بروند.
بنظرم ترس واقعی همین است
نه اینکه یک روز نباشیم،
بلکه یک روز بفهمیم زمانی برای بودن داشتهایم و آن را آنطور که میخواستیم زندگی نکردهایم.
من نمیخواهم فقط زنده بمانم.
نمیخواهم سالها از پی هم بیایند و بروند و آخرش تنها چیزی که از زندگیام باقی مانده باشد، تعدادی تاریخ روی تقویم باشد.
میخواهم زندگی کنم؛ حتی اگر کامل نباشد.
میخواهم دوست داشته باشم، اشتباه کنم، بخندم، گریه کنم، سفر بروم، موسیقی گوش بدهم، چیزهای تازه یاد بگیرم، آدمهای تازه بشناسم و برای بعضی آدمها، جایی در قلبم بسازم که حتی گذر زمان هم نتواند خرابش کند.
شاید هیچوقت نتوانم با مرگ کاملا کنار بیایم.
چون همیشه گوشهای از ذهنم از تمام شدن میترسد.
دلم میخواهد تا آن روز واقعا زندگی کرده باشم.
نه فقط نفس کشیده باشم،
نه فقط روزها را شمرده باشم،
نه فقط منتظر آینده مانده باشم.
میخواهم وقتی بالاخره به آخرش رسیدم اگر ترسی هم باقی مانده بود، دستکم حسرت زندگی نکردن نباشد.
شاید برای همین است که از مرگ میترسم
چون هنوز آنقدر زندگی را دوست دارم که دلم نمیخواهد حتی یک لحظهاش را از دست بدهم.
