Rêverie
Відкрити в Telegram
متن ها همه دلنوشته های شخصی هستند محبت کنید و کپی نکنین🤍 @LaMmusebot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
2 313
Підписники
Немає даних24 години
-467 днів
+35030 днів
Архів дописів
2 313
⠀ ꒰ کانسـپت تـلگرامم ׅ 🍒 𝅄 𝆬⠀🤩⠀꒱ ׂ
حالا که چنلهای موردعلاقهشون همش چای، ماچا، گاثوایب، دیوا و اسلیه، چنلهای موردعلاقهی من وایب جنگل آروم و بارونی میدن. ﹙عاشقشونم☹️﹚
2 313
Some lovely media from this week✨️
just one more drink_jazz noir:
https://youtu.be/7gtIh5dF9Xk?si=HCbkN7KYgT5lwf_P
the last waltz of summer:
https://youtu.be/6alXFT-5dnc?si=BwNGmO39EJKL0qUS
persian jazz:
https://open.spotify.com/playlist/6s2A1lsP2yXfHg38YpLNHJ?si=hGb-m5eVSZ6HECoye5Nusw&utm_source=copy-link
داستان آلمان شرقی:
https://open.spotify.com/episode/5jhTVBXxaWsMTS9IIE562Q?si=2vICCn2rSPaA6wD7NfYdsg&utm_source=copy-link
انسان نئاندرتال:
https://open.spotify.com/episode/1nhBWYK4XrECkD5w2ojDfK?si=qsEO4zs-Qh2kvg_IGGTJuQ&utm_source=copy-link
ملکه کلئوپاترا:سیاست زنانه در بازی قدرت
https://youtu.be/WlmCPCzWmoY?si=sNglk76JYrFQjp6W
چگونه آمریکا قدرت جهانی را از بریتانیا دزدید؟
https://youtu.be/MKnguYrCXU8?si=tjnaYfOnJGNLAbbr
دلبستگی:
https://open.spotify.com/episode/6qhzdaHUdKBXhzGw4gJ1qC?si=3rg8SvEoQQmBUdLD7heFjQ&utm_source=copy-link
2 313
من به یک خالق باور دارم نه انطور که اگر باور نداشته باشم، دنیا برایم بیمعنا میشود؛ بیشتر به این دلیل که در ذهن من وجود این جهان، این همه پیچیدگی بدون یک آغازکننده برایم قابل تصور نیست.
اما یک چیز را نمیفهمم؛ چرا به محض اینکه میگوییم خدا باید تمام مسئولیت زندگیمان را هم به او بدهیم؟
چرا اگر کاری شد، میگوییم خدا خواست و اگر نشد میگوییم قسمت نبود؟
انسان عقل دارد، انتخاب دارد، اراده دارد، پس اگر قرار بود همه چیز از پیش تعیین شود این همه اختیار دقیقا برای چیست؟
اگر پزشکی سالها درس میخواند، شبها بیدار میماند هزاران بیمار میبیند و در جان یک نفر را نجات میدهد، چرا باید تمام زحمتش را نادیده بگیریم و بگوییم خدا خواست زنده بماند
نه عزیز من.
آن آدم خودش درس خوانده، خودش زحمت کشیده، خودش تصمیم گرفته و خودش مسئولیت یک جان را پذیرفته.
و اگر همان پزشک اشتباهی کرد نمیشود فقط شانه بالا انداخت و گفت قسمت بود.
اصلا قسمتی نیست اشتباه ماست.
گاهی کمکاری کردهایم.
گاهی انتخاب بدی کردهایم.
گاهی دیر جنبیدهایم.
گاهی آدم اشتباهی را انتخاب کردهایم.
گاهی آنقدر از شکست میترسیم که ترجیح میدهیم شکستمان را به گردن تقدیر بیندازیم تا مجبور نباشیم به خودمان اعتراف کنیم که شاید اشتباه کردهایم.
و همین آدمها وقتی موفق میشوند، ناگهان قسمت را فراموش میکنند میگویند دیدی؟من تونستم.
پس بالاخره کدام است؟
خودت ساختی یا خدا خواست؟
اگر قرار است همهچیز را به خدا نسبت بدهیم، سهم ما از زندگی چیست؟
برای من عجیب است که موجودی را که قرار است فراتر از انسان باشد، با محدودیتهای انسانیمان تصور کنیم.
میگوییم خدا مهربان است، عصبانی میشود، ناامید میشود، ناراحت میشود، مجازات میکند
اما چرا؟
مگر خدا انسان است که احساسات انسانی داشته باشد؟
مهربانی، خشم، ناامیدی صفت های انسانیاند؛
ما احساس داریم چون انسانیم.
پس یکی از بزرگترین اشتباهاتمان این است که چیزی را که نمیتوانیم بفهمیم را شبیه خودمان کنیم تا فهمیدنش برایمان راحتتر شود.
ما خدایی ساختهایم که شبیه خودمان خشمگین میشود، شبیه خودمان مجازات میکند و حتی شبیه خودمان دنبال اطاعت است.
چون تحمل خدایی که نمیدانیم چیست، برایمان سختتر از خدایی است که بتوانیم مثل یک انسان تصورش کنیم.
من نمیدانم خدا سرنوشت تعیین میکند یا نه.
نمیدانم برای تکتک اتفاقهای زندگی ما از قبل داستانی نوشته شده یا نه.
اما چیزی که میدانم این است که نمیخواهم از خدا به عنوان چیزی برای زندگی نکردن استفاده کنم.
نمیخواهم وقتی چیزی را میخواهم، تلاش نکنم و فقط بگویم اگر خدا بخواهد میشود.
نه.
اگر میخواهم، تلاش میکنم.
اگر نشد، بررسی میکنم چرا نشد.
اگر اشتباه کردم، میپذیرم.
اگر کسی را از دست دادم، به جای اینکه تمام ماجرا را در یک کلمهی قسمت دفن کنم، سعی میکنم بفهمم چه چیزی از آن اتفاق باید یاد بگیرم.
کل ایمان برای من همین است؛
اینکه وجود یک خالق را بپذیری، بدون اینکه مغز و ارادهات را تعطیل کنی.
چون اگر قرار بود ما هیچ اختیاری نداشته باشیم پس عقلمان برای چیست؟
تفاوت ما با حیوان دقیقا همینجاست.
حیوان غریزه دارد.
ما هم غریزه داریم، اما علاوه بر آن قدرت فکر کردن داریم.
میتوانیم انتخاب کنیم.
میتوانیم بفهمیم کاری درست بوده یا غلط.
میتوانیم جلوی یک میل را بگیریم.
میتوانیم برخلاف چیزی که میخواهیم، کاری را انجام بدهیم چون میدانیم درستتر است.
پس چرا وقتی نتیجه خوب است، اراده داریم و وقتی نتیجه بد است، قسمت؟
مشکل ما خدا نیست.
شاید مشکل ما ترس از مسئولیت است.
چون انسان ترجیح میدهد فکر کند زندگیاش از قبل نوشته شده، چون اگر همهچیز از قبل نوشته شده باشد، دیگر لازم نیست بابت اشتباهاتش خودش را سرزنش کند.
میتواند بگوید قرار بود اینطور شود.
و تمام.
اما من ترجیح میدهم اگر قرار است خدایی وجود داشته باشد، وجودش بهانهای برای کمتر فکر کردن من نباشد؛ برعکس، دلیلی باشد برای اینکه بیشتر فکر کنم.
من نمیخواهم انسانی باشم که تمام عمرش دست روی دست میگذارد و منتظر میماند تا چیزی که اسمش را سرنوشت گذاشته، برایش تصمیم بگیرد.
اگر خدایی هست، ترجیح میدهم او را پشت تمام شکستهایم پنهان نکنم.
نه خدا خواسته نه قسمت بوده.
گاهی فقط یک انسان تصمیم گرفته.
و باید جرئت داشته باشیم مسئولیت همان تصمیم را هم به عهده بگیریم.
2 313
بهنظر من آدم وقتی حق دارد از کسی انتظار داشتن یک ویژگی یا امکانات را داشته باشد که خودش هم تا حدی همان را در زندگیاش ساخته باشد.
نه اینکه مثلا خودت هنوز برای رسیدن به سادهترین خواستههایت با هزار محدودیت دستوپنجه نرم میکنی، اما وقتی پای یک رابطه وسط میآید، ناگهان فهرستی از انتظاراتت روی میز میگذاری؛
ماشین داشته باشد، فلانطور زندگی کند، فلانقدر خرج کند انگار قرار است تمام چیزهایی را که خودت نتوانستی بهدست بیاوری، یک نفر دیگر یکجا برایت فراهم کند.
مثلا اگر انتظار داری کسی با ماشین دنبالت بیاید، برای من سوال است که چرا خودت ماشین نداری؟
ما همهمان در همین کشور، با همین قیمتها، همین تورم، همین محدودیتها و همین شرایط اقتصادی زندگی میکنیم.
یکی شاید کمی بیشتر داشته باشد، یکی کمتر؛ اما قرار نیست آدمها را از این واقعیت مشترک جدا کنیم و بعد از آنها انتظار داشته باشیم نقش ناجی زندگی ما را بازی کنند.
رابطه قرار نیست جایی باشد که آدم کمبودهای خودش را روی دوش یک نفر دیگر بگذارد و اسمش را استاندارد بگذارد.
استاندارد داشتن با توقع داشتن فرق دارد.
اینکه بگی من چنین سبک زندگیای را میخواهم و اگر روزی توانش را داشته باشم، میخواهم بسازمش کاملا قابل فهم است. اما اینکه بگویی من این را میخواهم، پس طرف مقابلم باید از قبل همهچیز را داشته باشد کمی شبیه این است که خودت هنوز در ابتدای مسیر ایستاده باشی، اما از کسی که قرار است کنارت راه برود، انتظار داشته باشی به خط پایان رسیده باشد.
من فکر میکنم آدم باید همان چیزی را که از دیگری میخواهد، اول در خودش جستوجو کند.
اگر مهربانی میخواهی، خودت مهربان باش. اگر ثبات میخواهی، خودت آدم باثباتی باش. اگر استقلال مالی برایت مهم است، خودت هم برای مستقل شدن تلاش کن.
اگر زندگی خوب میخواهی، بخشی از آن زندگی را خودت بساز.
قرار نیست دو نفر از ابتدا دقیقا در یک نقطه باشند؛
طبیعی است که یکی جلوتر باشد، یکی عقبتر.
اما اینکه از کسی انتظار داشته باشی تمام چیزهایی را که خودت نتوانستهای به دست بیاوری، صرفا بهخاطر اینکه وارد رابطه با تو شده، برایت فراهم کند، اصلا منطقی نیست.
باید قبل از اینکه از خودمان بپرسیم طرف مقابلم چه چیزهایی باید داشته باشد؟ یک بار از خودمان بپرسیم:من خودم برای داشتن این چیزها چقدر تلاش کردهام؟
چون گاهی چیزی که اسمش را استاندارد گذاشتهایم، در واقع فقط فهرست آرزوهایی است که دوست داریم یک نفر دیگر به جای ما برآوردهشان کند.
2 313
I wish I could live in Rudehen.
The clean, chilly air, beautiful nature, cute dogs, cats, and little foxes everywhere and how quiet and peaceful it is
2 313
به نظرم یکی از کلیشهایترین جملههایی که مدام میشنویم اینه که نباید از کسی توقع داشته باشی.
اما توقع داشتن، به خودی خود چیز بدی نیست.
چیزی که آزاردهنده و اشتباهه، توقع بیش از حد و بیجاست؛ اینکه انتظار داشته باشی آدمها تمام بیستوچهار ساعت شبانهروزشون رو برای تو کنار بگذارن، از کار و زندگی و دغدغههای خودشون بزنن، مدام حواسشون به تو باشه، بیدلیل برات هدیه بخرن یا همیشه تو رو در اولویت مطلق قرار بدن. اینها دیگه توقع نیست، انتظار فداکاری دائمی از آدمهاست.
من توقع ندارم کسی عاشق چشم و ابروی من باشه. توقع ندارم همه دوستم داشته باشن یا همیشه حالم رو بپرسن.
ولی توقع دارم وقتی با من حرف میزنن، به من احترام بذارن.
توقع دارم وقتی سوار اسنپ میشم، راننده فکر نکنه چون چند دقیقهای هممسیر شدیم، حق داره هر سوال بیموردی ازم بپرسه. توقع دارم نه گفتنم کافی باشه و لازم نباشه برای مرزهام هزار تا دلیل و توضیح ارائه کنم.
از خانوادهام توقع دارم به نظر و انتخابهام احترام بذارن، حتی اگر باهاشون موافق نیستن.
چون احترام گذاشتن الزاما به معنی قبول داشتن نیست؛ گاهی فقط یعنی پذیرفتن اینکه آدم روبهرویت هم یک انسان مستقل با فکر و احساس و انتخابهای خودشه.
از دوستی که هر چند روز یکبار ازش حال میپرسم، توقع ندارم هر روز با من حرف بزنه.
فقط انتظار دارم گاهی خودش هم یادش بیفته که من وجود دارم و یک پیام ساده بده؛ حتی یک خوبی؟ کوتاه.
من توقع ندارم همیشه اولویت اول کسی باشم، اما نمیخوام همیشه آخرین انتخابش هم باشم.
توقع ندارم کسی برای من از کار خودش بزنه اما انتظار دارم در رابطهای که دوطرفه است، فقط یک نفر نباشه که مدام یاد دیگری میافته، حالش رو میپرسه، پیگیرش میشه و برای حفظ رابطه قدم برمیداره.
به نظرم ما گاهی نداشتن توقع رو با نداشتن نیاز اشتباه میگیریم.
اینکه آدمی نیاز به توجه، احترام، محبت، شنیده شدن و رفتار متقابل داشته باشه، ضعف یا وابستگی نیست.
قرار نیست آنقدر خودمان را تربیت کنیم که از هیچکس هیچ چیز نخواهیم و بعد اسمش را بگذاریم بلوغ.
من هنوز هم توقع دارم.
توقع دارم همانطور که برای آدمها وقت میگذارم، گاهی کسی هم برای من وقت بگذارد. همانطور که به حرفهایشان گوش میدهم، گاهی کسی هم حرفهای مرا جدی بگیرد. همانطور که حواسم به مرزهایشان هست، مرزهای من هم دیده شود.
نه چیزی غیرمنطقی و غیرممکن.
فقط به اندازهای که یک رابطه، هر اسمی که دارد، واقعاً دوطرفه باشد.
مسئله این نیست که نباید از آدمها توقع داشت؛ باید یاد بگیریم از آدم درست، توقع درست داشته باشیم و مهمتر از آن، بفهمیم کجا توقعمان از یک نیاز طبیعی تبدیل میشود به انتظار بیجا.
من قرار نیست از همهچیز و همهکس بیتوقع باشم.
فقط میخواهم توقعاتم انسانی باشند همین.
