ch
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

前往频道在 Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

显示更多
伊朗139 943未指定类别
326
订阅者
+224 小时
无数据7
+3930
帖子存档
گفت: در نوتیفیکیشن‌ها ای ره دیدم، بخیالم کاینات حرف دلم را شنید و این متن را به واسطه شهرزاد برای این‌که به تو بفرستم، نوشت.

آن روزها رفتند آن روزهایی که گمان می‌کردم محبت، سرنوشت را شرمنده می‌کند آن روزهایی که امید واهی حافظ ما را بیچاره کرده بود آن روزها رفتند آن روزهایی که گمان می‌کردم هنوز چیزی ناتمام مانده و روزی میان‌مان گفته خواهد شد آری، خوشحالم که آن روزها رفتند آن روزهایی که از خودم حرف زدم و از رنجی که با آن می‌سوختم از زخمی که فکر می‌کردم با گفتنش سبک‌تر می‌شوم و نشدم.. و باز هم آری، خوشحالم که آن روزها رفتند آن روزهایی که آدم‌ها را شبیه خودم ساده و یک‌رو می‌دیدم آن روزهایی که عشق را بی‌حساب خرج می‌کردم و مِهر را بی‌ترس می‌بخشیدم و جان را بی‌تردید قربان.. سه‌تا خوشحالم که آن روزها رفتند.. نه کلبه‌ی احزانی گلستان شد نه آن پری‌چهره‌یی که از بر ما رفته بود با دعا برگشت.. آن روزها رفتند آن روزهای دوست‌داشتنِ بی‌حساب و آن روزهای انتظار آن روزهای رنج و توضیح و اثبات همه رفتند و باز خوشحالم که آن روزها رفتند آن روزهای ناتمام آن روزهای نوشتن و جان کندن و سوختن آن روزهای تلخ آن روزهای سنگین آن صبح‌های کشنده آن پنجره‌ی غبارآلود آن شب‌های بی‌خوابی آن افکارِ ناجوان آن راه‌رو‌های تاریک و چندتا شد که خوشحالم آن روزها رفتند؟ نمی‌دانم؛ ولی آن روزها رفتند آن فصل‌های همیشه خاکستری آن سایه‌های نشسته بر شانه هم رفتند و حالا.. از دوووردستِ روشنِ فردا بادی می‌آید که پنجره‌ها را باز می‌کند و پرده‌ها می‌رقصند و من خوشحالم که آن روزها رفتند آن روزها رفتند و بله فروغِ عزیزم برخلاف تویی که؛ این‌قدر من هستی من اما خووووب می‌دانم کدامینم آری، من، آن من سر سخت مغرورم و.. این منِ سگ‌جانِ دیرینم

آن روزها رفتند آن روزهایی که گمان می‌کردم محبت، سرنوشت را شرمنده می‌کند آن روزهایی که امید واهی حافظ ما را بیچاره کرده بود آن روزها رفتند آن روزهایی که گمان می‌کردم هنوز چیزی ناتمام مانده و روزی میان‌مان گفته خواهد شد آری، خوشحالم که آن روزها رفتند آن روزهایی که از خودم حرف زدم و از رنجی که با آن می‌سوختم از زخمی که فکر می‌کردم با گفتنش سبک‌تر می‌شوم و نشدم.. و باز هم آری، خوشحالم که آن روزها رفتند آن روزهایی که آدم‌ها را شبیه خودم ساده و یک‌رو می‌دیدم آن روزهایی که عشق را بی‌حساب خرج می‌کردم و مِهر را بی‌ترس می‌بخشیدم و جان را بی‌تردید قربان.. سه‌تا خوشحالم که آن روزها رفتند.. نه کلبه‌ی احزانی گلستان شد نه آن پری‌چهره‌یی که از بر ما رفته بود با دعا برگشت.. آن روزها رفتند آن روزهای دوست‌داشتنِ بی‌حساب و آن روزهای انتظار آن روزهای رنج و توضیح و اثبات همه رفتند و باز خوشحالم که آن روزها رفتند آن روزهای ناتمام آن روزهای نوشتن و جان کندن و سوختن آن روزهای تلخ آن روزهای سنگین آن صبح‌های کشنده آن پنجره‌ی غبارآلود آن شب‌های بی‌خوابی آن افکارِ ناجوان آن راه‌رو‌های تاریک و چندتا شد که خوشحالم آن روزها رفتند؟ نمی‌دانم؛ ولی آن روزها رفتند آن فصل‌های همیشه خاکستری آن سایه‌های نشسته بر شانه هم رفتند و حالا.. از دوووردستِ روشنِ فردا بادی می‌آید که پنجره‌ها را باز می‌کند و پرده‌ها می‌رقصند و من خوشحالم که آن روزها رفتند آن روزها رفتند و بله فروغِ عزیزم برخلاف تویی که؛ این‌قدر من هستی من اما خووووب می‌دانم کدامین‌ام آری، من، آن من سر سخت مغرورم

तूने ही जीवन में लाया था मेरे सवेरा.

اگر امروز زیاد ترنگ و پرنگ نکرده بودم، می‌گفتم که: بعد از پارسی، هندی شکر هست! بوخودا اینه.

عشق در جان است و می در جام و شاهد در نظر در چنین حالت طریق پارسایی مشکل است #سلمان_ساوجی
عشق در جان است و می در جام و شاهد در نظر در چنین حالت طریق پارسایی مشکل است #سلمان_ساوجی

بابونه را دوست دارم و کسی را که آن را دوست داشته باشد، دوست‌تر.

بانویِ مُخ ترک برداشته.

بانویِ مُخ ترک برداشته.

بخند که این‌طور قشنگ‌تری

- این‌بار فقط زن بگیرید. زن! - آن‌بار امتو کدم خو. - این‌بار با منطق پیش بروید. - آن‌بار بی‌منطقی کجا بود؟ - بود. عشق بود. - و قشنگ بود. - و هردو گمان کردید که شکم‌تان با عشق سیر می‌شود و دردها با عشق درمان و کمبودها با عشق، جبران. - حیف. - بله. ما هرقدر جان بکنیم و سینه سپر کرده یخن بدریم، این پیاز و کچالوست که بعد از نامزدی و عروسی تعیین می‌کند خوشبخت باشیم یا بدبخت. نه آن واژه‌ی سه‌حرفی که آدم‌ها را در جوانی کشت و ویران کرد. #بی‌بی_نصیحت_کرد

حوریا یک روز کتاب نخوانده از اعضای کانال می‌خواهد با زور و تاسکی‌ بفرستند که بخواند، خی شما مردم طناب‌دار را آماده کرده آدرس بدهید من خودم می‌آیم. 🥲

در این عکس، استاد بهشتِ نازنین و بی‌بی‌جان شان را دیدم.
در این عکس، استاد بهشتِ نازنین و بی‌بی‌جان شان را دیدم.

نمی‌دانم چرا در این عکس، استاد بهشتِ نازنین و بی‌بی‌جان شان را دیدم.
نمی‌دانم چرا در این عکس، استاد بهشتِ نازنین و بی‌بی‌جان شان را دیدم.

خیر اس، ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم.

این پست #موقت اس، کمی بخندیم، حذف می‌شود.🌚 گفت: الا امروز مکتب نرفتی؟ گفتم: اگر دفتر اجازه بدهد، استعفا می‌دهم. ما را به ایی رقمی کارها چه؟ فقط ماسک زده و حجاب کرده خانه‌ی شما رفت و آمد می‌کنم و سر را بسته کرده نوکری خانه‌ی خودما را. 💔🤣 خندید و خندید و خندید و گفت: الا توبه. گفتم: راست میگم الا. 💔😂 گفت: جالب بود. برایش آهنگ خواندم: زنده‌گی همین هست. گاهی عاشقی. گاهی -این بخش آهنگ سانسور شده- از طرف خانواده. گه چنان و گه چنین اس. گفت: کبی خوشی کبی غم. کبی راکت کبی بم گفتم: بیخی کبی مرگ و کبی درد اس. گفت: هههههه. گفتم: مگم بسیار خندیدم و زمانی‌که د اوج ناراحتی بر ضعف‌هایت بخندی، بردی. گفت: الا ما چقدر سخت جان هستیم. هیچ نمی‌میریم. گفتم: دیگه نمی‌خواهم بمیرم. او رزماگکِ چند ماه قبل بود که کاسه د لب کوزه می‌خورد، آرزو می‌کرد بمیرد. باز گفتم: آدم وقتی که باااااید، نه؛ وقتی که باید، می‌میرد. گفت: یعنی شه گفتم. نه یک ضُعف کدن است نه یک بی‌هوش شدن است. گفتم: 😂😂😂😂 گفت: مه خو بیخی د سال‌های سال روی داکتر ره نمی‌بینم باز تو خوب است د چند وقت یک سیروم وصل می‌کنی. 😂😂 گفتم: ههههه امروز باز د سیروم برابر بودم خو مگم ایی دفعه پولش از جیب خودم می‌رفت، نرفتم. 💔😂 گفت: هههه. هوشیار هستی. گفتم: مالیم هستم مالیم ازو خاطر. گفت: مه د سال‌ها نه دیدم نه رفتیم و نه سیروم وصل کدیم. اگنی بخدا فشارم سال‌ها سقوط است. به زور خوده د راه می‌برم. گفتم: ایی دفعه که خانه‌ی تان آمدم یک سیروم مهمان من. 🤣 الا مُردم مُردم. خندید و خندید و خندید و گفت: الا مُردم. گفتم: هههه خدایا شکر.

+1
امروز دانش‌آموزان من هستند و فردا پزشک و آموزگار و انجنیر و پدر و مادر می‌شوند. شاید بعد از ختم پروژه هیچ‌گاه نبینم‌شان؛ ولی با این وجود همیشه با خودم خواهم گفت، خوشبخت‌ام که گوشه‌یی از داستان زنده‌گی‌شان بودم/هستم.

عشق در جان است و می در جام و شاهد در نظر در چنین حالت طریق پارسایی مشکل است #سلمان_ساوجی
عشق در جان است و می در جام و شاهد در نظر در چنین حالت طریق پارسایی مشکل است #سلمان_ساوجی