250
المشتركون
-124 ساعات
-37 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
250
میگفت و میگفتند: "اینقدر ساده و عریان نباش، آدمها تو نیستند."
میگفتم: "نه، هر چه هم شود، من خودم میباشم."
ولی امروز فهمیدم که نمیشده. واقعن نمیشده. آدمها، زمانیکه حالات بد هست، غیر از تماشا، هیچی نمیکنند؛ ولی زمانیکه خوشحال باشی، میگویند: "خیر اس ایی روزهای بد به ما نمیماند و ایی حالِ خوش به تو." ههه.. چطور وجدانِ خوب که منتظر بدبختی یک نفر باشیم و اجازه بدهد شب سر خود را روی بالش گذاشته بخوابیم. در ضمن، ما مردم خو طوری هستیم که اگر نفر برایما ده روپیه را آیسکریم خریده باشد، وقتی ازش ناراحت بودیم، اونمو نیکیاش یادمان میآید و نمیتوانیم -با وجود اینکه میدانیم حق با ماست- به نرخ مندوی بیآب کرده نمیتوانیم. همو نفرها، زمانیکه میگویند: "ایی روز خوش به تو نمیماند." یا اینکه: "بر پدر صد روپیه لعنت که برم فلان چیز را نکردی." یادشان نمیآید که برایشان چهها کردهایم؟ ما خو بمیریم به رویشان نمیآوریم؛ ولی هر چه میکنم، خوبیهایمان -جدا از مسایل مادی- جلو چشم خودمان آمده راهیست. خدایا خودت همانقدر توفیق بده که به هیچ نمکدانی نشاشیم. لاحول..
250
من، نُه سال سن داشتم که لالیم عروسی کردند. ینگهام امروز از من چشم برنمیدارند. میپرسم که چه شده؟
میگویند: اونمو رزمای ده_دوازده سالهیی شدی که قِرتَک زده د روی حویلی میگشت.
پدرم میگویند: قیچی نمیکردی. نو یکسال شده بود که تو ره با موی دراز میدیدیم.
مادر میگویند: گپ نزن. ببین چقدر خوشحال اس. تا که همسن ما نشده موهایش اینمی رقم باشد.
#خانواده♥️
250
بهبه! مصور خان! راه گم نکرده باشی، اینجا تاکستان تاشقرغان اس که برای چند ساعت، نامش به حرمان تغییر یافته بود. 💔😂
250
مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا
فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم
#مهدیاخوانثالث
250
هربار که میگویند: "نمیفهمی چه کشیده چون در موقعیتش نبودی." یا نمیدانم، چیزهایی شبیه این، تمام آن شب و روزها و تمام آن سالها را دوباره زندهگی میکنم. دلم میخواهد روی پیشانیام بنویسم که در برخورد با من محتاطتر از دیگران باشید چون ذهن من همان اتاقکِ زیر شیروانیست* که در آن چیزها میتوانند سالها روی هم تلنبار شوند. دلم میخواهد برای آدمها بگویم، تاثیر حرفها و رفتار شان بیش از آنچه فکر میکنند، در من ماندگار هست و هیچی را فراموش نمیکنم. پس در مورد من بیشتر از دیگران مراقب باشید. من آدمی نیستم که بهراحتی از روی چیزی رد شده بتوانم، آدمی نیستم که بگویم: "بیخیال! یک اتفاق بود و گذشت." من بارها آن اتفاق را مرور میکنم و هربار طوری رنج میکشم که گویی همان نخستینبار هست. پس لطفن بیشتر از هر کس دیگری مراقب رفتوآمدها، حرفها، سکوتها، نگاهها و تاثیر خود روی من باشید! قبول دارم که این روزها ژست بیخیالی تنپوش این منِ خسته شده هست. من اگر میخندم و سعی میکنم این خستهگی را فریاد نزنم، به این معنا نیست که... بیخیال رزما بیخیال..!
*ذهن این زن، اتاقک زیر شیروانیست.
اتاقکی که در آن، چیزها سالیان سال برهم تلنبار شدند."
#ریموندکارور
250
هربار که میگویند: "نمیفهمی چه کشیده چون در موقعیتش نبودی." یا نمیدانم، چیزهایی شبیه این، تمام آن شب و روزها و تمام آن سالها را دوباره زندهگی میکنم. دلم میخواهد روی پیشانیام بنویسم که در برخورد با من محتاطتر از دیگران باشید چون ذهن من همان اتاقکِ زیر شیروانیست* که در آن چیزها میتوانند سالها روی هم تلنبار شوند. دلم میخواهد برای آدمها بگویم، تاثیر حرفها و رفتار شان بیش از آنچه فکر میکنند، در من ماندگار هست و هیچی را فراموش نمیکنم. پس در مورد من بیشتر از دیگران مراقب باشید. من آدمی نیستم که بهراحتی از روی چیزی رد شده بتوانم، آدمی نیستم که بگویم: "بیخیال! یک اتفاق بود و گذشت." من بارها آن اتفاق را مرور میکنم و هربار طوری رنج میکشم که گویی همان نخستینبار هست. پس لطفن بیشتر از هر کس دیگری مراقب رفتوآمدها، حرفها، سکوتها، نگاهها و تاثیر خود روی من باشید! قبول دارم که این روزها ژست بیخیالی تنپوش این منِ خسته شده هست. من اگر میخندم و سعی میکنم این خستهگی را فریاد نزنم، به این معنا نیست که... بیخیال رزما بیخیال..!
*ذهن این زن، اتاقک زیر شیروانیست.
اتاقکی که در آن، چیزها سالیان سال برهم تلنبار شدند." #ریموندکارور
