250
订阅者
-124 小时
-47 天
-1530 天
帖子存档
250
میبینی همه چیز به درون و حال خوب آدم بستگی دارد. ظاهر خودت را با دوران دانشگاه مقایسه کن، با سال پیش مقایسه کن و ببین که چقدر نور کشیدی.
250
گفتم: حس میکنم این روزها تنها حالِ من و تو خوب اس.
گفت: چیزی شده؟
گفتم: فلانی حالش خوب نیست. فلانی هم غمگین اس. حال فلانی و فلانی هم چندان تعریفی ندارد. آدمها د کانالهایشان غمگین هستند. از اینکه حالم خوب اس و خوشحال هستم، عذابوجدان میگیرم.
گفت: با غم تو آنها خوشحال نمیشوند. با دیدن حالِ خوب و خوشحالی تو احتمال اینکه خوشحال شوند بیشتر است تا اینکه تو را هم غمگین ببینند.
250
همیشه گفتهام که فکر میکنم بیش از حد فکر میکنم؛ ولی فکر کردنِ بیش از حد را امروز دیدم و باز فکر میکنم که تمام این سالهایی را که بیش از حد فکر کردهام، تا این اندازه فکر نکرده بودم. امروز به تمام آنچه در این پنج سال فکر کرده بودم، یکجا فکر کردم و بیشتر از همه، به واژهی سقوط. یعنی هیچگاه اینقدر روی یک واژه درنگ نکرده بودم. حس میکنم تمام این پنج سال.. نه، هر دو دَورِ سقوط را دوباره زندهگی کرده و دوتا رنج کشیدم. در دَور نخست من نبودم؛ ولی تاثیرش تا امروز روی زندهگیام مانده و میدانم هیچگاه از بین نمیرود و همچنان گفتهام که در نوشتن ناتوان هستم؛ ولی ناتوانی واقعی را امروز دیدم. یادِ آن مصراع از بیدل افتادم که میگفت: "آرمیدن چقدر دشوار است." آرمیدن دردِ بهخیر و یک چاره میشود، نوشتن از این پنج سال چقدر دشوار بوده!
شاید اینبار ننویسم!
250
Repost from N/a
«قبلاً با این آهنگ میخندیدی...»
راستش من هیچوقت چیزی را فقط به خاطر خودش دوست نداشتهام. نه آهنگِ محبوبی داشتهام، نه مکانی که دلم همیشه هوایش را بکند، نه حتی کتابی که بگویم از همه بیشتر دوستش دارم.
هرچه دوست داشتهام، از ردِ پای آدمها بوده است؛ آهنگی را چون عزیزی با آن لبخند میزد، مکانی را چون کسی که دوستش داشتم آنجا آرام بود، کتابی را چون دوستی با شوق از آن حرف میزد.
حتی این زندگی را هم شاید به خودیِ خود دوست نداشته باشم؛ اما حضور بعضی آدمها، آن را به اندازهای زیبا کرده که هنوز دلم میخواهد ادامهاش بدهم.
250
فکر میکنم حکایت لقمان حکیم و فرزند و خرش دیگه خیلی قدیمی شده. فکر کنید، عییین از زمان داوود تا امروز آن حکایت را میشنویم در آخر میگوییم، مردم در هر حال حرف میزنند، تو کار خودت را بکن. بیایید از امروز به بعد، عنوانش را عوض کرده حکایتِ رزمای مسکین را سینهبهسینه برای آیندهگان نقل کرده در آخر بگوییم، آن مسکین هر چه کرد، مردم حرف خود را زدند. خندید، گفتند: دختر را حیا گفته. سکوت کرد، گفتند: افسردهگی گرفته مراقب باشید خودش را نکشد. اگر در دهدادی بود، گفتند: مادری را که نُه ماه زحمت شه کشید، نادیده میگیرد و به دیدنش نمیرود. مزار رفت و گفتند: مادرِ پیر خود را رها کرده هفتههفته پیش آنها میرود. هر چه نباشد روی پول شیرینی میکند دیگه. حجاب کرد، گفتند: شبیه خواهرخواندههایت باش. گفتند: حالا ملا شدی دیگه ما را هم با خودت ببر. موهایش را به دست باد سپرد و گفتند: شرایط خراب اس ماسک بزن و حجاب کن. به خانهی خویشوقوم رفتوآمد کرد، گفتند: دختر هستی بد اس. فلانی و فلانی بچههای جوان دارند، مردم بد میگویند. خود را گوشه کرد، گفتند: ایی دختر دیگه ما را تحویل نمیگیرد. درس میخواند، گفتند: اینقدر خواندهگیها چه کردند که تو بکنی. دانشگاه بسته شد و نتوانست درس بخواند، گفتند: کاش همو دانشگاهگکات تمام میشد و یگان وظیفه میگرفتی د خانه بیکار چقدر سخت اس بیخی رنج شدی. کار پیدا کرد، گفتند: الا دختر د ایی شرایط تا اووو سرِ دنیا تنها میره چه ضرور؟ بر پدر چهار روپیه معاشی که همو دفتر میته...
ههه.. بهخدا یک عالم گپ دیگه هم بود، یادم رفت خو مگم یک گپ دیگه! این متنِ مسکین هم بین زبان محاوره و ادبی گیر مانده و نمیداند کدام طرف برود.
250
امروز آدم بهتری بودم!
طلوع خورشید را به تماشا نشستم و آرام بودم، صبحانه خوردم و آرام بودم، آماده شده طرف مکتب رفتم و آرام بودم، در راه به خودم میاندیشدم و آرام بودم، به آن کاکایی که در بندرِ پُلبابو دکان دارند و مرا دخترم میگویند، سلام داده حال شان را پرسیده خسته نباشید گفتم و آرام بودم، آدمی را که نباید در بندر دیدم و آرام بودم، با حمله نرفتم و شبیه روزهای نخست منتظر موتر ماندم و آرام بودم و به خودم میاندیشیدم، به اینکه این روزها خودم را دوستتر دارم. آدمِ -اندکی- بهتری شدهام و با خودم مهربانتر. درست غذا میخورم، چند صفحه کتاب میخوانم، دوباره به پوست و موی خود میرسم، دوست میدارم، ما...
پ.ن: هفت پاراگراف بنویس و از آن، یک پاراگرافِ ناتمام با "ما"ی آخرین جملهیی که میخواستی بنویسی، برایت بماند. کجا رفتند؟ نمیدانم. همینجا در یادداشت تلگرام مینوشتم و یک دفعه دیدم که این "ما" مانده و تمام. تا اینکه دوباره آدم شوم، همینجا بماند. این نخستینبار نیست که یادداشت تلگرام واژههای مرا میبلعد.
آه اشکهای گرم و مزاحم..
250
+1
منِ بیکار:
یک صاحب کار شوم از هر معاش به خودم کتاب میخرم.
منِ بعد از چند ماه کار و تنها کتابی که خریدهام:
