327
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+3930 день
Архив постов
+2
و باز هم: کاش قلبم زیپ داشت و میتوانستم آن را شکافته تمام این شکوه و زیبایی را درون سینهام جا داده دوباره ببندم!
میخواستم بنویسم اسم یک بهانه است
اسم نمیتواند تو را تغییر بدهد
اگر فولادینی از تو گل بسازد یا
اگر گلی فولادینت کند.
اسم یک بهانه است برای مزمزه کردن طعم خوشبختی
برای دوباره و دوباره به یادآوردن زیباییها
برای لمس کردن آسمان
اسم یک بهانه است و کسی که تو را دوست دارد
حتی اگر لیلی هم نباشی
چنان عاشقانه لیلی صدا خواهد زد که باورت شود تنها لیلی جهان خود تویی
اسم بیشتر یکبهانه است
و تو به هرنامی که دوباره به دنیا بیایی زیبا خواهی بود،
نه تنها زیبا که زیبایی وصف دختران نازک دل و رنگین سیماست
بلکه زیبا و فولادین خواهی بود
که این توصیف برازندهی دخترانیست که سالهاست قید دخترک بودن را زدهاند و
مردانه زیسته اند.
آری زیبای من!
اسمها فقط بهانه اند و نام تو چقدر برازندهی توست.
تمام رازهای این چند هفتهی آخر برای مادر اعتراف شد. چورا؟
چون گوشی شارژ نداشت و برق نبود. 💔🤓
گفت:
تا اینجا بالای خیلیها اعتماد کردی، قمار زدی و بیشترش را باختی، اینبار سر ما هم یک قمار بزن، هرچی بادا باد. کوشش میکنم ناامیدت نکنم.
از مجازی فاصله گرفتهام و از آدمهای که گمان میبردم میشناسمشان هم همینطور. یادم نمیآید آخرینبار که برنامهی انستاگرام را در گوشیام باز کردم کی بود. یادم نمیآید آخرین استوریِ که دیدم کی بود. یادم نمیآید آخرینبار که با دوستهایی عزیزتر از جان -غیر از آن سهتایی که هرقدر بد شدم برای فعلن نرفتهاند- یک گفتگوی عمیق داشتم کی بود. البته از این دوتا گزینهی آخر که گفتم، زمان زیادی نمیگذرد. شاید فقط چند هفته؛ ولی در این مدت یکطور عجیب از همهکس و همهچیز دور شدهام. وجیه خواهرم پیام داده اینطور گفت. من.. نمیدانم من که گم نشدهام. فقط مدتیست بیشتر از اینکه زندهگی آدمها را از پشت پنجرهی گوشی ببینم، میخوانم و بیشتر از اینکه بخوانم، با چشم میبینم و بیشتر از اینکه ببینم، فکر میکنم. اِه آن صدای درون کلهام میگوید، این دیدن از کدام دسته دیدنهاست؟
میخواهم زندهگی واقعی را ببینم و سعی میکنم پشتصحنههای عکسها را بهخاطر بسپارم. سعی میکنم زندهگی و خانهها و دیوارها و آدمهای معمولی را ببینم. سعی میکنم به این درک برسم که هر چیزی که ما میبینیم و هرچیزی را که برایمان نشان میدهند، زیبا و بینقص نیست. سعی میکنم زیبایی را در بینقص بودن چیزها جستجو نکنم. سعی میکنم بپذیرم که دانش و خوشبختی و زندهگیِ که خودمان را با آن مقایسه میکنیم یک صفحهی 4:3 یا 16:9 است و ما از خوشبختی و خوبی و زیبایی دنیایی که دیگران برایمان نشان میدهند، همانقدر میبینیم که در اندازههای دروبین گوشی جا میشوند. انستاگرام و زندهگی و زیبایی و خانههای بینقص آدمها توقعمان از زندهگی را آنقدر بلند برده که یادمان رفته بعضی چیزها چقدر عادی هستند و در عین حال زیبا. یادمان رفته که حق داریم بینقص نباشیم و با این وجود زیبا باشیم. یادمان رفته که خانه و خانواده و زندهگی و روستا و شهرمان چقدر عادیست.
این روزها سعی میکنم بیشتر از آنچه را که برایمان نشان داده میشود، ببینم. سعی میکنم بپذیرم که داشتن قدِ ۱۶۳ دلیل بر ناکافی بودن و دوستداشتنی نبودنِ آدمها نیست، بپذیرم که داشتن چندتا خال در صورت طبیعیست، بپذیرم که حالِ خوب همیشه در میان سنگ و کاشی و خانههای بزرگ با وسایل گرانقیمت نیست، بپذیرم که ما از خوشبختی و بدبختی و زیبایی آدمها همانقدر میبینیم که از آن صفحهی 4:3 برایمان نشان داده میشود و بله، ماتم گرفته گم شدهام. از همهجا گریخته به اینجا و چندتا کانالِ خوب پناه آوردهام. به واژههایی که مینویسم و واژههایی که از دوستان میخوانم.
منِ خسته از استوریها و نمایشها و حواشی، به اینجا پناه آوردهام تا چندتا عکس خوب از دوستان ببینم، چندتا چیز خوب بخوانم، چندتا آهنگ خوب بشنوم و تنها باشم. هرچند دوصد و یک نفر اینجا هستیم و با این وجود، من از آدمها و رابطهها و استوریهای نمایشی و حتا تنهایی، به اینجا پناه آوردهام.
به شانه ام می زنند که
"نیستی....کجایی ؟"
کجاست "دکارت" ؟
چرا من که به تو می اندیشم
نیستم...
#رضا_باقری_فرد
مادر: همو افتاوه ره آوردیم که ششته بخوری.
من: هی مادر پشت ایی رقمی گپا نگردین. کیفش د همی اس.
نزدیک به یکسال قبل با دختران از جلو دکانشان گذشته بودیم و از آن چاینک عکس گرفتم. از درون دکان صدا کرده گفته بودند: "گلدان مه هم بگیر" و گرفتم.
آن روز دوباره با کوثر از آنجا رد میشدیم و به یاد سالِ گذشته و آن خاطره، ایستادم تا از چاینک عکس بگیرم. کاکا از دکان بیرون شده گفتند: "از خودم هم بگیر. صبر د دستم کباب هم بگیرم که خوبش بیایه." و این خاطره ثبت شد.
ما را با داخل دکان دعوت کردند و سفرهیشان را نشان داده خواستند از آن هم عکس بگیرم. به در و دیوار دکانکشان چندتا تابلو آویزان بود که نشان میداد به هنر علاقه دارند و بهگل و گیاه. از دوران سربازی خود گفتند و از جوانی.
زمانیکه اجازه خواسته خداحافظی میکردیم، گفتند: "عکس مه د فیسبوک بانی. د گردنت دَین اس. بان که همهگی ببینند." من هم قول دادم که حتمن میمانم؛ ولی تا امروز یادم رفته بود. در فیسبوک هم فعالیت ندارم؛ ولی اینجا..
کامنت "ضیا جویا" را دیدم و رفتم که نشان بدم نامشان بود و ما ناجوانی نکردهایم. نخستین برگهیی را که باز کردم...
آه اشکهای گرم و مزاحم!
