ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

The person I wanted to be

The person I wanted to be

前往频道在 Telegram

ببخشید که قراره ناامیدت کنم. To stand on your knees : @pplVReybot

显示更多
未指定国家未指定类别
262
订阅者
+124 小时
-67 天
-1630 天

正在加载数据

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
10月 '26
十月 '26
+4
在1个频道中
九月 '26
+278
在61个频道中
Get PRO
八月 '260
在5个频道中
Get PRO
七月 '26
+16
在5个频道中
Get PRO
六月 '26
+16
在6个频道中
Get PRO
五月 '26
+31
在1个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
22 十月0
21 十月+1
20 十月0
19 十月0
18 十月+1
17 十月0
16 十月+1
15 十月0
14 十月0
13 十月0
12 十月0
11 十月0
10 十月0
09 十月0
08 十月0
07 十月0
06 十月+1
05 十月0
04 十月0
03 十月0
02 十月0
01 十月0
频道帖子
https://t.me/pareyii چنل جدید ریحانه

2
از دوستای حضوری ریحانه هیچکس نیست؟
99
3
نه؟؟ بسم الله اگر خبر دارین کامتا چنل بگید
107
4
از ریحان خبری ندارین؟
113
5
دلم برات تنگ شده.
305
6
برمی‌گردم بهت، اگرچه بی فایده‌م و مرده برات. ولی باز میگردم بتو، در مرگ تنها نمیذارم تنت رو، بی جواب نمیذارم صداتو، منو خواستنت رو. هل میدم تا بیفتیم باهم، سرد بشیم به تدریج، نفس بره از سینه و کرم بزنه به گوشتمون. من و تو، باهم می‌میریم.
299
7
داستانِ عالم کمدیه، تراژدی نیست.
292
8
تو از کدوم قصه‌ای، که خواستنت عادته؟
288
9
عجب چیز عجیبیه زمان! از آدم عبور می‌کنه —زمان از تو عبور می‌کنه و تو از زمان و هیچ خبر نداری فردا چی می‌شه. دیر یا زود، فردا میاد؛ بعد ناگهان به تکه‌ای از اونچه که گذشته بر می‌خوری: چند دقیقه صدای ضبط شده، فیلمی که کسی در جمع از تو و بقیه گرفته، چند عکس. لبخند می‌زنی و فکر می‌کنی:«نگاه کن! چقدر نمی‌دونستم! چقدر جوون بودم! چقدر یاد گرفتم.» هنوز هم نمی‌دونی. هنوز هم جوونی و هرروز چیز تازه‌ای یاد می‌گیری. خوب می‌دونی این لحظه هم می‌گذره و بعدها -بعدهایی که نمی‌دونی کجاست- به همین لحظه بر می‌گردی و مثل امشب لبخند می‌زنی:«هنوز هم نمی‌دونم فردا چی می‌شه.» چه بهتر!
281
10
روزی هزار بار به مرگ فکر می‌کنیم‌. هزار تا امید جمع می‌کنیم و همشون همون روز نابود می‌شن. هزار بار از همدیگه می‌پرسیم «خوبی؟» و هزار و یک بار می‌گیم «خوبم.»
220
11
همیشه نمیشه فهمید حس بد از کجا میاد
218
12
I really loved who I was when we were together.
1
13
برای هزارمین بار کاش نقاشیم خوب بود
203
14
یکی از چیزهایی که نقاشی یادم داد دیدن بود. از آن دیدن‌های بیمارگونه؛ که دیگر نمی‌توانی از کنار چیزی رد شوی بی‌آنکه رنگش، سایه‌اش، خطی که تازه رویش افتاده، یا جزئیاتی که شاید هیچ‌کس جز تو ندیده را با خودت نبری. تو باید یک کودک را از مادرش هم بیشتر حفظ کنی و حتی بدانی مژه‌های سمت چپش سه‌تا بیشتر است و سمت راست صورتش موقع خندیدن کاویده نمی‌شود، و یا پیر شدن دست‌ها را که می‌شود از خطی فهمید که تازه روی پشت دست نشسته. گاهی جزئیات آن‌قدر در ذهنم می‌مانند که خود اتفاق را فراموش می‌کنم.
199
15
چه روزگاری... چه روزگاری. هرچه راه رفته‌ایم خار درو کرده‌ایم. کوله‌باری از خار پشتمان سوار است و تا چشم کار می‌کند بیابان و تا تن حس می‌کند درد. همه‌مان پدر یحیی هستیم. همه از معجزه‌مان حرف زده‌اند. همه‌ گفته‌اند در دل خشکی جادو می‌کنیم و طلا درو می‌کنیم، همه گفته‌اند و حالا ما پیر شده‌ایم. پیر، با تنی خسته، با روحی در عذاب و همه‌ی بچه‌هایمان هم به بلایی مرده‌اند. چه روزگاری... ۲۱ تیر ۱۴۰۵
175
16
没有文字...
148
17
به حدی ناراحت و خستم که اگه از خیابون رد شم به هیچ سمتی نگاه نمیکنم.
140
18
زندگیم داره بی‌هدف‌تر و بسیار متفاوت از چیزی که سال‌ها پیش انتظارش رو داشتم می‌گذره.
144
19
موسیقی نبود امکان زنده بودنم به صفر می‌رسید.
143
20
اون ازم عذر خواست حتی وقتی نمیتونست معذرت بخواد. اون با اینکه حال دلش خوش نبود وقتی دید دارم میلرزم رفت برام دسر گرفت و دقیقا اونی رو انتخاب کرد که میدونست دوست دارم. اون اجازه داد دستش رو بگیرم وقتی که نمیخواست لمس بشه. اون بهم شانس دوباره داد حتی وقتی فکر نمیکرد بتونه؛ اون برام تلاش کرد، اون برامون تلاش کرد.
160