"دخترِ شعر"
前往频道在 Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
显示更多未指定国家未指定类别
469
订阅者
+824 小时
+267 天
+18830 天
帖子存档
468
پول دارید
شغل دارید
امید به آینده دارید
چرا از من میخواهید
ناراحت نباشم برای خودم؟!
برای آینده ام...
468
Repost from "دخترِ شعر"
عشق را در کلماتم
بخوانید
من عشق را با کلمات کفن کرده ام
آیا زیبا نیست؟:)))
ارغوان
بداهه
468
Repost from از دلِ دکتر علی
جمعه که غروب میکند،
دنیا یکجور خاصی ساکت میشود.
انگار شهر هم خسته است؛
از آدمهایی که تمام هفته دویدهاند و حالا ماندهاند با خودشان و فکرهایی که فرصت نکردهاند به زبان بیاورند.
من کنار پنجره ایستادهام.
یک فنجان چای روی میز است و آسمان، آرامآرام رنگ میبازد.
نمیدانم چرا غروب جمعه همیشه مرا یاد تو میاندازد.
شاید چون بعضی آدمها شبیه غروباند؛
نمیشود نگهشان داشت،
نمیشود فراموششان کرد،
فقط میشود ایستاد و رفتنشان را تماشا کرد.
مرد که باشی، خیلی چیزها را نمیگویی.
دلت تنگ میشود و میگویی: سرم شلوغ بود.
میشکنی و میگویی: چیزی نیست.
تنها میشوی و باز هم میگویی: خودم جمعش میکنم.
اما جمعهها، درست در همین ساعت،
همهی این حرفها دروغ از آب درمیآیند.
آدم دلش میخواهد یکی باشد
که لازم نباشد برایش قوی باشی.
فقط بنشینی کنارش،
چای بخوری،
به غروب نگاه کنی
و هیچکدامتان چیزی نگویید.
شاید بزرگترین آرامش دنیا همین باشد؛
کسی که سکوتت را هم بفهمد.
و من امشب، در این غروب جمعه،
بیشتر از همیشه فهمیدم
که بعضی دلتنگیها درمان نمیخواهند...
فقط یک نفر را میخواهند ..
علی_ماسپیمهر
